مانزانیلا .


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


‹ بر آمده از دلِ چرکین من برای بابونه ⸃
¦ http://t.me/HidenChat_Bot?start=5481814564

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Forward from: Unknown
نغمه جان باید به خود بفهمانم انتظار رسیدنت را می‌کشم






روزهای پنجشنبه اینقدر پر محتوا و پر از کار ان برای من که خاک تو سر جمعه با این بی محتوایی و زود گذری .


ای تو تمامِ من
من با تمام مردمِ چشمم
با تمامِ تو
هرشب به بسترِ رنج
صبر را زیر لب اشک می‌شوم به امید
حالا از من مَرنج
مگر نه عشق شِکَنجِ موهای توست
با والسِ خیابان ها در باد
در یاد
مگر نه عشق اعتیادیست
که به بر تخت بستن ترک نمی‌شود
من هم به غربتِ موهات معتادم و رنج می‌کشم و ترکت نمی‌کنم
صد بار از تو توبه کردم و دیگر از خودم در تمامِ روزهای نبودنت بی‌صدا خنده‌ام می‌گیرد
- سجاد افشاریان




حماقت و تعصب توی هر زمینه ای آدم رو به قعر میکشونه


اون زمانی که بفهمی ، که به این درک کنی برسی که تمام این دور شدن ها و تنهایی هایی که میای و ابرازش میکنی از تصمیم های احمقانه و آدم های احمق تری بود که گرفتی و انتخاب کردی شاید بتونی من رو درک کنی و حتی از من گلایه کنی که چرا جلوی تورو نگرفتم ولی من وقتی توی اوج حماقت خودت بودی تمام تلاشم رو کردم که‌ نگه دارم اون آدم دوست داشتنی ای که محبت من رو برای خودش داشت. کاهلی و سهل انگاری خودت بود و تلاش من وقتی خودت نخواستی نتیجه نداد و نمیده .


بقیه دخترها : خرید از تمامی فروشگاه های لوازم آرایشی
من : لوازم آرایش؟ من یک زشتِ کتاب دوستم بچ


رفتم کتاب بخرم ، رسیدم به قسمت کتاب های انگلیسی بعد از خانم مسئول فروش پرسیدم که کتاب آلمانی ندارین؟ خندید گفت : ای دتر ملت کتابِ انگلیسیش رو نمیخرن چه برسه به کتاب آلمانی
بعد یه خانم دیگه داشت کتاب هارو نگاه میکرد بهم گفت : المانی میخونی؟
منم گفتم که بله بعدش پرسید : برای مهاجرت داری میخونی یا همینجوری دوسش داشتی
من گفتم‌ مهاجرت.
آخرش گفت خواهرزادش شیش سال پیش رفته المان زندگی کنه و الان ازدواج کرده بچه داره توی بیمارستان هم داره کار میکنه حقوقش هم خوبه
و حقیقتا امیدوار شدم به این زندگی


یک نفر : صحبت کردن درمورد آینده-
من : ادامه نده من خیلی امیدوارم که زنده نباشم


لطفا یکی یه گلوله خالی کنه توی سر من


آبشاری خشکیده باشی
که باد خاطره‌ی آب را
از حافظه‌ات ربوده است
- مهدی تدینی


Long nights , daydreams
suger and smoke rings , I've been a fool
but strawberries and cigarettes
always taste like you


زندگی من شبیه یه سریال یا شاید هم یه فیلم باشه ، حقیقتا خودم ترجیح میدم زندگی رو به فیلم تشبیه کنم تا از تصور ادامه دار نبودنش و به انتها رسیدنش بتونم امیدوار باشم که از دستش راحت میشم . احمقانس مگه نه؟ اما زندگی من شبیه فیلمیه با سکانس های جدید و مختلف با بازیگرهای ماهری که تمام طول فیلم هنرمندانه نقش بازی میکنن و از اول تا اخر این فیلم یه آهنگ به طور تکراری رو دور پخشه.
اون آهنگ ، خاطراتمه.
خاطراتی که از شدت تنفر بهشون جذب میشم
خاطراتی که باعث میشه هزاران بار آرزو کنم فیلمم با صحنه‌مرگی جذاب اون ها رو پاک کنه اون هم نه برای مدت کوتاه که با تلنگر به وجودم برگردن ، نه اونها باید برن . برن به جایی دور که وقتی اسمم رو صدا زدن کسی سرش رو برنگردونه.
من اون نقش اصلی داستانم که همیشه داره توی بازسازی خاطرات زندگی میکنه.
بازسازی هایی پر از نوستالژی و بوی کهنگی ای که با وجود بوی تعفن‌ دیوانه وارش قابل تحمله
امروز درحال بازسازی صحنه جدیدی از خاطره قدیمی بودم. خاطره ای که تو توش میدرخشیدی و هنوز هم این فعل گذشته روی قلب من سنگینی میکنه.
کوچه خلوت پشت کارخونه ، نزدیک خونه من نزدیک خونه تو که از بچگی پر از درخت های بلند بود ، درخت هایی که فکر میکردیم روزی به قدشون میرسیم و براشون گردن‌کجی میکنیم . دوچرخه تو ، همون دوچرخه سفید صورتی فرا دخترونه خنده دارِ تو که همیشه میترسیدم سوارش بشم و بعد با کل وجودم پخش آسفالت کوچه بشم ، اما تو شجاع بودی شاید من ترسو بودم ، نمیدونم . فکر کنم مثل همیشه اونی که مقصره من باشم نه؟ هرچی که بود بیخیال اما من فقط این رو میدونم که نگاه کردنِ موهای صاف و سیاهت زیر کلاه کوچیکِ سفیدت وقتی با خنده دوچرخه سواری میکردی و اسمم رو داد میزدی تا پشتت باشم ، هنوز هم زیباست. زیباتر از کل دنیا.
کیسه پلاستیکی محتوی دوتا بستنی توت فرنگی.
حقیقتش من از اول هم از توت فرنگی متنفر بودم شیرینی زیادش حالم رو بد میکرد. اما تو همیشه به رفتن توی مغازه پیش قدم میشدی و نمیتونستم مخالفت کنم چون تو از توت فرنگی شیرین تر بودی .
پای درخت بلند پشت کارخونه کمی دورتر از دکّه‌ی نگهبانی ، من و تو با شلوارک و پاهایی کثیف روی زمین نشسته بودیم و من به خنده تو نگاه میکردم که حتی وقتی موهای بلند و صافت که هیچ وقت تمایلی به بستنش نداشتی ، اون رو میپوشوند چقدر محشر بود . راستش من به موهای تو حسادت میکردم . به اینکه دختر مو کوتاه فرفری ای بودم که قیچی مادربزرگ شانس پایین ریختن و افشون شدن موهام روی صورتم رو از من گرفته بودن و نمیتونستم به زیبایی تو باشم .
اما اینها مهم نیست ، یعنی هست اما حالا نه
حالا من تصویری جدید ازمون دارم
فاصله من و تو حالا کمتر از یک ساعته اما میون وجودمون ، سالها و قرن ها فاصله ای افتاده که خسته تر از اونیم که به سمتش بتازیم و فاصلش رو پر کنیم .
توی خاطره بازسازی شده‌ی جدیدم تو سیگاری شدی توی دستم. من تنهام با سیگار و بستنی توت فرنگی محبوبت. راستی توی این فاصله دوچرخه سواری یاد گرفتم چون خواستم شبیه تو باشم اما هیچکس تو نمیشدی پس ولش کردم و اون دوچرخه سفید و صورتی هم مثل من داره خاک میخوره‌ و موهای من هم روی صورتم رو به راحتی میپوشونه اما حالا من این خاطره رو بیشتر دوست دارم
درسته لبخند نمیزنم
درسته ذوقی ندارم
درسته با هر نفس قلبم توی وجودم سنگینی میکنه
اما دوسش دارم . بی تو قشنگه..
- چهاردهم فروردین چهارصد و دو


آمد اما در نگاهش، آن نوازش‌ها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را، مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو، از چهره دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه سیما نبود
لب همان لب بود،‌ اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بی‌پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من، فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من، تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود، اما ای دریغ
اگر از درد دلم، زان عشق جان فرسا نبود
ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم، زندگی زیبا نبود
- شهریار


Video is unavailable for watching
Show in Telegram


نویسنده داستان من و تو خودمون بودیم
کسی نبود که دفتر رو برامون تمیز خط‌کشی کنه..
تا واژه ها درست و مرتب کنار هم قرار بگیرند
خط اول رو کج نوشتیم تا تهش خراب شد
و جون ِ من
ببخش که آغاز تو پایان منه
اینبار تو تنهایی با قدرت خودت
و بازهم من تنهام
با یاد تو که تا ابد میمونه
و متاسفم که اینبار احساسم برای کنارت موندن کافی نیست
هرچیزی که مونده ، برای تو
بریز ، بپاش ، آتیش بزن
همه چیز برای توعه عزیز من و سهم من فقط یه قاب عکس کنار تخت عه
عکسی که قبل از تظاهر ها گرفته شده
عکسی که لبخندت ایمان دارم
- تظاهر .




Forward from: Exile ˒˒
اغلب ماها آدمای زیادیو اطراف خودمون داریم و میبینیم. اما مسئله اینجاست که بین اون آدما حتی یه نفرم پیدا نمیشه که بتونیم کنارش خودمون باشیم، راحت راجع به افکارمون بگیم، بخندیم و خوش بگذرونیم و قضاوت نشیم. و این دلیلیه که اغلب ماها ترجیح میدیم به اتاقای تاریک و پر از تنهاییمون پناه ببریم و هرگز وارد جمع های شلوغتر نشیم .

20 last posts shown.

43

subscribers
Channel statistics