در یک کابوس جمعی گیر افتادم و بین یک هراس نابهنگام،هویتم طعم فنا را میچشید.بی آنکه اجازه دهم افکارم بر دوشم سایه ای بیاندازند از انزجار شهر پا به فرار گذاشتم به سمت دالانی بی نور.
شب در چشم هایم نمایان بود. آسمان هم ماه را از خود دریغ کرده بود و هم ستاره ها را انگار میخواست جز سیاهی ردی از آن وجود بی پایانش باقی نماند.تاریکی زبانه میکشید و وجودم را میبلعید. خواستم در این سیاهی محض شبح گمشده خود را ملاقات کنم اما جز سایه ای ورای آنچه که هستم چیزی دستگیرم نشد .
حال در تاریکی علامت های سوال را میدیدم.
پرسش ها مثل ابرهایی خاکستری در سرم می آمدند و میرفتند.
من دقیقا چه کسی بودم؟
-موجودی بیگانه بامرگ تدریجی هویت در پوچی مطلق.
فادکاف"🌀
شب در چشم هایم نمایان بود. آسمان هم ماه را از خود دریغ کرده بود و هم ستاره ها را انگار میخواست جز سیاهی ردی از آن وجود بی پایانش باقی نماند.تاریکی زبانه میکشید و وجودم را میبلعید. خواستم در این سیاهی محض شبح گمشده خود را ملاقات کنم اما جز سایه ای ورای آنچه که هستم چیزی دستگیرم نشد .
حال در تاریکی علامت های سوال را میدیدم.
پرسش ها مثل ابرهایی خاکستری در سرم می آمدند و میرفتند.
من دقیقا چه کسی بودم؟
-موجودی بیگانه بامرگ تدریجی هویت در پوچی مطلق.
فادکاف"🌀