وقتی از همه چی خسته میشم به این فکر میکنم که این دنیا چقدر بزرگه،چقدر هنوز کتاب هست برای خوندن، آهنگ هست برای شنیدن،چقدر فیلم و مستندای دیده نشده، مکان های نرفته، تجربه های نزیسته، مهارت های یادنگرفته، آدم های ندیده، چقدر ورژن از خودمون وجود داره که هنوز به اونا تبدیل نشدیم،چقدر احساس هست که هنوز لمسشون نکردیم.
چه روزهایی که قراره خسته بشیم، جا بزنیم، تنها تر بشیم، دوباره بلند شیم،دستای خودمون رو بگیریم و از سیاهی بیرون بکشیم، به خستگی چاشنی ذوق ببخشیم، بین همه ی جازدگی ها یه دلیل برای ادامه دادن پیدا کنیم و تنهاییمون رو روی دوش آدم های امن زندگیمون بزاریم و باهاشون قدم برداریم.
روزهای پیش روی ما همیشه مبهم بوده،
ولی یه نیمچه ذوق دست و پا شکسته توی این مبهم بودن وجود داره.
میدونم،میفهمم،درون و بیرون ما همه چی پر از تناقضِ ولی تو یادت نره یکی داره شبیه خودت از این کوه و دره میگذره.