-آدمهای روزهای قدیم
آدمهای روزهای قدیم محدود کلیشه ها شدن،توی شلوغی ها تلاش کردن،توی شلوغی ها دنبال خودشون گشتن،زیاد در نقشهاشون فرو رفتن.آدمهای روزهای قدیم روزی برای دردهاشون از ته دل گریه کردن،داغ جنگ و دشمنی،زخم و دوری،بیماری و مرگهای دست جمعی،مزه ی بردگیهای خشک و تبعیضهای جغرافیایی رو چشیدن.
آدمهای روزهای قدیم طعم فقر استخوان سوز رو خوب میشناسن،اونا با رنگ آهنگ های کهنه و بوی دستخط های مرده،با مکانهای تاریخی،کوچه پس کوچه های خاک خورده،با دفترهای پوسیده و جسدهای زیرخاکستر فرو رفته رمانتیکها ساختن ،آدمهای روزهای قدیم به اشیا روح دادن،توی خرابه ها به رقصیدن دروومدن،ایستگاه های قطار رو با دل کندنها و دعاهای سبز جنگل کردن،کرسی هارو از عشق گرما دادن و قلب فانوس هارو با صبرِ انتظار شعله ور کردن،
آدمهای روزهای قدیم روزی برای معشوقه هاشون زیر درختهای بید و در آغوش غروبهای آفتاب شعر گفتن،بدون چتر زیر بارون کار کردن،زیر آسمونهای پرستاره به خواب رفتن،دنیارو از بلندی شاخه های درخت دیدن، بارونهای شدید و برفهای مرگبار رو تجربه کردن، از میون ترسها دست به خلق لالایی ها زدن،به فکر خاتمه دادن به زندگی افتادن ،و حتی به غم و دردها ارزش بخشیدن.
آدمهای روزهای قدیم از جنس بارونن،یک روز به پنجره خوردن،شروع به پیش رفتن کردن،شیشه هارو که آغشته کردن پخش شدن و به دردی که حمل میکردن تبدیل شدن،نگران امروز بودن و وقتی امروز رسید پرده هارو کنار زدن،دست به قلمها بردن و کاغذهای خشک رو به جوهرهای تر محکوم کردن.بعد روحشونو سوار بر قایق بادهای شرق دور به سمت سیاه آب های زمونه مسافر کردن و امروز، روزی بود که آدمهای روزهای قدیم بالاخره یاد گرفتن تموم این سالها فقط برای یکبار زندگی میکردن.
آدمهای روزهای قدیم محدود کلیشه ها شدن،توی شلوغی ها تلاش کردن،توی شلوغی ها دنبال خودشون گشتن،زیاد در نقشهاشون فرو رفتن.آدمهای روزهای قدیم روزی برای دردهاشون از ته دل گریه کردن،داغ جنگ و دشمنی،زخم و دوری،بیماری و مرگهای دست جمعی،مزه ی بردگیهای خشک و تبعیضهای جغرافیایی رو چشیدن.
آدمهای روزهای قدیم طعم فقر استخوان سوز رو خوب میشناسن،اونا با رنگ آهنگ های کهنه و بوی دستخط های مرده،با مکانهای تاریخی،کوچه پس کوچه های خاک خورده،با دفترهای پوسیده و جسدهای زیرخاکستر فرو رفته رمانتیکها ساختن ،آدمهای روزهای قدیم به اشیا روح دادن،توی خرابه ها به رقصیدن دروومدن،ایستگاه های قطار رو با دل کندنها و دعاهای سبز جنگل کردن،کرسی هارو از عشق گرما دادن و قلب فانوس هارو با صبرِ انتظار شعله ور کردن،
آدمهای روزهای قدیم روزی برای معشوقه هاشون زیر درختهای بید و در آغوش غروبهای آفتاب شعر گفتن،بدون چتر زیر بارون کار کردن،زیر آسمونهای پرستاره به خواب رفتن،دنیارو از بلندی شاخه های درخت دیدن، بارونهای شدید و برفهای مرگبار رو تجربه کردن، از میون ترسها دست به خلق لالایی ها زدن،به فکر خاتمه دادن به زندگی افتادن ،و حتی به غم و دردها ارزش بخشیدن.
آدمهای روزهای قدیم از جنس بارونن،یک روز به پنجره خوردن،شروع به پیش رفتن کردن،شیشه هارو که آغشته کردن پخش شدن و به دردی که حمل میکردن تبدیل شدن،نگران امروز بودن و وقتی امروز رسید پرده هارو کنار زدن،دست به قلمها بردن و کاغذهای خشک رو به جوهرهای تر محکوم کردن.بعد روحشونو سوار بر قایق بادهای شرق دور به سمت سیاه آب های زمونه مسافر کردن و امروز، روزی بود که آدمهای روزهای قدیم بالاخره یاد گرفتن تموم این سالها فقط برای یکبار زندگی میکردن.