نگران نباش من خوبم،رمانتیسم همواره توی زندگیم جاریه،
هنوزم بعضی وقتا منطق اونقدری غلیظ میشه که حقیقت توی ذهنم عریان و افکار بختک زدم من رو به وادی خیالات سوق میدن.
اما ملالی نیست من مثل همیشه به سمت وادی قدم بر میدارم.
همون ساعت همیشگی، حوالی چهار صبح ؛ ژرفای تاریکی در خلال استخون هام نفس میگرفت و من رو از ریسمان نیمه پوسیده ی تفکراتم به درون تارک این دنیا پرتاب میکرد.
ثانیه های قبل طلوع هوا توی سرد و تاریک ترین حالت خودشه نه؟
باد بین شاخ و برگ درخت ها زوزه میکشید و نجواهایی رو توی گوشم زمزمه میکرد؛دووم بیار"طلوع نزدیکه"
انسجام سرما بین سلول به سلول این تن به رقص وا داشته شد و من ؟
من به اهتمام پژواکی که توی اتاق ذهن زمزمه میکرد طلوع نزدیکه در اومدم.
اگرچه میدونستم خودنمایی خورشید بر کرانه ی آسمونِ صبح،هرگز سرمای نفوذ کرده رو تسلی نمیبخشه،اما به اون تیکه نور تابیده شده به تموم یخ زدگی ها دل بستم.
-فادکاف
هنوزم بعضی وقتا منطق اونقدری غلیظ میشه که حقیقت توی ذهنم عریان و افکار بختک زدم من رو به وادی خیالات سوق میدن.
اما ملالی نیست من مثل همیشه به سمت وادی قدم بر میدارم.
همون ساعت همیشگی، حوالی چهار صبح ؛ ژرفای تاریکی در خلال استخون هام نفس میگرفت و من رو از ریسمان نیمه پوسیده ی تفکراتم به درون تارک این دنیا پرتاب میکرد.
ثانیه های قبل طلوع هوا توی سرد و تاریک ترین حالت خودشه نه؟
باد بین شاخ و برگ درخت ها زوزه میکشید و نجواهایی رو توی گوشم زمزمه میکرد؛دووم بیار"طلوع نزدیکه"
انسجام سرما بین سلول به سلول این تن به رقص وا داشته شد و من ؟
من به اهتمام پژواکی که توی اتاق ذهن زمزمه میکرد طلوع نزدیکه در اومدم.
اگرچه میدونستم خودنمایی خورشید بر کرانه ی آسمونِ صبح،هرگز سرمای نفوذ کرده رو تسلی نمیبخشه،اما به اون تیکه نور تابیده شده به تموم یخ زدگی ها دل بستم.
-فادکاف