•قسمت بیست پنجم•
با نوازش دست های لطیفی به پهلو خوابیدم
که صدای مهسارو کنار گوشم شنیدم:عروسک من!خانوم خوشگلم بیدار شو دیگه شب شده
آروم خمیازه ای کشیدم و لای چشمامو باز کردم مهسا با حوله ای که دور خودش کشیده بود رو به روم نشسته بود.
لبخندی زدمو گفتم:سلام😊
مهسا دستی تو موهام کشیدو گفت:علیک سلام عروسک:)خوب خوابیدیاااا!
با خجالت خندیدم که گفت:وای وای نگاش کن چه سرخ و سفید میشه وروجک من.
خندیدیم که شروع کرد به قلقلک دادم صدای قهقه خندهامون باهم تلاقی شد
که یهو لباشو گذاشت رو لبام و منو به سکوت دعوت کرد و بعد بالا تنمو آروم نوازش کرد و منم متقابلا این کارو کردم.
که خودشو کشید کنار گفت:پاشو نازنینم!
پاشو یه دوش بگیر بریم تو حیاط!
سری تکون دادم و رفتم که دوش بگیرم.
وقتی از حموم اومدم بیرون مهسا داشت لباساشو میزاشت تو کمد.
با صدای در حموم برگشت و منو نگاه کرد
وگفت:عافیت باشه گُلَکم:)))
زیر لب ممنونی گفتم و مشغول حاضر شدن شدم.نشستم که موهامو خشک کنم که دستی مانع شد و سشوار ازم گرفت و گفت:این کار منه نه شما خانوم خانوما:)
دلم برای این حرفش لرزید آخ که چقدر من دیوونه این دختر بودم.
مهسا اروم اروم و با حوصله موهامو خشک کرد و بافت و گفت:من دیوونه موهاتم.
مثل شب سیه میمونن خیلی مراقبشون باش
لبخندی زدم و باهم به حیاط رفتیم.
میلاد و رامین(برادر رومینا)درگیر کباب بودن
و رهام محمد(برادر ماهرخ)داشتن تخته نرد بازی میکردن.دخترا هم پیش هم نشسته بودن در اولین نگاه متوجه اخمای توهم رفته نیلوفر شدم فهمیدم بخاطر قضیه اتاقا هنوز دلگیره.
کنار رومینا نشستم و مشغول صحبت با دخترا شدم و تصمیم گرفتم سر فرصت از دل نیلوفر در بیارم.
💖 #جاده_دوست_داشتنی💖
@lezbian_video
با نوازش دست های لطیفی به پهلو خوابیدم
که صدای مهسارو کنار گوشم شنیدم:عروسک من!خانوم خوشگلم بیدار شو دیگه شب شده
آروم خمیازه ای کشیدم و لای چشمامو باز کردم مهسا با حوله ای که دور خودش کشیده بود رو به روم نشسته بود.
لبخندی زدمو گفتم:سلام😊
مهسا دستی تو موهام کشیدو گفت:علیک سلام عروسک:)خوب خوابیدیاااا!
با خجالت خندیدم که گفت:وای وای نگاش کن چه سرخ و سفید میشه وروجک من.
خندیدیم که شروع کرد به قلقلک دادم صدای قهقه خندهامون باهم تلاقی شد
که یهو لباشو گذاشت رو لبام و منو به سکوت دعوت کرد و بعد بالا تنمو آروم نوازش کرد و منم متقابلا این کارو کردم.
که خودشو کشید کنار گفت:پاشو نازنینم!
پاشو یه دوش بگیر بریم تو حیاط!
سری تکون دادم و رفتم که دوش بگیرم.
وقتی از حموم اومدم بیرون مهسا داشت لباساشو میزاشت تو کمد.
با صدای در حموم برگشت و منو نگاه کرد
وگفت:عافیت باشه گُلَکم:)))
زیر لب ممنونی گفتم و مشغول حاضر شدن شدم.نشستم که موهامو خشک کنم که دستی مانع شد و سشوار ازم گرفت و گفت:این کار منه نه شما خانوم خانوما:)
دلم برای این حرفش لرزید آخ که چقدر من دیوونه این دختر بودم.
مهسا اروم اروم و با حوصله موهامو خشک کرد و بافت و گفت:من دیوونه موهاتم.
مثل شب سیه میمونن خیلی مراقبشون باش
لبخندی زدم و باهم به حیاط رفتیم.
میلاد و رامین(برادر رومینا)درگیر کباب بودن
و رهام محمد(برادر ماهرخ)داشتن تخته نرد بازی میکردن.دخترا هم پیش هم نشسته بودن در اولین نگاه متوجه اخمای توهم رفته نیلوفر شدم فهمیدم بخاطر قضیه اتاقا هنوز دلگیره.
کنار رومینا نشستم و مشغول صحبت با دخترا شدم و تصمیم گرفتم سر فرصت از دل نیلوفر در بیارم.
💖 #جاده_دوست_داشتنی💖
@lezbian_video