دریا
هرگاه خواستم به دیگران معنای عشقرا بگویم، داستانِ ما را برایشان میگویم. داستانِ من و تو، داستانی که دریا صدایمان زد و با باید میرفتیم.
"در پایان راه یکی از ما کنارِ دریا منتظر میماند."همانا، به موجهای دریا خیره شدهام، میآیند و میروند کاش خاطراتِ تو در ذهن من هم همانگونه باشند بیآیند و بروند. خسته شدهام از اینکه در ذهنم داستانِ جدید بسازم از داشتنِ تو، تویی که همانند موج ها به ماسهها نزدیک میشوی و سریعا خودترا دریغ میکنی. دریا وقتی دستدر دست هم بودیم یکی از ما را صدا زد، انگار که وقتِ رفتنِ یکی از ما رسیده بود عشقِ بیپایانِ من. درستاست همانند این موجها از من دور شدی، اما خاطراتت که شکلِ موج نیستند. نمیدانم کجایی، کنارِ چه کسی هستی؟ اما خوب میدانم تا وقتی اکسیژنهارا بدونِ تو هدر میدهم، این ذهن به یاد تو فکر میکند و این قلب به دلیلِ امید برگشتنت میتپد. برای این دریای خروشان میگویم، آهای دریا برگردان کلئوپاترای مرا. برگردان او را که میخواهم در زیباییِ وجودش غرق شوم، میخواهم به خورشید و ماه و سیارهها نشانت دهم. بگویم او است کسی که باعث شدهاست هر روز و هرشب را در کنارِ دریا منتظر بمانم و موجهای دریا برایم موسیقی شود. اینرا نمیدانم که چه زمانی میخواهی برگردی؟ یا مثلا میخواهی برگردی؟! اما در نهایت میدانم دریا بیرحم است؛
و با صدا زده شدن توسطِ دریا، تو در یک چشم بهم زدن برای همیشه رفتی کلئوپاترا.