ـ صدای اهنگ هارو تا جایی که میشد بیشتر میکردم تا صدای افکارم کمتر به گوش برسه و تلاشم برای اینکه خودم رو از دنیایی که توش بودم بیرون بیارم واقعا ستودنی بود . مسیر با چاشنی فرار از ترس خیلی اروم بود اما به هر حال دور بودن از دنیای واقعی هربار خیلی زود وقتش به پایان میرسه و حقیقت با شوق فراوان برمیگرده و خفتت رو میگیره . توی تالاب حقیقت، همینجوری که داشتم از فرطِ هجومِ افکار واژگون توی فضای میانستارهای مغزِ پوکیدم، تلف میشدم همزمان سعی میکردم از مکالمه با آدم ها فرار کنم . وقتی اظطراب شقیقه هاتو به انزجار میکشونه حرف زدن خیلی سخت میشه و اگه مجبور باشم چیزی بگم قطعا بعدش از زیادت خیال و کلماتی که به زبون آوردم مستاصل میشم . توی افکارم غوطه ور بودم که اوراق بها دار سرنوشتم رو جلوی روم گذاشتن و حالا باید یادمیگرفتم افسار شقیقه های مظطربم رو دست بگیرم و به جای فرار خودم رو برای جدال و سکون یافتن در رهروی مرهون واقعیت اماده کنم .
کنکور⁴⁰⁴
کنکور⁴⁰⁴