من میدونم که نبودن امید الزاما دال بر نا امیدی نیست ، و این رو هم میدونم که نمیخوام زندگی برام مفهومی انتزاعی داشته باشه ، با این وجود همچنان اصرار دارم صورتک های کم آوردنم رو کتمان کنم . نور کم سوی امید پروانه پروانه در تنم پر میکشید و من مانند ادمی تیر خورده با دستای بی جون زخمم رو نگه داشته بودم و سلانه سلانه خودم رو روی خاک میکشیدم برای رسیدن . من هرجایی نخ رویاهام رو آزادانه دست گرفتم و جلو رفتم کلافه به کلافه رسیدم به سکوت . سکوتی ژرف که مبادا صدام لکه ای بر دامن کسی بشه.دقیقا وقتی فصل پرواز رسید انقلاب جغرافیا پرهامون رو چید و مارو وادار کرد به تماشای آسمون آبی و رقص بی بدیل و بدون نقص پرنده های مهاجر . آسمون رو از ما گرفتن و ازمون خواستن پرواز رو یاد بگیریم ، ملامت کردن وقتی یادگیری برامون سخت بود ،اما کسی نبود بپرسه چرا؟ چرا این گل مرگ رو دقیقا وسط جریان زندگیمون کاشتن و ریشه مون رو خشک کردن و در عین حال از ما میخوان میون این سیل مردگی فعل زندگی رو صرف کنیم؟ مرگ رو به خوردمون دادن و انتظار داشتن مایع لزج وجودمون رو همراه مرگ بالا بیاریم و پیش بندش با حال خوب شربت زندگی رو سر بکشیم.و حالا ما موندیم و یه مشت چرا های ناتمومِ ازلی ابدی که حتی اگه زمین ، این سیاره آبیِ بی نام و نشون رو زیر و رو کنیم بازم جوابی براشون پیدا نمیشه .
احتمالا فادکاف -
احتمالا فادکاف -