TGStat
TGStat
Type to search
Advanced channel search
  • flag English
    Site language
    flag Russian flag English flag Uzbek
  • Sign In
  • Catalog
    Channels and groups catalog Search for channels
    Add a channel/group
  • Ratings
    Rating of channels Rating of groups Posts rating
    Ratings of brands and people
  • Analytics
  • Search by posts
  • Telegram monitoring
Orenda

16 Aug 2024, 22:19

Open in Telegram Share Report

فصل ۷: مانستر

از زمانی که چشم باز کرده بود، چند دقیقه‌ای می‌گذشت. تنها پلک‌هایش را از هم گشوده بود و تلاشی برای حرکت دادن بدنش نمی‌کرد و تنش را بر زمین سرد سنگی زندان، رها کرده بود.
احساس غربتی در آن مکان نداشت و برعکس، احساس می‌کرد به مکانی که تعلق دارد بازگشته است.
نقاشی خانواده‌‌ی پنج نفره‌ای که تنها دو نفر از آن‌ها چهره داشت نشان می‌داد، دوباره به زندان کلیسا بازگشته است.
نام آن دخمه‌ی ۶ متری که بوی تعفن اجساد در زیر آن پخش می‌شد را زندان گذاشته بودند.
تیزی‌های زمین، پهلویش را می‌خراشید و برایش یادآور خاطرات شاد کودکی‌اش می‌شد. وقتی بر سر کوچک‌ترین مسائل او را به این نقطه‌ی کور کلیسا می‌فرستادند و در تاریکی رها می‌کردند، هنگام خواب برای داشتن پارچه‌ای که بر زیر پایش بیندازد، التماس می‌کرد و از شانس بدش در یکی از روزها، کینزرگیاهی نگهبانی می‌داد که چندان اعصاب خوشی نداشت.
نگهبان بی‌توجه به قوانین ممنوعیت استفاده از کینزی، دستش را به شکل تنه‌ی درختی در آورده بود و در نقاط مختلف کمرش زخمی خراشیده بود تا کار را برای تالیا راحت کند و به جای فکر به درد تیغ‌های ریز زمین، به درد زخم‌هایش بیندیشد.
این را در رده‌ی خاطرات شاد قرار داده بود و خاطرات بد را فراتر از این حرف‌ها می‌دید.
گوشه‌ای از پنجره‌ی در باز شد و چشمی به آهستگی داخل را نگریست و پشت بندش صدای فریاد آشنایی را شنید.
- درو باز کن دیگه چلاق!
گوشه‌ی پنجره باز مانده بود و مرد چاق را می‌دید که مثل توله سگی ترسیده به فرد دیگر نگاه می‌کند و با صدایی لرزان می‌گوید:
- می‌شه... خودتون درو باز کنید.
یقه‌‌ی مرد، در گره‌ی دستان خشمگینی افتاد که رگ‌های برجسته‌ای از آن بیرون زده بود.
- درو باز می‌کنی یا می‌دمت به خورد جونورای اون بیرون.
مکث کرد و با لحن آرام‌تری ادامه داد:
- فقط درو باز کن. لازم نیست تو بیای داخل.
صدای کلید که به سرعت درون قفل در چرخانده می‌شد را شنید و در با صدای بلندی گشوده شد.
عرق از تمام تن مرد چاق می‌چکید و دستانش به لرزه افتاده بود.
نامردانه لگدی بر کمرش کوبیده شد و به طرف تالیا پرت شد.
هنگام سقوط، هیح کشیده‌ای از دهانش خارج شد و در مقابلش بر دو زانو نشست.
جرعت سر بالا بردن و حتی بیرون فرستادن دم‌هایش را نداشت. نمی‌توانست همان‌جا بنشیند تا بالاخره خوراک آن عجیب‌الخلقه شود.
سیبل گلویش با پایین فرستادن آب دهانش، بالا و پایین شد. جز صدای نفس‌های ریز لرزانش، هیچ صدایی شنیده نمی‌شد و احساس می‌کرد، حتی لرزه‌های بدنش گوش آسمان را کر می‌کند و باید هر لحظه برای مرگ آماده باشد.
از گوشه‌ی چشم نگاهی به چهره‌ی بی‌روحی کرد که به‌نظر هیچ خونی در بدن نداشت. چشم باز کرد و با دو گوی آبی مواجه شد که در میان تاریکی به او نگاه می‌کردند.
قطرات آبی که از شلوار مرد، بر زمین می‌چکید، نگاه تالیا را از چشمانش گرفت و به رد خیسی روی خشتکش برد.
با چرخش نگاه تالیا، جیغ زنانه‌ای کشید و در حالت نشسته‌اش، به سمت در، فرار کرد.
دست بر زانو گذاشت و در حالی که جیغ می‌کشید، چهار دست و پا از بین پاهای مرد دیگر، راهی برای فرار باز کرد.
صدای فریادهایش دور و دوتر می‌شد.
- فرار کنید... اگر جون‌تونو دوست دارید، این‌جا نمونید.
از رفتار مرد متعجب بود و نمی‌دانست چه چیزی در او دیده است که این‌گونه فریاد می‌کشد.
مرد دیگر که در تمام مدت، در پشت در ایستاده بود، با کفش‌های چرمش،‌ قدم به داخل زندان گذاشت و بر گوشه‌ی دیوار تکیه زد. پای راستش را در مقابل پای چپ، به روی پنجه قرار داد.
تالیا در یک واکنش آنی، بر جایش نشست و به گوشه‌ی دیگر اتاق چسبید.
سرش را بالا برد و به نیک نگاه کرد.
هرکس لبخندهای نیک را می‌دید، خیال می‌کرد او دلسوزترین فرد پناهگاه و پادگان است، اما تالیا به خوبی می‌دانست او در واقع چه موجود شیطانی است.
- چی می‌خوای؟
- به‌نظر حالت خوبه.
از میان دندان‌هایش غرید:
- اون‌قدر خوب هست که نسلتو منقرض کنم.
ابروهایش بالا پرید و دستش را به حالت ناراحت شدن، بر قلبش فشرد.
- چرا همچین حرفی می‌زنی؟
- خودت خوب می‌دونی چرا همچین حرفی می‌زنم.
قدمی به سمت تالیا برداشت که داد تالیا را بلند کرد:
- جلوتر نیا!
دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و به جای سابقش بازگشت.
هنوز هم ترسی از تالیا داشت که مانع آن می‌شد، نامحتاط قدمی بردارد.
- می‌خوام باهم حرف بزنیم.
- تو می‌دونستی اون خواهرمه! برای همین با گارد ویژه صحبت کردی تا منو بفرستن پادگان! اونا می‌خواستن منو بکشن چون من کینزر...
انگار در کلمات اول سخنان تالیا متوقف شده بود و ادامه‌ی حرفش را نشنیده بود.

143 0 0
Catalog
Channels and groups catalog Channels compilations Search for channels Add a channel/group
Ratings
Rating of Telegram channels Rating of Telegram groups Posts rating Ratings of brands and people
API
API statistics Search API of posts API Callback
Our channels
@TGStat @TGStat_Chat @telepulse @TGStatAPI
Read
Академия TGStat Telegram Research 2019 Telegram Research 2021 Telegram Research 2023
Contacts
Справочный центр Support Email Jobs
Miscellaneous
Terms and conditions Privacy policy Public offer
Our bots
@TGStat_Bot @SearcheeBot @TGAlertsBot @tg_analytics_bot @TGStatChatBot