Part 11
Zayn's pov
اون فکر میکنه که کیه؟
چون فقط هیکل عضله ای داره پس باید قانون بذاره؟
این چه عدالتیه؟
به هرحال من نمی ذارم اون آرامش منو به هم بزنه
خواستم به سمت تخت خالی برم که گفت:
حتی جرئت نکن به اون تخت نزدیک بشی مال منه!
گفتم:توی لعنتی نمیتونی دوتا تخت داشته باشی درحالی که من ندارم!
پس خفه شو!
و رفتم و ساک کوچیکمو روی تخت انداختم و روی تخت دراز کشیدم!
گفت:به زودی از حرفت پشیمون میشی بیبی!
.
.
.
3rd person pov
این پول رو میگیری و امشب میری سراغش!
باید بفهمه با کی طرفه!
این دستوری بود که جیکوب به اون پسر بیچاره داد و اون پسر هم با اینکه میل باطنی نداشت ولی باید قبول میکرد چون اگر نمی کرد قربانی بعدی جیکوب میشد!
اون مرد کارش همین بود
دستور میداد و اگر کسی به حرفش گوش نمیکرد کاریمیکرد که دیگه هیچوقت نتونه بهش نه بگه!
.
.
حدودا ساعت دو نصف شب بود که اون پسر که اسمش مکس بود خواست تا دستور جیکوب رو اجرا کنه !
رفت و دست و پای زین رو بست طوری که از خواب بیدار نشه و تا خواست دور دهنش چسب ببنده زین پلکاش تکون خورد و بیدار شد م بلافاصله با متوجه شدن اینکه دست هاش و پاهاش بستس وحشت زده شد!
اون پسر مهلت نداد و چسب رو دور دهن زین چسبوند و زین رو کشون کشون به سمت حموم زندان برد و ....
.
.
.
Zayn's pov
دیشب بود که فهمیدم اینجا قدرته که تصمیم میگیره !
هنوز جای زخم های روی بدنم درد میکرد و من مجبور بودم که به دکتر نرم چون تهدید شده بودم!
.
.
.
Harry's pov
وقتی از طرف وکیل زین پیغامی دریافت کردم که گفت هرچه سریعتر برم به دفترش رعشه به بدنم افتاده بود و باز هم همون دلشوره لعنتی!
توی ده دقیقه خودمو به اونجا رسوندم و اون منشی مادرفاکر معلوم نبود پشت تلفن با کی لاس میزد پس منم بدون هماهنگی رفتم توی اتاق وکیل
:خوب آقای استایلز من توی این چند وقت با قاضی خیلی حرف زدم و سعی کردم مدرک جمع کنم ولی بی فایده بود ... خانواده اون دختر درخواست قصاص زین رو کردن و تقریبا رای نهایی دادگاه همینه !
:ولی...ممکن نیست!!پس عدالتی که همه در موردش حرف میزنن چیه؟مسیح لویی دیوونه میشه اگر بشنوه!!
:من تمام تلاشمو کردم متاسفانه حکم آخر این هفته اجرا میشه!
نمیدونستم چی بگم!
قرار بود زین قصاص بشه و من نمیتونستم حتی قدمی بردارم...
خودم...
لویی...
بغض عجیبی گلومو فشار میداد !
بدون مکث بلند شدم و از اون ساختمون کوفتی اومدم بیرون!
بدون مکث تا خونه با بیشترین سرعت ممکن روندم!
و سریع رفتم توی اتاقم و در رو قفل کردم!
بماند که لویی چقدر پشت در التماسم میکرد که بهش بگم چی شده!
تنها فکرم مشغول زین بود!
زین...
زین....
زین.....
.
.
.
پارت یازدهم!😶
به نظرتون ممکنه زین نجات پیدا کنه؟
#fanfic
#problem
👇👇👇
https://telegram.me/dar2delbot?start=send_xXvNQdk