•قسمت بیست ششم•
درحال صبحت با رومینا بودم که رهام گفت:دخترا میزو بچینید که کبابا حاضره!
نیلوفر و ماهرخ رفتن که بشقاب بیارن.اومدم بلند بشم برم کمک که رومینا گفت:تونرو بیا سفره رو پهن کنیم رو میز تا اونا بیان.
خلاصه میزو چیدیم و همگی دور میز نشستیم
منتظر بودم که کفگیرو بگیرم و برنج بکشم
که مهسا گفت:چرا نمیکشی؟
وقتی دید منتظرم کتی کفگیرو بده رو به نیلوفر کردو گفت:نیلوفر جون بی زحمت از اون یکی دیس برنج برای نازی برنج میکشی؟
نیلوفر کمی مکث کردو گفت:چرا تو براش نمیکشی مهسا جان؟
شما که بیشتر باهم جور شدین.اتاقاتون یکیه باهم دیگه همش جیک تو جیک شدین خب خودتم براش برنج بکش!
وقتی حرف نیلوفر تموم شد یه لحظه همه سکوت کردن با خشم زل زدم به نیلوفر و گفتم:این چه حرفیه نیلوفر؟؟؟یعنی چی!
نیلوفر حق به جانب:چیه؟مگه دروغ میگم!
مهسا نفس عمیقی کشید و گفت:بسیار خب نیلوفر جان شما شامتو بخور.
و بعد نگاه تأسف باری به میلاد کرد!و خودش پاشد برای من برنج کشید تشکر کردم و در سکوت مشغول خوردن شام شدیم.
که رامین گفت:نظرتون چیه فردا صبح بریم تالاب انزلی؟میگن خیلی خوبه!
ماهرخ اول از همه موافقت کرد!گفت:اره محشره حتما بریم.
بعد خوردن شام و شستن ظرفا پسرا سریع رفتن که بخوابن
کتی و ماهرخم رفتن رومینا نیلوفرم همین طور فقط منو مهسا نشسته بودیم رو تاب و در سکوت نظاره گر آسموت بودیم.
مهسا گفت:به چی فکر میکنی؟
شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم که گفت:ولی میدونی من به چی فکر میکنم؟
سوالی نگاهش کردم که گفت:به آیندمون.
من:مگه چی تو آیندمون میبینی؟
مهسا منو تو آغوش کشیدو گفت:اینکه بریم آلمان.یه خونه خوب بگیریم.اونجا اگر دوست داشته باشی یا کار کنیم یا درس بخونیم.
پریدم وسط حرفشو گفتم:بس کن مهسا!تا کی درس بخونیم خسته نشدی؟
از حالت غرغر من خندش گرفتو گفت:باشه خانومم پس برای اینکه حوصلت سر نره
حداقل باید خودمونو مشغول کار کنیم.
اوهومی گفتم که ادامه داد:شبا بریم بگردیم
دوتایی بریم مراسم های مخصوص اونجا
بریم مهمونیا و دیسکو هاشون..
و بعد خسته برگردیم خونه رو تخت خودمون کنار هم من سرتا پاتو پر از بوسه کنم.
دستمو لای موهای شب سیَهِت ببرم:)))
با این حرفاش بی قرارم کرد از آغوشش اومدم بیرون و با دوتا دستام صورتشو قاب گرفتم و لبامو رو لباش گذاشتم😍💜
💖 #جاده_دوست_داشتنی💖
@lezbian_video
درحال صبحت با رومینا بودم که رهام گفت:دخترا میزو بچینید که کبابا حاضره!
نیلوفر و ماهرخ رفتن که بشقاب بیارن.اومدم بلند بشم برم کمک که رومینا گفت:تونرو بیا سفره رو پهن کنیم رو میز تا اونا بیان.
خلاصه میزو چیدیم و همگی دور میز نشستیم
منتظر بودم که کفگیرو بگیرم و برنج بکشم
که مهسا گفت:چرا نمیکشی؟
وقتی دید منتظرم کتی کفگیرو بده رو به نیلوفر کردو گفت:نیلوفر جون بی زحمت از اون یکی دیس برنج برای نازی برنج میکشی؟
نیلوفر کمی مکث کردو گفت:چرا تو براش نمیکشی مهسا جان؟
شما که بیشتر باهم جور شدین.اتاقاتون یکیه باهم دیگه همش جیک تو جیک شدین خب خودتم براش برنج بکش!
وقتی حرف نیلوفر تموم شد یه لحظه همه سکوت کردن با خشم زل زدم به نیلوفر و گفتم:این چه حرفیه نیلوفر؟؟؟یعنی چی!
نیلوفر حق به جانب:چیه؟مگه دروغ میگم!
مهسا نفس عمیقی کشید و گفت:بسیار خب نیلوفر جان شما شامتو بخور.
و بعد نگاه تأسف باری به میلاد کرد!و خودش پاشد برای من برنج کشید تشکر کردم و در سکوت مشغول خوردن شام شدیم.
که رامین گفت:نظرتون چیه فردا صبح بریم تالاب انزلی؟میگن خیلی خوبه!
ماهرخ اول از همه موافقت کرد!گفت:اره محشره حتما بریم.
بعد خوردن شام و شستن ظرفا پسرا سریع رفتن که بخوابن
کتی و ماهرخم رفتن رومینا نیلوفرم همین طور فقط منو مهسا نشسته بودیم رو تاب و در سکوت نظاره گر آسموت بودیم.
مهسا گفت:به چی فکر میکنی؟
شونه ای بالا انداختم و چیزی نگفتم که گفت:ولی میدونی من به چی فکر میکنم؟
سوالی نگاهش کردم که گفت:به آیندمون.
من:مگه چی تو آیندمون میبینی؟
مهسا منو تو آغوش کشیدو گفت:اینکه بریم آلمان.یه خونه خوب بگیریم.اونجا اگر دوست داشته باشی یا کار کنیم یا درس بخونیم.
پریدم وسط حرفشو گفتم:بس کن مهسا!تا کی درس بخونیم خسته نشدی؟
از حالت غرغر من خندش گرفتو گفت:باشه خانومم پس برای اینکه حوصلت سر نره
حداقل باید خودمونو مشغول کار کنیم.
اوهومی گفتم که ادامه داد:شبا بریم بگردیم
دوتایی بریم مراسم های مخصوص اونجا
بریم مهمونیا و دیسکو هاشون..
و بعد خسته برگردیم خونه رو تخت خودمون کنار هم من سرتا پاتو پر از بوسه کنم.
دستمو لای موهای شب سیَهِت ببرم:)))
با این حرفاش بی قرارم کرد از آغوشش اومدم بیرون و با دوتا دستام صورتشو قاب گرفتم و لبامو رو لباش گذاشتم😍💜
💖 #جاده_دوست_داشتنی💖
@lezbian_video