شبیه یک جور مکاشفه بود،
همان جایی که انسان به پذیرش بیپناهی و برهنگیِ حقیقت میرسد.
جایی که حقیقت طعمِ رویا میگیرد و رویا بویِ اندوه،
جایی که واژهها سیگار میکشند، و فکرها تا صبح خوابشان نمیبرد.
جهانی خاموش، و انسانی پیچیده که در خود تکرار میشود.
مهای که میان دو سپیده گم شده،
نه شب تمامش میکرد، نه روز آغازش میبخشید.
در سرش صدای بارانی بود که هرگز نمیبارید،
و در سکوتش فریادی که تنها خودش میشنید.
روحش در مرزِ خیال و واقعیت پرسه میزد؛
نه پای گریز داشت، نه نای ماندن.
مانند نوری در شیشهای ترکخورده،
میدرخشید، اما تکهتکه و هر تکه، رنگی از غم را بدل میکرد.
-احتمالا فادکاف
همان جایی که انسان به پذیرش بیپناهی و برهنگیِ حقیقت میرسد.
جایی که حقیقت طعمِ رویا میگیرد و رویا بویِ اندوه،
جایی که واژهها سیگار میکشند، و فکرها تا صبح خوابشان نمیبرد.
جهانی خاموش، و انسانی پیچیده که در خود تکرار میشود.
مهای که میان دو سپیده گم شده،
نه شب تمامش میکرد، نه روز آغازش میبخشید.
در سرش صدای بارانی بود که هرگز نمیبارید،
و در سکوتش فریادی که تنها خودش میشنید.
روحش در مرزِ خیال و واقعیت پرسه میزد؛
نه پای گریز داشت، نه نای ماندن.
مانند نوری در شیشهای ترکخورده،
میدرخشید، اما تکهتکه و هر تکه، رنگی از غم را بدل میکرد.
-احتمالا فادکاف