راستش اگه دست خود من بود که اصلا منی وجود نداشت . اگه دست من بود ساعت نه شب خودم رو میزاشتم جلوی در که همراه آشغالا پرت شم و دیگه هم پیدا نشم . من نشستم روی یه صندلی چوبی میون یه کلبه ی چوبی و حالا این کلبه ی به نفت آغشته شده با یه جرقه کوچیکِ اتیش هم مسیر شده .در عین حال من با چشمایی دریغ از ذره ای نگرانی و احساس و تنی که هیچ تلاشی برای نجات نمیکنه به شعله ور شدن همه چی خیره شدم . مات و مبهوت ، عواطف در من ته نشین میشن . سراسیمه میگردم،دنبال حسی ،دلیلی،خوابی،خیالی که من رو بند کنه به این زمین ولی هیچی پیدا نمیکنم . همه چی پر شده از خالی،از پوچ . بی حسی چشم ها بیشتر ، بدن سست تر و اتیش بیشتر زبونه میکشه.من میسوزم،دود میشم ،رها و آزاد .
فادکاف'
فادکاف'