سومینورق،ازدفترچهایسوخته.
- نوشتههاییمحو، ایوان.
شبدرها مُردهاند.
خاکستریِ نشسته بر حاشیهی خطخوردهی افق، چشمها را میآزارد؛ گویی آسمان نیز دیگر تابِ نگاه کردن به این سرزمین را ندارد. خونِ هر زخمی که از من چکید، شبنمی شد بر شاخههایِ درختان و صبح، بیآنکه بداند، آن را با خود برد.
بانویِ من...
بهراستی، ممکن است این آخرین نامهای باشد که برایِ شما مینویسم؟
از روزی که مسیح دیگر اینجا نیست، گویی نوری نیز بر این سرزمینِ مرده نتابیده است. و مرگ... آه، مرگ هرگز آن اتفاقی نیست که ناگهان از راه برسد؛ گاهی، مدتها پیش از آنکه رخ دهد، در گوشهای از زندگی آغاز شده است.
در روزهایی که جزیره از عطرِ شما خالیست، ساقههایِ درختِ افرا را بوییدهام؛ شاید برای آنکه چیزی از جهانِ شما را در خود نگه داشته باشند. بوسههایم را بر مردابِ نیلوفرها گذاشتهام و آن آبِ خاموش، شاهدِ عهدی شده که سالها پیش، میانِ ما بسته شد.
الههی خورشید را به ناتوانیِ واژههایم قسم میدهم؛ اگر هنوز میتوانستم مانند گذشته بنویسم، هرگز چنین گستاخانه قلم برنمیداشتم. اما اکنون چه سود؟ واژهها نیز مانندِ من خستهاند و دیگر رمقی برایشان نمانده است.
روحم را بر بندِ لباسها آویخته بودم. باد آمد، آن را با خود برد و من، در گروِ گیرهای کوچک، بر جای ماندم؛ بیحرکت، بیپناه، و گرفتارِ چیزی که حتی توانِ نگهداشتنش را نداشتم.
درست شبیه تاریکیِ موجخوردهی گیسوانِ ابریشمیِ شما.
جزیره این روزها خشکیدهترین منشأِ حیات است. گلِ رز را نوازش کردم؛ انگشتانم را نشناخت. رنگ باخت و مُرد، چنان آرام که گویی از ابتدا نیز برای ماندن نیامده بود.
با چمنِ سختِ کنارِ خانه آرام سخن گفتم. امروز، سرهایِ بریدهشدهشان را در دستانِ مردِ کشاورز دیدم و برای نخستینبار اندیشیدم شاید زمین، پیش از آنکه چیزی را در خود برویاند، باید بهایِ روییدن را بپردازد.
بانویِ من...
بهراستی حیات در جزیره از حرکت ایستاده است، یا این منم که دیگر قادر به دیدنش نیستم؟
این را از شما میپرسم؛ زیرا اگر اکنون اینجا بودید، شاید دیگر در بسترِ این زخمِ دیرینه، چشمانتظارِ جوانهای از نور نمیماندم. شاید حضورِ شما کافی بود تا باور کنم هنوز چیزی در این خاک، میلِ زنده ماندن دارد.
نوشتههایِ کهنهتر را بارها ورق زدهام.
خواندهام و خواندهام و خواندهام...
و هر بار، خطی دیگر بر آنها کشیدهام؛ گویی با هر خط، بخشی از گذشته را دفن میکردم.
لبخندها در ما میمردند، بیآنکه بدانیم خود، سالهاست مدفنِ خارهایِ خشکشدهایم.
بیروحیِ آن روزهایِ چشمهایِ شما را هنوز به خاطر دارم. در نگاهتان چیزی بود که هیچ واژهای توانِ نامیدنِ آن را نداشت؛ گویی خودِ جهان، آهسته در گوشم زمزمه میکرد:
«رفتنها، گاه، وفادارترین شکلِ ماندناند.»
آقای کیم برایم پیراهنی سفید آورد و گفت:
«ستارهها در تاریکیِ شب میدرخشند.»
جملهای ساده بود؛ بیهیچ پارادوکسی.
اما نمیدانم چرا، آن روز، تماماً لبریز از من بود.
و ما...
من در شما گم شده بودم.
و آنگاه که دوباره خودم را یافتم، اسبهایِ وحشیِ دشت رمیدند. خورشید از حرکت ایستاد و ماه، اشکی شد که بر پهنهی دریا فرو ریخت.
از آن روز، هیچچیز به جایِ نخستش بازنگشت.
اکنون، تنها یک پرسش برایم باقی مانده است:
آیا سهمِ این حقیر از جهان، تنها سه نامه بود؟
آیا عمرِ واژههایم نیز مانندِ گلِ رز، پیش از آنکه به تمامی شکوفا شود، به پایان رسیده بود؟
- نوشتههاییمحو، ایوان.