Forward from: ㅤ𝗆ꭎ𝗍ꭎ𝗆 𝗅𝖺𝖿𝗒𝖺
فکر کردم اگه کارگاه نقاشی رو باز کنم میتونم تغییر کنم و خوشحال باشم.
شاید منم بتونم تغییر کنم و اینقدر دیگه حساس نباشم.
گفتم شاید زندگی منم تغییر کنه، اما..
+ زندگی تو همین الانم تغییر کرد ، یه نگاه به دورو ورت بنداز تو الان مغازهای رو داری که از بچگی ارزوش رو داشتی بهترین هنرمندی ، زیبایی ، پولداری ، و حتی یه انسان که تو رو دوست داره همیشه !
بعد از اتمام حرف زدن های هیونجین، فلیکس نگاهی به انگشتر کاپلی داخل دستهاشون انداخت.
نمیدونست باید بهش بگه یا نه، اما کلمات از صبح داشتن گلوش رو پاره میکردن.
قول داده بودن هیچچیز رو بین همدیگه پنهان نکنن، اما فلیکس خوب میدونست هیونجین هرگز بهش راست نگفته.
میدونست بهش خیانت کرده، و حتی میدونست دیگه نمیتونه مغازه و کارگاه رو نگهداره.
کی دوباره اینقدر ضعیف شده بود که حتی نمیتونست عشقشش رو نگهداره؟!
اخ..دوباره شکست خورده بود مثل اینههای ترك خورده یك گوشهای افتاده بود.
- من.. خب حقیقتا..
لعنتی زیر لب با خودش گفت و سعی کرد کلمات رو کنار هم بچینه هرطور که شده.
- خب.. جین.. من هرگز فکر نمیکردم ما هم به این خط برسیم، عشق تو یهو مثل یه عسل وارد زندگی تلخم شد، تو زیادی شیرین بودی و من بهش عادت نداشتم و نتونستم مراقبش باشم و فکر کنم از دستت دادم، تا کی میخوای پنهانش کنی؟ فکر میکنی من نمیفهمم دلیل دیر اومدن به خونه، اینکه با اکست میگردی؟ من..اینقدر هم ساده نیستم.
شاید خوب بود یکم به حرف دوستام که میگفتن من زیادی حساسم گوش میکردی..
من نه تو رو مقصر میدونم و نه..خودم..رو ؟ شایدم خودم مقصرم.
عشق منو تو از اول نمیشد، تو یه آدم کامل، من یه ادم با نقص، تو زیبا، من ساده، تو با استعداد، من با هنر اینا فرق داشتن میفهمیدی ؟ نه بهم گوش نکردی.
عشق مثل دست گل نبود که کنار هم بچینم و اولین تلاش خوشگل شن، این عشق بود جین! نه شغلِ من.
کاش از اول تو هرگز مشتری من نمیشدی ،کاش هرگز اون روز محو نگاهت نمیشدم اینکه چقدر چشمات مثل دونههای قهوه خوشگل بودن..
لطفاً.. من دارم نابود میشم پس بهتره تمومش کنیم، ازت..
هنوز حرفش رو کامل نکرد که هیونجین از جاش بلند شد و سمت در رفت.
+ متوجه شدم، مقصر تو نبودی، من بودم که سعی کردم با تك تك بیتوجهی هات به من تو رو عاشق خودم کنم!، از اول هم نباید اجازه میدادم بیشتر از یه ویروس بهم نزدیك بشی.
و فکر نمیکردم اینقدر حساس باشی سر اینکه هنوز با جونگین دوستم، باید بهم میگفتی من که نمیتونستم ذهنت رو بخونم! یکم از کار لعنتیت دور میشدی تا من بتونم بفهمتت.
کارگاه و مغازه رو خالی میکنی خیلی زود، و دوباره هرگز اینجا برنمیگردی!
انگار که گلهای خشك شده رو پنجره نیمهباز باد زده و رفتن و متوجه نشدیم.
خدافظ عشقِ نیمه خورشید من.