این روز ها که غرق در افکار مشوش ذهنم هستم، به تو فکر میکنم و دلتنگ لبخندت میشوم، دلتنگ لحاظاتی که در کوچه پس کوچههای شهر با تو سپری کردهام.
اما عزیزجانم، باید به تو بگویم که جریان زندگی مرا با خود برد و گذر از سالها خاطرات نچندان خوشآیند قلب رنجورم را به درد آورد و چشمانم رو نمناک کرد.
حال که نقاب تو شفاف تر شده، اندوه نگاهت، قلب من را میفشارد اما چه باید کرد که دست سرنوشت با ما یکی نبود.
وجود من در تمنای توست اما، نمیدانم رسیدن چیست!
لیکن بیگمان مقصد بعدی ما نخواهد بود ...
#𝒢ℋ