شادی تلالو خود را از دست میداد و من همواره در پی سراب وحدت میدویدم.
صدایی در پس ذهنم فریاد میکشید تقلا اشتباست اینجا همان مرداب است.
چه باید میکردم؟
در نطفه خاموش ماندم و بی حرکت ایستادم.
همان ندا در سرم شیهه کشید چشم به دامان یک ناجی بمان.
چقدر سفیهانه بود در میان مرداب به انتظار ناجی نشستن.
حتی اگر نجات می یافتم نمیدانستم باید بار این فضاحت را چطور به دوش بکشم.
حاضر بودم همسو با تقلاهایم غرق شوم و مرگ را بدرقه راهم کنم ، جای اینکه در انتظار یک منجی با چشم هایی ملتمس دریغ از ذره ای تکاپو، نجات یابم.
پس دویدم.تا سرمرگ تحلیل رفتن دویدم .
و من در تقلای خویش غرق شدم نه در انتظار هیچ.
فادکاف'
صدایی در پس ذهنم فریاد میکشید تقلا اشتباست اینجا همان مرداب است.
چه باید میکردم؟
در نطفه خاموش ماندم و بی حرکت ایستادم.
همان ندا در سرم شیهه کشید چشم به دامان یک ناجی بمان.
چقدر سفیهانه بود در میان مرداب به انتظار ناجی نشستن.
حتی اگر نجات می یافتم نمیدانستم باید بار این فضاحت را چطور به دوش بکشم.
حاضر بودم همسو با تقلاهایم غرق شوم و مرگ را بدرقه راهم کنم ، جای اینکه در انتظار یک منجی با چشم هایی ملتمس دریغ از ذره ای تکاپو، نجات یابم.
پس دویدم.تا سرمرگ تحلیل رفتن دویدم .
و من در تقلای خویش غرق شدم نه در انتظار هیچ.
فادکاف'