مونا گفت؛
'آنها که رفتند در شبی طولانی
ما ماندیم و سرما.
من ادامه میدم؛
ما ماندیم و سرما و خاطرهای که هنوز
مثل نفسِ یخزدهای در آینه مانده است.
ما ماندیم و صداهایی که خاموش شدند،
اما پژواکشان در دلِ تاریکی ادامه دارد...
ما ماندیم و تصویرهایی که دیگر لبخند نمیزنند،
فیلمهایی که هر بار تماشا میکنیم،
انگار تکهای از روحِ خودمان را مرور میکنیم.
ماشین های حمل جسد میگذشتند
بی آنکه بدانند بارشان فقط تن بی جان نیست
بلکه رویای نسلی ست که با سینما نفس میکشند.
هیچ خبرنگاری نپرسید،
چطور ممکن است نور خاموش شود،
اما هنوز تا ابد روشن بماند؟
آنها رفتند،
اما در هر قاب، در هر جمله،
هنوز حضور دارند
بیزمان، بیمرگ،
چنانکه هنر، مرگ را به تعویق میاندازد.
و ما، در امتداد همان قابها،
دنبال معنایی میگردیم که شاید هرگز گفته نشد.
سینما دیگر فقط پردهای سپید نیست،
رویاست، که روی زخمِ جهان کشیدهاند.
هر نوری که در تاریکی میتابد،
سایهای از آنها را زنده میکند
آنهایی که رفتند،
اما هنوز از پسِ هر تصویر،
ما را تماشا میکنند.
-شبِ ۲۲ ام"
فادکاف.
'آنها که رفتند در شبی طولانی
ما ماندیم و سرما.
من ادامه میدم؛
ما ماندیم و سرما و خاطرهای که هنوز
مثل نفسِ یخزدهای در آینه مانده است.
ما ماندیم و صداهایی که خاموش شدند،
اما پژواکشان در دلِ تاریکی ادامه دارد...
ما ماندیم و تصویرهایی که دیگر لبخند نمیزنند،
فیلمهایی که هر بار تماشا میکنیم،
انگار تکهای از روحِ خودمان را مرور میکنیم.
ماشین های حمل جسد میگذشتند
بی آنکه بدانند بارشان فقط تن بی جان نیست
بلکه رویای نسلی ست که با سینما نفس میکشند.
هیچ خبرنگاری نپرسید،
چطور ممکن است نور خاموش شود،
اما هنوز تا ابد روشن بماند؟
آنها رفتند،
اما در هر قاب، در هر جمله،
هنوز حضور دارند
بیزمان، بیمرگ،
چنانکه هنر، مرگ را به تعویق میاندازد.
و ما، در امتداد همان قابها،
دنبال معنایی میگردیم که شاید هرگز گفته نشد.
سینما دیگر فقط پردهای سپید نیست،
رویاست، که روی زخمِ جهان کشیدهاند.
هر نوری که در تاریکی میتابد،
سایهای از آنها را زنده میکند
آنهایی که رفتند،
اما هنوز از پسِ هر تصویر،
ما را تماشا میکنند.
-شبِ ۲۲ ام"
فادکاف.