Forward from: 𝕮𝖎𝖙𝖞 𝖔𝖋 𝖉𝖊𝖆𝖉
داستـان ما دروغِ محضـی بود کـه هـر دوی مـا به آن بـاور داشتیـم.
تو باور داشتی که قلبِ من زودتر از تو خواهد مُـرد؛
من باور داشتـم که تو، تا آخرین پیـچِ این مسیـرِ خاکستـری
کنـار من قدم خواهـی زد. چـه خیـال باطلـی! چـه دروغِ شیرینـی!
فکر میکردیم عشقـی ساختهایـم کـه هرگـز ساخته نشـده.
امـا؛ تمـامِ کاخِ دروغینِ رویـاهای ما فـرو ریخـت.
تمـام چیزی کـه من بـه تو دادم، و تو بـه من دادی.
شاید احمـق بـودم که گمـان میکردم
اگر لبـهی این پرتگاه بایستـم و پایـم به اشتباه بلغـزد،
برای گرفتن دستهـایم، از کوههای دور به سمت من پرواز خواهی کـرد.
امـا، تو آن فرشتهی بیبـالِ خیـالِ من نبودی.
بالهای تیـرهی تو، تکه پارههـای قلبِ سوختـهی خودِ من بودند
کـه با آنها برای خود بـالِ پـرواز سـاختـه بـودی.
فرشتهی من؛ روحِ مُـردهی مـرا در انتهای این پرتگاه رهـا کـردی.
حال من مانـدهام و صفحـات پـاره شـدهای از وجـودِ تو در دستانـم
کـه با نـابـاوری به آنهـا نگـاه میکنـم.
تمـامِ آنچـه به تو دادم از بین رفت؛ تمـامِ وجـودم
در انتهای این پرتگاه سوخت و تو برای نجـاتِ من نیامـدی.
─╌ نوشتـههـایسوختـه، ثـورا