𝖣𝖾𝖼𝖾𝗆𝖻𝖾𝗋🆕


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


@OverflowAIBot

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


جانم؟ ببخشید؟


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


برازنده‌ یِ شماست.


Forward from: 𖦹‌𝖤𝖭é𝗍𝗈𝗂𝗅𝖾
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ᯓᡣ𐭩


پدرِ پدرسگش‌ :)


Forward from: ㅤ ㅤ 𝖥𝗅‌𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂‌𝖾‌𝗌
Cry of crown8.pdf
420.6Kb
                   🤩𝗋‌𝗒 ‌𝗈‌𝖿 𝖼𝗋‌𝗈𝗐‌𝗇ㅤ ㅤㅤ ㅤ
ㅤ  ㅤ🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥ㅤ
هشتمین اشڪ — از جنس رویا
‌✉️𝗎𝗍‌𝗁‌𝗈𝗋: 𝖬𝗂‌𝗇‌𝗇𝗂‌𝖾
✉️𝗈‌𝗎𝗉‌𝖾𝗅: 𝖲𝗎‌𝗇‌𝗌𝗎‌𝗇 - 𝖧‌𝖾‌𝖾𝗃𝖺‌𝗄‌𝖾 - 𝖩𝖺‌𝗒𝗐‌𝗈‌𝗇
✉️‌𝖾‌𝗇𝗋‌𝖾: 𝖱‌𝗈‌𝗆𝖺‌𝗇‌𝖼‌𝖾 - 𝖱‌𝗈‌𝗒𝖺𝖨 - 𝖠‌𝗇𝗀‌𝗌𝗍 - 𝖧𝗂‌𝗌𝗍‌𝗈𝗋𝗂𝖼𝖺𝗅 - ‌𝖲𝗅‌𝗈𝗐 ‌𝖻𝗎𝗋‌𝗇 - 𝖬‌𝗒‌𝗌𝗍‌𝖾𝗋‌𝗒


Forward from: ㅤ ㅤ 𝖥𝗅‌𝗈𝗋𝖺 𝖣𝗂𝖺𝗋𝗂‌𝖾‌𝗌
                   ➖𝗋‌𝗒 ‌𝗈‌𝖿 𝖼𝗋‌𝗈𝗐‌𝗇ㅤ ㅤㅤ ㅤㅤ
«پس عمو جیکیت اون قدری توان داره که باهات بازی کنه، ولی توان نداره که بلند بشه و به اربابش تعظیم کنه؟»


دقیق، منظم، ایتالیا و ناقوسِ اولین کلیسا. قهوه ی‌ِ گرمی از احساسی سرد.. بی نقص و آری از ایراد..
واقعا این پست + تمامیِ چنلتون، مورد پسندمه.




Forward from: مـآرنِل؛ آسـ‌تانهٔ پـ‌گاه
🌟✉️𝘰𝘭𝘥𝘦𝘯🎀 𝐹𝒜𝐿𝐿 𝐹𝒪𝑅 ::
🌟 🌟✉️𝘶𝘵𝘶𝘮𝘯 𝘢𝘳𝘤𝘩𝘪𝘷𝘦 🍄‍🟫


Forward from: ‌ ‌ ‌‌‌𝒟𝖺𝗋𝖼𝖾𝗅𝗅𝖾
‌
آن پاکےِ زلال را نـخستین‌بار در چشمانت دیدم؛
پاکیِ آرام و بی‌انتهایی که گویی هیچ‌گاه غباری بر آن ننشسته بود. چشمانت انعکاسی از دریایی بودند که دلِ من تمام عمر بی‌آن‌که بداند در جست‌وجویش سرگردان بود؛ دریایی آرام، عمیق و بی‌انتها.
به خاطر داری؟
آن نخلِ کهنسال را می‌گویم؛ همان درختِ قدیمی در قلبِ جزیره شاهدِ خاموشِ تمامِ روزهایی که نمی‌دانستیم به خاطره بدل‌ خواهند شد. زیر سایه‌ی برگ‌های بلندش نخستین بوسه‌مان را با جهان قسمت کردیم؛ آن‌جا که نسیم آرام از میان شاخه‌ها می‌گذشت و سایه‌ی برگ‌ها را بر پوستِ روشن تو به رقص درمی‌آورد.
لب‌هایت.
لب‌هایی که با تلاطمی شیرین بر لبانم می‌نشستند؛ مثل موجی که آرام به ساحل نزدیک می‌شود. در آن لحظه‌ها جهان برای من به اندازه‌ی فاصله‌ی میان نفس‌هایمان کوچک می‌شد و هیچ‌چیز جز حضور تو معنایی نداشت.
پسرِ دریا..
چه کسی جز این می‌توانست تو را بنامد؟
تو از جنسِ همان آرامشِ فریبنده‌ای بودی که پیش از هر طوفانی بر پهنه‌ی آب می‌نشیند؛ گاهی آن‌قدر آرام که تمامِ خستگی‌های جهان در آغوشت آرام‌آرام رنگ می‌باختند و گاهی آن‌قدر عمیق که هرچه بیشتر در تو پیش می‌رفتم ساحلی برای بازگشت نمی‌یافتم.
و نور.
آن انبوهِ طلاییِ خورشید را به یاد داری؟
غروب‌هایی که آسمان و دریا را در رنگی گرم و رؤیایی غرق می‌کردند و تو در میان آن همه طلایی شبیه رؤیایی بودی که دلم هرگز نمی‌خواست از آن بیدار شود.
عزیزِ من، آیا وعده‌مان را به خاطر داری؟
آن وعده‌ی کوچک و خاموش را، زیر سایه‌ی همان نخلِ پیر؟
آیا هنوز صدای مرا به یاد داری؟
سال‌هاست که زیر سایه‌ی همان درخت به انتظار نشسته‌ام.
فصل‌ها آمده‌اند و رفته‌اند. بادها مسیرشان را عوض کرده‌اند. موج‌ها هزاران‌بار خود را بر ساحل کوبیده‌اند و من هنوز اینجا مانده‌ام.
گاهی به این فکر میکنم که از زادگاهت راهیِ کدام سوی جهان شدی؟
کدام ساحل تو را از من ربود؟
کدام افق نام مرا از خاطرت شست؟
هرکس چیزی می‌گوید.
یکی می‌گوید رفته‌ای، دیگری می‌گوید بازنمی‌گردی.
یکی از دوردست‌ها سخن می‌گوید و دیگری از فراموشی.
اما هیچ‌یک نمی‌دانند که من به حرف‌هایشان ایمان ندارم.
چگونه می‌توانم باور کنم که تو رفته‌ای، وقتی هنوز دریا نامت را با موج‌هایش برایم زمزمه می‌کند؟
چگونه باور کنم که بازنمی‌گردی، وقتی هر غروب سایه‌ی آن نخلِ پیر مرا وامی‌دارد سر برآورم و چشم به دوردست بدوزم؟
بگذار دریا مرا پیر کند.
بگذار آفتاب تمامِ روزهای جوانی‌ام را از من بگیرد.
بگذار فصل‌ها یکی‌یکی از کنارم بگذرند و نامم را به فراموشی بسپارند.
من منتظرت می‌مانم و یقین دارم روزی صدای قدم‌هایت دوباره بر شن‌های این ساحل خواهد نشست؛ با نورِ خورشید بر شانه‌هایت و دریا در پشتِ سرت.
و آن‌گاه گویی تمامِ سال‌های دوری تنها فاصله‌ای کوتاه میانِ دو نگاه بوده‌اند.
صفحـه‌ای از میـانِ فصل‌هایِ انتظـار، لـے هـیسونگ.
‌




Forward from: Teexio"/چک
اولین عکس روی صفحه ظاهر شد: سلفیِ تاریکی در آینه‌ی قدیِ حمامِ خوابگاه، در ساعتِ سه صبح. هیسونگ از پشت سر، بازوانش را دورِ کمرِ سونگهون حلقه کرده بود و چانه‌اش را روی شانه‌ی او گذاشته بود. سونگهون با موهای خیس و آشفته به آینه نگاه می‌کرد، اما در انعکاسِ شیشه، چشم‌هایش فقط روی صورتِ هیسونگ قفل شده بود؛ نگاهی پر از یک عشقِ بی‌پروا و خالص، بدونِ هیچ نقاب و ترسی.


Forward from: Teexio"/چک
به تو، که دورترین و نزدیک‌ترین پناهِ این روحِ متلاشی‌شده‌ای؛
"The last Overflow"






سومین‌ورق،ازدفترچه‌ای‌سوخته.
شبدرها مُرده‌اند.
خاکستریِ نشسته بر حاشیه‌ی خط‌خورده‌ی افق، چشم‌ها را می‌آزارد؛ گویی آسمان نیز دیگر تابِ نگاه کردن به این سرزمین را ندارد. خونِ هر زخمی که از من چکید، شبنمی شد بر شاخه‌هایِ درختان و صبح، بی‌آنکه بداند، آن را با خود برد.
بانویِ من...
به‌راستی، ممکن است این آخرین نامه‌ای باشد که برایِ شما می‌نویسم؟
از روزی که مسیح دیگر اینجا نیست، گویی نوری نیز بر این سرزمینِ مرده نتابیده است. و مرگ... آه، مرگ هرگز آن اتفاقی نیست که ناگهان از راه برسد؛ گاهی، مدت‌ها پیش از آنکه رخ دهد، در گوشه‌ای از زندگی آغاز شده است.
در روزهایی که جزیره از عطرِ شما خالی‌ست، ساقه‌هایِ درختِ افرا را بوییده‌ام؛ شاید برای آنکه چیزی از جهانِ شما را در خود نگه داشته باشند. بوسه‌هایم را بر مردابِ نیلوفرها گذاشته‌ام و آن آبِ خاموش، شاهدِ عهدی شده که سال‌ها پیش، میانِ ما بسته شد.
الهه‌ی خورشید را به ناتوانیِ واژه‌هایم قسم می‌دهم؛ اگر هنوز می‌توانستم مانند گذشته بنویسم، هرگز چنین گستاخانه قلم برنمی‌داشتم. اما اکنون چه سود؟ واژه‌ها نیز مانندِ من خسته‌اند و دیگر رمقی برایشان نمانده است.
روحم را بر بندِ لباس‌ها آویخته بودم. باد آمد، آن را با خود برد و من، در گروِ گیره‌ای کوچک، بر جای ماندم؛ بی‌حرکت، بی‌پناه، و گرفتارِ چیزی که حتی توانِ نگه‌داشتنش را نداشتم.
درست شبیه تاریکیِ موج‌خورده‌ی گیسوانِ ابریشمیِ شما.
جزیره این روزها خشکیده‌ترین منشأِ حیات است. گلِ رز را نوازش کردم؛ انگشتانم را نشناخت. رنگ باخت و مُرد، چنان آرام که گویی از ابتدا نیز برای ماندن نیامده بود.
با چمنِ سختِ کنارِ خانه آرام سخن گفتم. امروز، سرهایِ بریده‌شده‌شان را در دستانِ مردِ کشاورز دیدم و برای نخستین‌بار اندیشیدم شاید زمین، پیش از آنکه چیزی را در خود برویاند، باید بهایِ روییدن را بپردازد.
بانویِ من...
به‌راستی حیات در جزیره از حرکت ایستاده است، یا این منم که دیگر قادر به دیدنش نیستم؟
این را از شما می‌پرسم؛ زیرا اگر اکنون اینجا بودید، شاید دیگر در بسترِ این زخمِ دیرینه، چشم‌انتظارِ جوانه‌ای از نور نمی‌ماندم. شاید حضورِ شما کافی بود تا باور کنم هنوز چیزی در این خاک، میلِ زنده ماندن دارد.
نوشته‌هایِ کهنه‌تر را بارها ورق زده‌ام.
خوانده‌ام و خوانده‌ام و خوانده‌ام...
و هر بار، خطی دیگر بر آن‌ها کشیده‌ام؛ گویی با هر خط، بخشی از گذشته را دفن می‌کردم.
لبخندها در ما می‌مردند، بی‌آنکه بدانیم خود، سال‌هاست مدفنِ خارهایِ خشک‌شده‌ایم.
بی‌روحیِ آن روزهایِ چشم‌هایِ شما را هنوز به خاطر دارم. در نگاهتان چیزی بود که هیچ واژه‌ای توانِ نامیدنِ آن را نداشت؛ گویی خودِ جهان، آهسته در گوشم زمزمه می‌کرد:
«رفتن‌ها، گاه، وفادارترین شکلِ ماندن‌اند.»
آقای کیم برایم پیراهنی سفید آورد و گفت:
«ستاره‌ها در تاریکیِ شب می‌درخشند.»
جمله‌ای ساده بود؛ بی‌هیچ پارادوکسی.
اما نمی‌دانم چرا، آن روز، تماماً لبریز از من بود.
و ما...
من در شما گم شده بودم.
و آن‌گاه که دوباره خودم را یافتم، اسب‌هایِ وحشیِ دشت رمیدند. خورشید از حرکت ایستاد و ماه، اشکی شد که بر پهنه‌ی دریا فرو ریخت.
از آن روز، هیچ‌چیز به جایِ نخستش بازنگشت.
اکنون، تنها یک پرسش برایم باقی مانده است:
آیا سهمِ این حقیر از جهان، تنها سه نامه بود؟
آیا عمرِ واژه‌هایم نیز مانندِ گلِ رز، پیش از آنکه به تمامی شکوفا شود، به پایان رسیده بود؟


‌- نوشته‌هایی‌محو، ایوان.


آخرین‌روزازاکتبرماه - جزیره‌سنتورینی‌.





20 last posts shown.