سپیده آرام آرام از درونِ او طلوع میکرد،
نه باریکه ی نوری کم سو،
بلکه روشناییِ نرمی که از فهمِ رنج زاده میشد.
انگار درد، چراغیست که فقط در دلِ تاریکی روشن میشود.
به آرامی میفهمید هیچ نجاتی از رنج نیست،
مگر با در آغوش گرفتنِ آن.
حقیقت، فرشتهای نبود که از آسمان نازل شود،
بلکه انسانی بود که بر خاک افتاده،
اما هنوز چشمهایش میدرخشد.
سکوت در او شکلِ دعا گرفت،
نه برای رهایی،که برای پذیرش.
پذیرش اینکه؛
بیداری همیشه با گریه آغاز میشود.
فادکاف"
نه باریکه ی نوری کم سو،
بلکه روشناییِ نرمی که از فهمِ رنج زاده میشد.
انگار درد، چراغیست که فقط در دلِ تاریکی روشن میشود.
به آرامی میفهمید هیچ نجاتی از رنج نیست،
مگر با در آغوش گرفتنِ آن.
حقیقت، فرشتهای نبود که از آسمان نازل شود،
بلکه انسانی بود که بر خاک افتاده،
اما هنوز چشمهایش میدرخشد.
سکوت در او شکلِ دعا گرفت،
نه برای رهایی،که برای پذیرش.
پذیرش اینکه؛
بیداری همیشه با گریه آغاز میشود.
فادکاف"