Forward from: Challenge
در شبهای خاموش و بیپایان، وقتی تنها صدای امواج دریاست که در گوش زمان مینوازد، ماه در آسمان میدرخشد، سرد و تنها، چون خاطرهای که از دست رفته باشد. نگاه من به آن روشنایی نقرهای میافتد، که همچون والِ غمگینی در دل اقیانوس شناور است، بیآنکه هیچ ساحلی برای رسیدن داشته باشد. ماه، در دل تاریکی، همچون روحی سرگردان است که برای یافتن آرامش به دریا پناه میآورد، اما هرچه بیشتر در دریا غرق میشود، بیشتر از ساحل دور میگردد.
اقیانوس، که پیش از این مملو از امید و شجاعت بود، اکنون به دریای غم تبدیل شده است. در هر موجی که برمیخیزد، گویی یک یادآوری از چیزی است که دیگر نیست؛ چیزی که در کنار ماه، در دل شبهای بیپایان گم شده است. و من، غرق در این سکوت و غم، به ماه مینگرم، با دلی سنگین و چشمانی که هر کدام گویی یک دریا از خاطراتی فراموششده را در خود دارند. شاید در دل این شبها، تنها چیزی که باقی مانده، همین تنهایی است که در کنار اقیانوس و ماه گم میشود.
"."."."."."."."."."."."."
اقیانوس، که پیش از این مملو از امید و شجاعت بود، اکنون به دریای غم تبدیل شده است. در هر موجی که برمیخیزد، گویی یک یادآوری از چیزی است که دیگر نیست؛ چیزی که در کنار ماه، در دل شبهای بیپایان گم شده است. و من، غرق در این سکوت و غم، به ماه مینگرم، با دلی سنگین و چشمانی که هر کدام گویی یک دریا از خاطراتی فراموششده را در خود دارند. شاید در دل این شبها، تنها چیزی که باقی مانده، همین تنهایی است که در کنار اقیانوس و ماه گم میشود.
"."."."."."."."."."."."."
https://t.me/aboutJudi