آسمان خاکستری بی پناهیست .
نه به روز شباهت دارد نه به شب،
زمان در اینجا از تپش افتاده،
و سکوت همچون پُتکی نرم به روح فرود می آید .
در انحنای این بی پناهی نگاهی به گردش درآمده،
نه در جستجوی نجات، که در تمنای فهم خود .
قدم هایش در شن فرو میرود و محو میشود،گویی زمین او را نمیپذیرد،
یا شاید او سالهاست از پذیرش گریخته.
در اینجا از خودش متنفر نیست
چرا که دیگر چشمی وجود ندارد که او را ببیند،
و در نبود نگاه،زخم قضاوت نیز میمیرد .
سایه اش کنارش غلت میخورد،
سایه ای که نه سیاه است نه روشن،بلکه پاره ای از آگاهیست که از مغزش ریشه گرفته و با صدایی به رنگ اندیشه میگوید؛ از چه گریزانی اگر پناهت در خود توست؟
پاسخی ندارد،تنها تماشاگر منفعل خویش است که میان سکوت و صدای ذهن در تعلیقی شیرین معلق مانده .
در افق لرزشی پدیدار میشود
لرزشی از جنس نور ، شایدم سراب چشمه ای فراموش شده .
قدم برمیدارد،
اما خاک دروغ خود را چون پوست جهان در او میگسترد.
میفهمد که در این بیابان حقیقت نیز سراب است، و تنها صدایی که باقی میماند؛
زمزمه ی سایه اش است که میگوید:
در ورطه ی سکون آغشته ی سکوت بمان،
چرا که فهم از آنِ گوش هاییست که هنوز میشنوند.
فادکاف-
نه به روز شباهت دارد نه به شب،
زمان در اینجا از تپش افتاده،
و سکوت همچون پُتکی نرم به روح فرود می آید .
در انحنای این بی پناهی نگاهی به گردش درآمده،
نه در جستجوی نجات، که در تمنای فهم خود .
قدم هایش در شن فرو میرود و محو میشود،گویی زمین او را نمیپذیرد،
یا شاید او سالهاست از پذیرش گریخته.
در اینجا از خودش متنفر نیست
چرا که دیگر چشمی وجود ندارد که او را ببیند،
و در نبود نگاه،زخم قضاوت نیز میمیرد .
سایه اش کنارش غلت میخورد،
سایه ای که نه سیاه است نه روشن،بلکه پاره ای از آگاهیست که از مغزش ریشه گرفته و با صدایی به رنگ اندیشه میگوید؛ از چه گریزانی اگر پناهت در خود توست؟
پاسخی ندارد،تنها تماشاگر منفعل خویش است که میان سکوت و صدای ذهن در تعلیقی شیرین معلق مانده .
در افق لرزشی پدیدار میشود
لرزشی از جنس نور ، شایدم سراب چشمه ای فراموش شده .
قدم برمیدارد،
اما خاک دروغ خود را چون پوست جهان در او میگسترد.
میفهمد که در این بیابان حقیقت نیز سراب است، و تنها صدایی که باقی میماند؛
زمزمه ی سایه اش است که میگوید:
در ورطه ی سکون آغشته ی سکوت بمان،
چرا که فهم از آنِ گوش هاییست که هنوز میشنوند.
فادکاف-