هوا کیش و مات شده بود .
نه شب بود و نه صبح و نه حتی چیزی بینِ آنها .
میان فریادهایش با سکوت خو گرفته بود ، ذره ذره ی تاروپودش برای زیستن تقلا میکرد با این حال حسی رسوخ کرده در قفسه ی سینه ی ناکارش از او میخواست کل وجودش را بالا بیاورد .قدم برداشت به سمت سرابی در نزدیکیِ رویا . در سراب بیداری را به خواب برد ـ خوابی ژرف , بدون بازگشت. تمام شد ، سیاهیِ مطلق تازیانه کشید . مانند یک انسان زنده که دفن شده و به اجبار مرگ را پذیرفته و در قعر درماندگی سکون یافته .
-احتمالا فادکاف .
نه شب بود و نه صبح و نه حتی چیزی بینِ آنها .
میان فریادهایش با سکوت خو گرفته بود ، ذره ذره ی تاروپودش برای زیستن تقلا میکرد با این حال حسی رسوخ کرده در قفسه ی سینه ی ناکارش از او میخواست کل وجودش را بالا بیاورد .قدم برداشت به سمت سرابی در نزدیکیِ رویا . در سراب بیداری را به خواب برد ـ خوابی ژرف , بدون بازگشت. تمام شد ، سیاهیِ مطلق تازیانه کشید . مانند یک انسان زنده که دفن شده و به اجبار مرگ را پذیرفته و در قعر درماندگی سکون یافته .
-احتمالا فادکاف .