دفترچه خاطراتِ جیبی"


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


سمفونی واژه ها .

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


سپیده آرام آرام از درونِ او طلوع میکرد،
نه باریکه ی نوری کم سو،
بلکه روشناییِ نرمی که از فهمِ رنج زاده می‌شد.
انگار درد، چراغی‌ست که فقط در دلِ تاریکی روشن می‌شود.
به آرامی میفهمید هیچ نجاتی از رنج نیست،
مگر با در آغوش گرفتنِ آن.
حقیقت، فرشته‌ای نبود که از آسمان نازل شود،
بلکه انسانی بود که بر خاک افتاده،
اما هنوز چشم‌هایش می‌درخشد.
سکوت در او شکلِ دعا گرفت،
نه برای رهایی،که برای پذیرش.
پذیرش اینکه؛
بیداری همیشه با گریه آغاز می‌شود.

فادکاف"


شبیه یک جور مکاشفه بود،
همان جایی که انسان به پذیرش بی‌پناهی و برهنگیِ حقیقت می‌رسد.
جایی که حقیقت طعمِ رویا می‌گیرد و رویا بویِ اندوه،
جایی که واژه‌ها سیگار می‌کشند، و فکرها تا صبح خواب‌شان نمی‌برد.
جهانی خاموش، و انسانی پیچیده که در خود تکرار می‌شود.
مه‌ای که میان دو سپیده گم شده،
نه شب تمامش می‌کرد، نه روز آغازش می‌بخشید.
در سرش صدای بارانی بود که هرگز نمی‌بارید،
و در سکوتش فریادی که تنها خودش می‌شنید.
روحش در مرزِ خیال و واقعیت پرسه می‌زد؛
نه پای گریز داشت، نه نای ماندن.
مانند نوری در شیشه‌ای ترک‌خورده،
می‌درخشید، اما تکه‌تکه و هر تکه، رنگی از غم را بدل می‌کرد.

-احتمالا فادکاف




وقتی از همه چی خسته میشم به این فکر می‌کنم که این دنیا چقدر بزرگه،چقدر هنوز کتاب هست برای خوندن، آهنگ هست برای شنیدن،چقدر فیلم و مستندای دیده نشده، مکان های نرفته، تجربه های نزیسته، مهارت های یادنگرفته، آدم های ندیده، چقدر ورژن از خودمون وجود داره که هنوز به اونا تبدیل نشدیم،چقدر احساس هست که هنوز لمسشون نکردیم.
چه روزهایی که قراره خسته بشیم، جا بزنیم، تنها تر بشیم، دوباره بلند شیم،دستای خودمون رو بگیریم و از سیاهی بیرون بکشیم، به خستگی چاشنی ذوق ببخشیم، بین همه ی جازدگی ها یه دلیل برای ادامه دادن پیدا کنیم و تنهاییمون رو روی دوش آدم های امن زندگیمون بزاریم و باهاشون قدم برداریم.
روزهای پیش روی ما همیشه مبهم بوده،
ولی یه نیمچه ذوق دست و پا شکسته توی این مبهم بودن وجود داره.
میدونم،میفهمم،درون و بیرون ما همه چی پر از تناقضِ ولی تو یادت نره یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره.


ابر ها را قلاب کرده بود و هرچه منتظر میماند وقتی قلاب را بالا میکشید مه های خاکستری دورش را گرد میکرد.
هربار که نخ را رها میکرد،چیزی جز وهم بر نمی گشت و کم کم متوجه میشد شاید خودش صید قلابی ست که تمام این مدت داشت آن را رها میکرد.
دست در دست تنهایی قدم میزد و صیدش جای قلاب بر افکارش آویزان مانده بود.
فضای خاکستری اطرافش با فضای خاکستری ای که درونش لانه کرده بود باهم می آمیخت و گورستانی را پدید می آورد که رویا ها را در آن مهمانِ خاک میکردند‌. او همچون قاتلی که بر مزار قربانی اش مرثیه میخواند بین صدای وحشت و پشیمانی درست در مرکز این گورستان از درون به دار آویخته شده بود. با صدایی از گور برخاسته مرثیه میخواند . مرثیه برای تک تک انسان هایی که درون خودش کشته بود و به تماشای در خون غوطه ور شدن شان نشسته بود.
به رویاهای خاک شده با دست های خودش خیره نگاه میکرد و نمیفهمید چگونه آدمی می‌تواند با دست‌هایی آلوده، هنوز قادر به احساس باشد؟
بخش های کوچیک تر بدنش یکی یکی می میردند ،هرکدام جدا از هم عین یک سمفونی با هارمونی مرگی خاموش و نصفه نیمه.
صدای خلا فضای اطراف را در بر میگرفت و او اینبار به جای قلاب خودش را در مه غرق کرد. دست و پا میزد،نه برای نجات،نه برای زندگی ،دست و پا میزد چون ذاتش مجبور به تقلا بود. خودش را بیرون کشید،دست و پایش را بست که دیگر راهی برای تقلا نباشد ،دوباره خودش را پرت کرد. اینبار فراتر از جسم تنها ذاتش تقلا میکرد برای نجات اما تمام راه ها به بن بست ختم میشدند.
مرگ نصفه و نیمه اش کامل شده بود،انسان هایی که درونش مرگ را به اجبار چشیده بودند به همراه رویاهایشان با لبخند به او نگاه میکردند انگار که کل عمرشان را منتظر این لحظه باشند.
سقوطش تنها موج کوچکی ساخت آنقدر کوچک که هیچ کس نفهمید چه مقدار انسان پیش از سقوط در او مرده بود.

-فادکاف🌀


مونا گفت؛
'آنها که رفتند در شبی طولانی
ما ماندیم و سرما.
من ادامه میدم؛
ما ماندیم و سرما و خاطره‌ای که هنوز
مثل نفسِ یخ‌زده‌ای در آینه مانده است.
ما ماندیم و صداهایی که خاموش شدند،
اما پژواکشان در دلِ تاریکی ادامه دارد...
ما ماندیم و تصویرهایی که دیگر لبخند نمی‌زنند،
فیلم‌هایی که هر بار تماشا می‌کنیم،
انگار تکه‌ای از روحِ خودمان را مرور می‌کنیم.
ماشین های حمل جسد می‌گذشتند
بی آنکه بدانند بارشان فقط تن بی جان نیست
بلکه رویای نسلی ست که با سینما نفس می‌کشند.
هیچ خبرنگاری نپرسید،
چطور ممکن است نور خاموش شود،
اما هنوز تا ابد روشن بماند؟
آنها رفتند،
اما در هر قاب، در هر جمله،
هنوز حضور دارند
بی‌زمان، بی‌مرگ،
چنان‌که هنر، مرگ را به تعویق می‌اندازد.
و ما، در امتداد همان قاب‌ها،
دنبال معنایی می‌گردیم که شاید هرگز گفته نشد.
سینما دیگر فقط پرده‌ای سپید نیست،
رویاست، که روی زخمِ جهان کشیده‌اند.
هر نوری که در تاریکی می‌تابد،
سایه‌ای از آن‌ها را زنده می‌کند
آن‌هایی که رفتند،
اما هنوز از پسِ هر تصویر،
ما را تماشا می‌کنند.

-شبِ ۲۲ ام"
فادکاف.


برای تک تک هنرمندایی که صداشون به دارِ تفکرات پوسیدتون آویخته شد.


ما حافظه ی این سرزمینیم.
از نسلی‌ که ایمان را به بهای نان فروخت،و نان را هم از دهانش بریدند.
نسلی که در صف نماز،به دنبال سایه‌ی خدا می‌گشت وتنها رد شلاق را بر دیوار دید.
نسلی که لبخندش گناهی بود که باید پشت چادر های سیاه پنهانش می‌کرد.
ما از زخم برخاستیم،از زیرِ بام‌هایی که فرو ریخت و دیوارهایی که به نام ایمان بر گرده‌مان نشست.
ما کودکانی بودیم که لالاییِ ترس شنیدند
و بزرگ شدند با دهانی دوخته از نخِ دروغ.
ای شما که بر منبرِ تاریکی نشسته‌اید،
با عمامه‌هایی از سایه و انگشترهایی از خون،
و نامِ خدا را بر درِ هر زندان نوشتید و لبخندِ مرگ را تقدیس کردید؛ما فراموش نمی‌کنیم.
ما صدای دفن‌شده‌ی کوچه‌های خاموشیم،
که سال‌هاست فریاد را در گلویمان به عنوانِ گناه شناخته‌اند.
اما روزی از میانِ همین خاموشی شعری برخواهد خاست که خنجر نخواهد بود،آیینه خواهد شد.
ما به بهشتِ شما نیاز نداریم،
به خدایی که با ترس معامله می‌کند نیز نه.
ما به آفتابِ خود ایمان داریم،
به خاکی که هنوز بوی نان می‌دهد و به دست‌هایی که، اگرچه خسته، اما هنوز می‌کارند.
روزی این دیوارها فرو خواهند ریخت،نه با فریاد،که با بیداری.
و شما خواهید دید؛چطور مردمی که نیم قرن‌ به سکوت عادتشان دادید،با نگاهی ساده جهانتان را واژگون خواهند کرد.
من می‌دانم روزی نسلی خواهد آمد
که آزادی را نه تنها فریاد می‌زند،که زندگی می‌کند ، بی‌نیاز از خداهایی که بهشت را گروگان گرفته‌اند، و بی‌نیاز از ترسی که درونِ ما خانه کرده است.
آن روز نه خون می‌جوشد نه انتقام.
فقط حقیقت خواهد ماند و ما،که دوباره نامِ آزادی را بر زبان خواهیم آورد.

-فادکاف


آسمان خاکستری بی پناهیست .
نه به روز شباهت دارد نه به شب،
زمان در اینجا از تپش افتاده،
و سکوت همچون پُتکی نرم به روح فرود می آید .
در انحنای این بی پناهی نگاهی به گردش درآمده،
نه در جستجوی نجات، که در تمنای فهم خود .
قدم هایش در شن فرو می‌رود و محو می‌شود،گویی زمین او را نمی‌پذیرد،
یا شاید او سالهاست از پذیرش گریخته.
در اینجا از خودش متنفر نیست
چرا که دیگر چشمی وجود ندارد که او را ببیند،
و در نبود نگاه،زخم قضاوت نیز می‌میرد ‌.
سایه اش کنارش غلت میخورد،
سایه ای که نه سیاه است نه روشن،بلکه پاره ای از آگاهیست که از مغزش ریشه گرفته و با صدایی به رنگ اندیشه میگوید؛ از چه گریزانی اگر پناهت در خود توست؟
پاسخی ندارد،تنها تماشاگر منفعل خویش است که میان سکوت و صدای ذهن در تعلیقی شیرین معلق مانده .
در افق لرزشی پدیدار میشود
لرزشی از جنس نور ، شایدم سراب چشمه ای فراموش شده .
قدم برمیدارد،
اما خاک دروغ خود را چون پوست جهان در او ‌میگسترد.
میفهمد که در این بیابان حقیقت نیز سراب است، و تنها صدایی که باقی میماند؛
زمزمه ی سایه اش است که میگوید:
در ورطه ی سکون آغشته ی سکوت بمان،
چرا که فهم از آنِ گوش هاییست که هنوز می‌شنوند.

فادکاف-


نگران نباش من خوبم،رمانتیسم همواره توی زندگیم جاریه،
هنوزم بعضی وقتا منطق اونقدری غلیظ میشه که حقیقت توی ذهنم عریان و افکار بختک زدم من رو به وادی خیالات سوق میدن.
اما ملالی نیست من مثل همیشه به سمت وادی قدم بر میدارم.
همون ساعت همیشگی، حوالی چهار صبح ؛ ژرفای تاریکی در خلال استخون هام نفس میگرفت و من رو از ریسمان نیمه پوسیده ی تفکراتم به درون تارک این دنیا پرتاب میکرد.
ثانیه های قبل طلوع هوا توی سرد و تاریک ترین حالت خودشه نه؟
باد بین شاخ و برگ درخت ها زوزه میکشید و نجواهایی رو توی گوشم زمزمه میکرد؛دووم بیار"طلوع نزدیکه"
انسجام سرما بین سلول به سلول این تن به رقص وا داشته شد و من ؟
من به اهتمام پژواکی که توی اتاق ذهن زمزمه میکرد طلوع نزدیکه در اومدم.
اگرچه میدونستم خودنمایی خورشید بر کرانه ی آسمونِ صبح،هرگز سرمای نفوذ کرده رو تسلی نمیبخشه،اما به اون تیکه نور تابیده شده به تموم یخ زدگی ها دل بستم.

-فادکاف


شادی تلالو خود را از دست میداد و من همواره در پی سراب وحدت میدویدم.
صدایی در پس ذهنم فریاد میکشید تقلا اشتباست اینجا همان مرداب است.
چه باید میکردم؟
در نطفه خاموش ماندم و بی حرکت ایستادم.
همان ندا در سرم شیهه کشید چشم به دامان یک ناجی بمان.
چقدر سفیهانه بود در میان مرداب به انتظار ناجی نشستن.
حتی اگر نجات می یافتم نمیدانستم باید بار این فضاحت را چطور به دوش بکشم.
حاضر بودم همسو با تقلاهایم غرق شوم و مرگ را بدرقه راهم کنم ، جای اینکه در انتظار یک منجی با چشم هایی ملتمس دریغ از ذره ای تکاپو، نجات یابم.
پس دویدم.تا سرمرگ تحلیل رفتن دویدم .
و من در تقلای خویش غرق شدم نه در انتظار هیچ.

فادکاف'


در یک کابوس جمعی گیر افتادم و بین یک هراس نابهنگام،هویتم طعم فنا را میچشید.بی آنکه اجازه دهم افکارم بر دوشم سایه ای بیاندازند از انزجار شهر پا به فرار گذاشتم به سمت دالانی بی نور.
شب در چشم هایم نمایان بود. آسمان هم ماه را از خود دریغ کرده بود و هم ستاره ها را انگار می‌خواست جز سیاهی ردی از آن وجود بی پایانش باقی نماند‌.تاریکی زبانه میکشید و وجودم را میبلعید. خواستم در این سیاهی محض شبح گمشده خود را ملاقات کنم اما جز سایه ای ورای آنچه که هستم چیزی دستگیرم نشد .
حال در تاریکی علامت های سوال را می‌دیدم.
پرسش ها مثل ابرهایی خاکستری در سرم می آمدند و می‌رفتند.
من دقیقا چه کسی بودم؟
-موجودی بیگانه بامرگ تدریجی هویت در پوچی مطلق.

فادکاف"🌀


من میدونم که نبودن امید الزاما دال بر نا امیدی نیست ، و این رو هم میدونم که نمیخوام زندگی برام مفهومی انتزاعی داشته باشه ، با این وجود همچنان اصرار دارم صورتک های کم آوردنم رو کتمان کنم . نور کم سوی امید پروانه پروانه در تنم پر میکشید و من مانند ادمی تیر خورده با دستای بی جون زخمم رو نگه داشته بودم و سلانه سلانه خودم رو روی خاک میکشیدم برای رسیدن . من هرجایی نخ رویاهام رو آزادانه دست گرفتم و جلو رفتم کلافه به کلافه رسیدم به سکوت . سکوتی ژرف که مبادا صدام لکه ای بر دامن کسی بشه.دقیقا وقتی فصل پرواز رسید انقلاب جغرافیا پرهامون رو چید و مارو وادار کرد به تماشای آسمون آبی و رقص بی بدیل و بدون نقص پرنده های مهاجر . آسمون رو از ما گرفتن و ازمون خواستن پرواز رو یاد بگیریم ، ملامت کردن وقتی یادگیری برامون سخت بود ،اما کسی نبود بپرسه چرا؟ چرا این گل مرگ رو دقیقا وسط جریان زندگیمون کاشتن و ریشه مون رو خشک کردن و در عین حال از ما میخوان میون این سیل مردگی فعل زندگی رو صرف کنیم؟ مرگ رو به خوردمون دادن و انتظار داشتن مایع لزج وجودمون رو همراه مرگ بالا بیاریم و پیش بندش با حال خوب شربت زندگی رو سر بکشیم.و حالا ما موندیم و یه مشت چرا های ناتمومِ ازلی ابدی که حتی اگه زمین ، این سیاره آبیِ بی نام و نشون رو زیر و رو کنیم بازم جوابی براشون پیدا نمیشه .

احتمالا فادکاف -


راستش اگه دست خود من بود که اصلا منی وجود نداشت . اگه دست من بود ساعت نه شب خودم رو میزاشتم جلوی در که همراه آشغالا پرت شم و دیگه هم پیدا نشم . من نشستم روی یه صندلی چوبی میون یه کلبه ی چوبی و حالا این کلبه ی به نفت آغشته شده با یه جرقه کوچیکِ اتیش هم مسیر شده .در عین حال من با چشمایی دریغ از ذره ای نگرانی و احساس و تنی که هیچ تلاشی برای نجات نمیکنه به شعله ور شدن همه چی خیره شدم . مات و مبهوت ، عواطف در من ته نشین میشن . سراسیمه میگردم،دنبال حسی ،دلیلی،خوابی،خیالی که من رو بند کنه به این زمین ولی هیچی پیدا نمیکنم . همه چی پر شده از خالی،از پوچ . بی حسی چشم ها بیشتر ، بدن سست تر و اتیش بیشتر زبونه میکشه.من میسوزم،دود میشم ،رها و آزاد .

فادکاف'


کلمات در جدال به سر می‌برن برای توضیح جبری که این روزها دچارش هستم .
هجوم فکر هایی که میون سرم در حال رفت و آمدن رو شخم میزنم و به هیچ نتیجه ای نمیرسم. این قبری که نشونه گرفتم برای نبش قبر کردن تهش داره به سیاهی ختم میشه.
مثل همیشه مکان برای من همواره دستمایه ی جبر بوده و هرچقدر بیشتر سعی میکنم کلمات رو پشت سر هم بچینم تا میزان این جبر رو توضیح بدم بیشتر معنی شون رو از دست میدن . کلمات تماما نقاب هستن و من بازهم مثل همیشه ناامید آزاد هستم و امیدوار اسیر


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


ـ صدای اهنگ هارو تا جایی که میشد بیشتر میکردم تا صدای افکارم کمتر به گوش برسه و تلاشم برای اینکه خودم رو از دنیایی که توش بودم بیرون بیارم واقعا ستودنی بود . مسیر با چاشنی فرار از ترس خیلی اروم بود اما به هر حال دور بودن از دنیای واقعی هربار خیلی زود وقتش به پایان میرسه و حقیقت با شوق فراوان برمیگرده و خفتت رو میگیره . توی تالاب حقیقت، همینجوری که داشتم از فرطِ‌ هجومِ افکار واژگون توی فضای میان‌ستاره‌ای مغزِ پوکیدم، تلف میشدم همزمان سعی میکردم از مکالمه با آدم ها فرار کنم . وقتی اظطراب شقیقه هاتو به انزجار میکشونه حرف زدن خیلی سخت میشه و اگه مجبور باشم چیزی بگم قطعا بعدش از زیادت خیال و کلماتی که به زبون آوردم مستاصل میشم . توی افکارم غوطه ور بودم که اوراق بها دار سرنوشتم رو جلوی روم گذاشتن و حالا باید یادمیگرفتم افسار شقیقه های مظطربم رو دست بگیرم و به جای فرار خودم رو برای جدال و سکون یافتن در رهروی مرهون واقعیت اماده کنم .

کنکور⁴⁰⁴


بله عزیز من ، ما فرزندان زخم های به جا مانده ایم .
نه آن زخم های سطحی که ضمادی برای مرهم گذاشتن شان پیدا شود و بر تن هایمان اثری محو به جا گذاشته باشند ، نه .
ما همان زخم هایی هستیم که عمیق اند،که از شدت بی توجهی چرک کرده اند .
همان زخم هایی که حتی نمی‌خواهیم راجب شان حرفی بزنیم یا حرفی بشنویم .
فقط می‌خواهیم در درونمان خفه بمانند و هیچوقت سر باز نکنند .
زخم هایی که انقدر زود در وجودمان آنها را خاموش کردیم که هرگز نفهمیدیم چگونه توانستند انقدر ناشرمانه شعله ور شوند .
زخم هایی که ما فکر می‌کردیم خفه شده اند اما اکنون که به یکباره فوران آتش را با چشمای خودمان دیدیم تازه فهمیدیم تمام این مدت آتش خاموش نشده بود بلکه داشت گر می‌گرفت و ما حتی نمیدانستیم خودمان داریم در این آتش هیزم می‌ریزیم تا همین خودمان را سرگشته و حیران ببینیم و دست به گریبان خنده های از ته دلمان شویم .
ما وارثان زخم هایی هستیم که آنها را مثل خوره در جان هم نسل هایمان به ارث میگذاریم .

-فادکاف


هوا کیش و مات شده بود .
نه شب بود و نه صبح و نه حتی چیزی بینِ آنها ‌.
میان فریادهایش با سکوت خو گرفته بود ، ذره ذره ی تاروپودش برای زیستن تقلا می‌کرد با این حال حسی رسوخ کرده در قفسه ی سینه ی ناکارش از او می‌خواست کل وجودش را بالا بیاورد .قدم برداشت به سمت سرابی در نزدیکیِ رویا . در سراب بیداری را به خواب برد ـ خوابی ژرف , بدون بازگشت. تمام شد ، سیاهیِ مطلق تازیانه کشید . مانند یک انسان زنده که دفن شده و به اجبار مرگ را پذیرفته و در قعر درماندگی سکون یافته .

-احتمالا فادکاف .



20 last posts shown.

473

subscribers
Channel statistics