ابر ها را قلاب کرده بود و هرچه منتظر میماند وقتی قلاب را بالا میکشید مه های خاکستری دورش را گرد میکرد.
هربار که نخ را رها میکرد،چیزی جز وهم بر نمی گشت و کم کم متوجه میشد شاید خودش صید قلابی ست که تمام این مدت داشت آن را رها میکرد.
دست در دست تنهایی قدم میزد و صیدش جای قلاب بر افکارش آویزان مانده بود.
فضای خاکستری اطرافش با فضای خاکستری ای که درونش لانه کرده بود باهم می آمیخت و گورستانی را پدید می آورد که رویا ها را در آن مهمانِ خاک میکردند. او همچون قاتلی که بر مزار قربانی اش مرثیه میخواند بین صدای وحشت و پشیمانی درست در مرکز این گورستان از درون به دار آویخته شده بود. با صدایی از گور برخاسته مرثیه میخواند . مرثیه برای تک تک انسان هایی که درون خودش کشته بود و به تماشای در خون غوطه ور شدن شان نشسته بود.
به رویاهای خاک شده با دست های خودش خیره نگاه میکرد و نمیفهمید چگونه آدمی میتواند با دستهایی آلوده، هنوز قادر به احساس باشد؟
بخش های کوچیک تر بدنش یکی یکی می میردند ،هرکدام جدا از هم عین یک سمفونی با هارمونی مرگی خاموش و نصفه نیمه.
صدای خلا فضای اطراف را در بر میگرفت و او اینبار به جای قلاب خودش را در مه غرق کرد. دست و پا میزد،نه برای نجات،نه برای زندگی ،دست و پا میزد چون ذاتش مجبور به تقلا بود. خودش را بیرون کشید،دست و پایش را بست که دیگر راهی برای تقلا نباشد ،دوباره خودش را پرت کرد. اینبار فراتر از جسم تنها ذاتش تقلا میکرد برای نجات اما تمام راه ها به بن بست ختم میشدند.
مرگ نصفه و نیمه اش کامل شده بود،انسان هایی که درونش مرگ را به اجبار چشیده بودند به همراه رویاهایشان با لبخند به او نگاه میکردند انگار که کل عمرشان را منتظر این لحظه باشند.
سقوطش تنها موج کوچکی ساخت آنقدر کوچک که هیچ کس نفهمید چه مقدار انسان پیش از سقوط در او مرده بود.
-فادکاف🌀
هربار که نخ را رها میکرد،چیزی جز وهم بر نمی گشت و کم کم متوجه میشد شاید خودش صید قلابی ست که تمام این مدت داشت آن را رها میکرد.
دست در دست تنهایی قدم میزد و صیدش جای قلاب بر افکارش آویزان مانده بود.
فضای خاکستری اطرافش با فضای خاکستری ای که درونش لانه کرده بود باهم می آمیخت و گورستانی را پدید می آورد که رویا ها را در آن مهمانِ خاک میکردند. او همچون قاتلی که بر مزار قربانی اش مرثیه میخواند بین صدای وحشت و پشیمانی درست در مرکز این گورستان از درون به دار آویخته شده بود. با صدایی از گور برخاسته مرثیه میخواند . مرثیه برای تک تک انسان هایی که درون خودش کشته بود و به تماشای در خون غوطه ور شدن شان نشسته بود.
به رویاهای خاک شده با دست های خودش خیره نگاه میکرد و نمیفهمید چگونه آدمی میتواند با دستهایی آلوده، هنوز قادر به احساس باشد؟
بخش های کوچیک تر بدنش یکی یکی می میردند ،هرکدام جدا از هم عین یک سمفونی با هارمونی مرگی خاموش و نصفه نیمه.
صدای خلا فضای اطراف را در بر میگرفت و او اینبار به جای قلاب خودش را در مه غرق کرد. دست و پا میزد،نه برای نجات،نه برای زندگی ،دست و پا میزد چون ذاتش مجبور به تقلا بود. خودش را بیرون کشید،دست و پایش را بست که دیگر راهی برای تقلا نباشد ،دوباره خودش را پرت کرد. اینبار فراتر از جسم تنها ذاتش تقلا میکرد برای نجات اما تمام راه ها به بن بست ختم میشدند.
مرگ نصفه و نیمه اش کامل شده بود،انسان هایی که درونش مرگ را به اجبار چشیده بودند به همراه رویاهایشان با لبخند به او نگاه میکردند انگار که کل عمرشان را منتظر این لحظه باشند.
سقوطش تنها موج کوچکی ساخت آنقدر کوچک که هیچ کس نفهمید چه مقدار انسان پیش از سقوط در او مرده بود.
-فادکاف🌀