بَراےِ رُزے کِه تَماماً قَلـɞـبَم را تَسخیر کَرده!
تو آمده بودی؛ اما هر که تابهحال پا به سرزمین کوچک قلبم نهاده بود، او را لگدمال کرد و رفت.
کسی چه میداند!
شاید تو واقعیترین طلوع صبحی باشی که روحم لمس میکند.
شاید تو درستترین اتفاق قلب دردمندم هستی که بسیار دوستش دارم.
شاید تو خلق شدهای تا من دیوانهوار عاشقت باشم.
شاید تو تنها کسی هستی که میتواند قلبم را چنین تصاحب کند.
شاید تو هستی، تا برای من باقی بمانی.
شاید من نیز میخواهم تنها برای تو در صفحهی روزگار باقی بمانم.
تنها شاخهی رزی که در قلبم، چنان پنهان کردم که دست بشر به او نرسد؛ زیرا تو تنها "رز من" هستی!