Orenda


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


ʜᴇʟᴘ ᴛʜᴇ ᴡʀɪᴛᴇʀ ᴏꜰ ʏᴏᴜʀ ᴄᴏᴜɴᴛʀʏ.
‌-
⸼𓍢🧺𓈒⊹ֶָ֢ 𝘠𝘰𝘶𝘳 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵'𝘴:
https://telegram.me/thteenanonbot?start=it-ymngzp-leriyq

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


Forward from: ✨گسترده چالش✨
کیا دوس دارن چالششون تا بالای ۱۵۰ تا فور بخوره؟
میدونید که راهه حلش دسته ماست دیگه؟🫢😂
فقط ۱۰ جای خالی هست


فور کن فولدر بسازم جذب بگیریم👾
اسپانسر1 و اسپانسر2 جوین باش، شات بده

گسترده


Forward from: ● 𝐈𝐧𝐅𝗼 𝐔𝗺𝐛𝐫𝐞𝐥𝐥𝐀 ●
• https://t.me/listumbrlla •
تبادلات لیستی امبرلا
برای همون نوع چنل و امار 20+
چنلتو رایگان بالا ببر
هر روز تگ گیری داریم  🌚🌙




سرش را متاسف پایین انداخت. دم سنگینی گرفت و گفت:
- تسلیت می‌گم.
بلافاصله نگاهش تغییر کرد و چشم در چشم تالیا شد.
- ولی اگر به‌خاطر من نبود، تو حتی خواهرتو نمی‌دیدی... حتی... حتی...
چشمانش دو دو زد و در مغزش به دنبال کلمه‌ای برای تکمیل حرفش گشت.
- حتی نمی‌دونستی که خواهری هم داری.
از آن همه بی‌شرمی‌اش خون بر گونه‌هایش هجوم برد و بلند فریاد کشید:
- بی‌همه‌چیز! بانی اصلی مرگ‌ اون‌ها تویی. من شانس اوردم که زنده موندم وگرنه برنامت این بود، منو هم بکشی!
چشمانش را گشاد کرد و قاطع گفت:
- من نه می‌خواستم تو رو بکشم نه اونا رو.
در آن همه سفیدی‌ای که بر چهره‌ی دختر بود، رگ‌های قرمزی که در تخم چشمانش پخش می‌شد، توجهش را جلب کرد.
مشتش را گره زد و بلندتر از پیش، فریاد زد:
- پس چرا به موقع نیروی کمکی نفرستادی؟! تو یه عوضی دروغ‌گویی... از این‌جا بیام بیرون دستت رو واسه همه رو می‌کنم.
نیک، با انگشت وسطش، عینک را از روی بینی‌اش به بالا سر داد و عضلات فکش منقبض شد.
پشت گوشش را خاراند و از جیبش، آینه‌ی کوچکی را بیرون کشید.
بر زمین خم شد و آینه را به سمت تالیا سر داد.
نگاه مرددش را به نیک انداخت. نیک در پاسخ، با ابروهایش به آینه اشاره کرد تا آن را از زمین بلند کند‌.
آهسته و با احتیاط، بر زمین نشست و آینه را در دست گرفت. در همان نگاه اول چشمش به موهای سفیدی خورد که از کثیفی و گرد و خاک، تیره‌تر به نظر می‌رسند، اما هنوز هم به روشنی برف بودند.
گوشه‌ای از موهایش را در دست گرفت و به تار موهای استخوانی رنگی نگریست که پیش از این سیاه بودند.
نگاه شوکه شده‌اش را به نیک انداخت.
نیک با نگاه سردش پاسخ داد:
- سوالی که باید بپرسی اینه « چه بلایی سرم اومده؟ چطور یهویی سر از این‌جا در اوردم؟».
#part38
support me with ➙ Share, React, Comment, Join, Following
Thank you for reading


فصل ۷: مانستر

از زمانی که چشم باز کرده بود، چند دقیقه‌ای می‌گذشت. تنها پلک‌هایش را از هم گشوده بود و تلاشی برای حرکت دادن بدنش نمی‌کرد. تنش را بر زمین سرد سنگی زندان، رها کرده بود.
حس غربت و تنهایی، در آن مکان نداشت. احساس می‌کرد به جایی که تعلق دارد بازگشته است.
نقاشی خانواده‌‌ی پنج نفره‌ای که تنها دو نفر از آن‌ها چهره داشت نشان می‌داد، دوباره به زندان کلیسا بازگشته است. نام آن دخمه‌ی ۶ متری که بوی تعفن اجساد در زیر آن پخش می‌شد را زندان گذاشته بودند.
تیزی‌های زمین، پهلویش را می‌خراشید و برایش یادآور خاطرات شاد کودکی‌اش می‌شد. وقتی بر سر کوچک‌ترین مسائل او را به این نقطه‌ی کور در کلیسا می‌فرستادند و در تاریکی رها می‌کردند، برای داشتن پارچه‌ای که هنگام خواب بر زیر پایش بیندازد، التماس می‌کرد و از شانس بدش، نوبت نگهبانی متعلق به یک کینزر گیاه بود که چندان اعصاب خوشی نداشت.
نگهبان بی‌توجه به قوانین ممنوعیت استفاده از کینزی، دستش را به شکل تنه‌ی درختی در آورده بود و در نقاط مختلف کمر کودک زخمی خراشیده بود تا کار را برای تالیا راحت کند و به جای فکر به درد تیغ‌های ریز زمین، به درد زخم‌هایش بیندیشد.
این را در رده‌ی خاطرات شاد قرار داده بود و خاطرات بد را فراتر از این حرف‌ها می‌دید.
گوشه‌ای از پنجره‌ی در باز شد و چشمی به آهستگی داخل را نگریست و پشت بندش صدای فریاد آشنایی را شنید.
- درو باز کن دیگه چلاق!
گوشه‌ی پنجره باز مانده بود و مرد چاقی را می‌دید که مثل توله سگی ترسیده به فرد دیگر نگاه می‌کند و با صدایی لرزان می‌گوید:
- می‌شه... خودتون درو باز کنید؟
یقه‌‌ی مرد، در گره‌ی دستان خشمگینی افتاد که رگ‌های برجسته‌ای از آن به بیرون زده بود.
- درو باز می‌کنی یا می‌دمت به خورد جونورای اون بیرون.
مکث کرد و با لحن آرام‌تری ادامه داد:
- فقط درو باز کن. لازم نیست تو بیای داخل.
صدای کلید که به سرعت درون قفل در چرخانده می‌شد را شنید و در با صدای بلندی گشوده شد.
عرق از تمام تن مرد چاق می‌چکید و دستانش به لرزه افتاده بود.
نامردانه لگدی بر کمرش کوبیده شد و به طرف تالیا پرت شد.
هنگام سقوط، هیح کشیده‌ای از دهانش خارج شد و در مقابل تالیا بر دو زانو افتاد.
جرعت سر بالا بردن و حتی بیرون فرستادن دم‌هایش را نداشت.
سیبل گلویش با پایین فرستادن آب دهانش، بالا و پایین شد. جز صدای نفس‌های ریز لرزانش، هیچ صدایی شنیده نمی‌شد. خیال می‌کرد، لرزه‌های بدنش گوش آسمان را کر می‌کند و باید هر لحظه آماده برای مرگ باشد.
از گوشه‌ی چشم نگاهی به چهره‌ی بی‌روحی کرد که به‌نظر هیچ خونی در بدن نداشت. چشم باز کرد و با دو گوی آبی مواجه شد که در میان تاریکی به او نگاه می‌کردند.
قطرات آبی که از شلوار مرد، بر زمین می‌چکید، نگاه تالیا را از چشمان مرد گرفت و به رد خیسی روی خشتکش برد.
با چرخش نگاه تالیا، جیغ زنانه‌ای کشید و در حالت نشسته‌اش، به سمت در، فرار کرد.
دست بر زانو گذاشت و در حالی که جیغ می‌کشید، از بین پاهای مرد دیگر، راهی برای فرار باز کرد.
صدای فریادهایش دور و دوتر می‌شد.
- فرار کنید... اگر جون‌تونو دوست دارید، این‌جا نمونید.
از رفتار مرد متعجب بود و نمی‌دانست چه چیزی در او دیده است که این‌گونه فریاد می‌کشد.
متوجه مرد دیگر شد که در تمام مدت، در پشت در ایستاده بود. با کفش‌های چرمش،‌ قدم به داخل زندان گذاشت و بر گوشه‌ی دیوار تکیه زد. پای راستش را در مقابل پای چپ، به روی پنجه قرار داد.
تالیا در یک واکنش آنی، بر جایش نشست و به گوشه‌ی دیگر اتاق چسبید.
سرش را بالا برد و به نیک نگاه کرد.
هرکس لبخندهای او را می‌دید، خیال می‌کرد او دلسوزترین فرد پناهگاه و پادگان است، اما تالیا به خوبی می‌دانست او در واقع چه ذاتی دارد.
- چی می‌خوای؟
- به‌نظر حالت خوبه.
از میان دندان‌هایش غرید:
- اون‌قدر خوب هست که نسلتو منقرض کنم.
ابروهایش بالا پرید و دستش را به حالت ناراحت شدن، بر قلبش فشرد.
- چرا همچین حرفی می‌زنی؟
در انتظار پاسخ، سکوت کرد، اما جوابی دریافت نکرد.
قدمی به سمت تالیا برداشت که داد تالیا برخاست:
- جلوتر نیا!
دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و به جای سابقش بازگشت.
هنوز هم ترسی از تالیا داشت که مانع آن می‌شد، نامحتاط اقدامی کند‌.
- می‌خوام باهم حرف بزنیم.
- تو می‌دونستی اون خواهرمه! برای همین با گارد ویژه صحبت کردی تا منو بفرستن پادگان! اونا می‌خواستن منو اعدام کنن چون من کینزر...
انگار در کلمات اول سخنان تالیا متوقف شده بود و ادامه‌ی حرفش را نشنید.


سرش را متاسف پایین انداخت. دم سنگینی گرفت و گفت:
- تسلیت می‌گم.
بلافاصله نگاهش تغییر کرد و چشم در چشم تالیا شد.
- ولی اگر به‌خاطر من نبود، تو حتی خواهرتو نمی‌دیدی... حتی... حتی...
چشمانش دو دو زد و در مغزش به دنبال کلمه‌ای برای تکمیل حرفش گشت.
- حتی نمی‌دونستی که خواهری هم داری.
از آن همه بی‌شرمی‌اش خون بر گونه‌هایش هجوم برد و بلند فریاد زد:
- بی‌همه‌چیز! بانی اصلی مرگ‌ اون‌ها تویی. من شانس اوردم که زنده موندم و الا برنامت این بود، منو هم بکشی!
چشمانش را گشاد کرد و قاطع گفت:
- من نه می‌خواستم تو رو بکشم نه اونا رو.
در آن همه سفیدی‌ای که بر چهره‌ی دختر بود، رگ‌های قرمزی که در تخم چشمانش پخش می‌شد، توجهش را جلب کرد.
مشتش را گره زد و بلندتر از پیش، فریاد زد:
- پس چرا به موقع نیروی کمکی نفرستادی؟! تو یه عوضی دروغ‌گویی... از این‌جا بیام بیرون دستت رو واسه همه رو می‌کنم.
نیک، با انگشت وسطش، عینک را از روی بینی‌اش به بالا سر داد و عضلات فکش منقبض شد.
پشت گوشش را خاراند و از جیبش، آینه‌ی کوچکی را بیرون کشید.
بر زمین خم شد و آینه را به سمت تالیا سر داد.
نگاه مرددش را به نیک انداخت. نیک در پاسخ با ابروهایش به آینه اشاره کرد تا آن را از زمین بلند کند‌.
آهسته و با احتیاط، بر زمین نشست و آینه را در دست گرفت. در همان نگاه اول چشمش به موهای سفیدی خورد که از کثیفی و گرد و خاک، تیره‌تر به نظر می‌رسند، اما هنوز هم به روشنی برف بودند.
گوشه‌ای از موهایش را در دست گرفت و به تار موهای استخوانی رنگی نگریست که پیش از این سیاه بودند.
نگاه شوکه شده‌اش را به نیک انداخت.
نیک با نگاه سردش پاسخ داد:
- سوالی که باید بپرسی اینه « چه بلایی سرم اومده؟ چطور یهویی سر از این‌جا در اوردم؟».
#part38
support me with ➙ Share, React, Comment, Join, Following
Thank you for reading


فصل ۷: مانستر

از زمانی که چشم باز کرده بود، چند دقیقه‌ای می‌گذشت. تنها پلک‌هایش را از هم گشوده بود و تلاشی برای حرکت دادن بدنش نمی‌کرد و تنش را بر زمین سرد سنگی زندان، رها کرده بود.
احساس غربتی در آن مکان نداشت و برعکس، احساس می‌کرد به مکانی که تعلق دارد بازگشته است.
نقاشی خانواده‌‌ی پنج نفره‌ای که تنها دو نفر از آن‌ها چهره داشت نشان می‌داد، دوباره به زندان کلیسا بازگشته است.
نام آن دخمه‌ی ۶ متری که بوی تعفن اجساد در زیر آن پخش می‌شد را زندان گذاشته بودند.
تیزی‌های زمین، پهلویش را می‌خراشید و برایش یادآور خاطرات شاد کودکی‌اش می‌شد. وقتی بر سر کوچک‌ترین مسائل او را به این نقطه‌ی کور کلیسا می‌فرستادند و در تاریکی رها می‌کردند، هنگام خواب برای داشتن پارچه‌ای که بر زیر پایش بیندازد، التماس می‌کرد و از شانس بدش در یکی از روزها، کینزرگیاهی نگهبانی می‌داد که چندان اعصاب خوشی نداشت.
نگهبان بی‌توجه به قوانین ممنوعیت استفاده از کینزی، دستش را به شکل تنه‌ی درختی در آورده بود و در نقاط مختلف کمرش زخمی خراشیده بود تا کار را برای تالیا راحت کند و به جای فکر به درد تیغ‌های ریز زمین، به درد زخم‌هایش بیندیشد.
این را در رده‌ی خاطرات شاد قرار داده بود و خاطرات بد را فراتر از این حرف‌ها می‌دید.
گوشه‌ای از پنجره‌ی در باز شد و چشمی به آهستگی داخل را نگریست و پشت بندش صدای فریاد آشنایی را شنید.
- درو باز کن دیگه چلاق!
گوشه‌ی پنجره باز مانده بود و مرد چاق را می‌دید که مثل توله سگی ترسیده به فرد دیگر نگاه می‌کند و با صدایی لرزان می‌گوید:
- می‌شه... خودتون درو باز کنید.
یقه‌‌ی مرد، در گره‌ی دستان خشمگینی افتاد که رگ‌های برجسته‌ای از آن بیرون زده بود.
- درو باز می‌کنی یا می‌دمت به خورد جونورای اون بیرون.
مکث کرد و با لحن آرام‌تری ادامه داد:
- فقط درو باز کن. لازم نیست تو بیای داخل.
صدای کلید که به سرعت درون قفل در چرخانده می‌شد را شنید و در با صدای بلندی گشوده شد.
عرق از تمام تن مرد چاق می‌چکید و دستانش به لرزه افتاده بود.
نامردانه لگدی بر کمرش کوبیده شد و به طرف تالیا پرت شد.
هنگام سقوط، هیح کشیده‌ای از دهانش خارج شد و در مقابلش بر دو زانو نشست.
جرعت سر بالا بردن و حتی بیرون فرستادن دم‌هایش را نداشت. نمی‌توانست همان‌جا بنشیند تا بالاخره خوراک آن عجیب‌الخلقه شود.
سیبل گلویش با پایین فرستادن آب دهانش، بالا و پایین شد. جز صدای نفس‌های ریز لرزانش، هیچ صدایی شنیده نمی‌شد و احساس می‌کرد، حتی لرزه‌های بدنش گوش آسمان را کر می‌کند و باید هر لحظه برای مرگ آماده باشد.
از گوشه‌ی چشم نگاهی به چهره‌ی بی‌روحی کرد که به‌نظر هیچ خونی در بدن نداشت. چشم باز کرد و با دو گوی آبی مواجه شد که در میان تاریکی به او نگاه می‌کردند.
قطرات آبی که از شلوار مرد، بر زمین می‌چکید، نگاه تالیا را از چشمانش گرفت و به رد خیسی روی خشتکش برد.
با چرخش نگاه تالیا، جیغ زنانه‌ای کشید و در حالت نشسته‌اش، به سمت در، فرار کرد.
دست بر زانو گذاشت و در حالی که جیغ می‌کشید، چهار دست و پا از بین پاهای مرد دیگر، راهی برای فرار باز کرد.
صدای فریادهایش دور و دوتر می‌شد.
- فرار کنید... اگر جون‌تونو دوست دارید، این‌جا نمونید.
از رفتار مرد متعجب بود و نمی‌دانست چه چیزی در او دیده است که این‌گونه فریاد می‌کشد.
مرد دیگر که در تمام مدت، در پشت در ایستاده بود، با کفش‌های چرمش،‌ قدم به داخل زندان گذاشت و بر گوشه‌ی دیوار تکیه زد. پای راستش را در مقابل پای چپ، به روی پنجه قرار داد.
تالیا در یک واکنش آنی، بر جایش نشست و به گوشه‌ی دیگر اتاق چسبید.
سرش را بالا برد و به نیک نگاه کرد.
هرکس لبخندهای نیک را می‌دید، خیال می‌کرد او دلسوزترین فرد پناهگاه و پادگان است، اما تالیا به خوبی می‌دانست او در واقع چه موجود شیطانی است.
- چی می‌خوای؟
- به‌نظر حالت خوبه.
از میان دندان‌هایش غرید:
- اون‌قدر خوب هست که نسلتو منقرض کنم.
ابروهایش بالا پرید و دستش را به حالت ناراحت شدن، بر قلبش فشرد.
- چرا همچین حرفی می‌زنی؟
- خودت خوب می‌دونی چرا همچین حرفی می‌زنم.
قدمی به سمت تالیا برداشت که داد تالیا را بلند کرد:
- جلوتر نیا!
دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و به جای سابقش بازگشت.
هنوز هم ترسی از تالیا داشت که مانع آن می‌شد، نامحتاط قدمی بردارد.
- می‌خوام باهم حرف بزنیم.
- تو می‌دونستی اون خواهرمه! برای همین با گارد ویژه صحبت کردی تا منو بفرستن پادگان! اونا می‌خواستن منو بکشن چون من کینزر...
انگار در کلمات اول سخنان تالیا متوقف شده بود و ادامه‌ی حرفش را نشنیده بود.


بچه ها لطفااا انقدر تبلیغات نفرستید تو ناشناس...
بلاک می‌شید
هر صحبتی چیزی هست مرتبط با کانال باشه رمان باشه و..


New part✨
با اختلاف فصل 6 موردعلاقه‌ترین فصل بود واسم و برای هر لحظه‌اش برنامه‌ریزی کرده بودم برای همین خیلی دوستش دارم. شما هم دوستش داشته باشید
این پارت اخر از فصل 6 بود و دوست دارم برای شروع فصل جدید توی کامنت‌ها، نظرات قشنگ‌تونو داشته باشم.⁦♡


با نهایت توانی که در میان آن درد می‌توانست به کار بگیرد، بر جسم دختر، برق وارد کرد.
می‌خواست نتیجه‌ی تلاشش را ببیند، اما سیستم علائم از بین رفتن هوشیاری و قدرتش را نشان می‌داد.
آخرین باقی مانده‌ی توانش را در استفاده از نیروی جاذبه‌اش به کار گرفت و به آرامی بر دو زانو نشست.
حتی توان صاف نگه داشتن گردنش را نداشت و سر خم کرده بود و از دیدی که تار می‌شد به شن‌های روی زمین نگاه کرد.
- باید به اسنیک بگم با یه کینزر جاذبه برام قرار جور کنه.
بر زمین خاکی افتاد و پوزخند تمسخرآمیز همیشگی‌اش را بر لب نشاند و گفت:
- انگار واقعاً حالم بده... اسنیک مرد.
بیش از این چیزی ندید.
#part37
support me with ➙ Share, React, Comment, Join, Following
Thank you for reading


همراه تالیا به آسمان رفت و در برابر او قرار گرفت. در پشت سرش گروهی بود که اولین گام پیروزیش برای رسیدن به خواسته‌اش بودند و در مقابلش موجودی که در هیچ کجای فناوری‌ از آن نام برده نشده است.
تنها می‌توانست شباهت‌هایی در او با تعاریف خیالی از فرشتگان و شیاطین بیابد که از کالبد انسانی‌شان، شاخه‌هایی به شکل بال پرنده در آمده است، اما همچین چیزی در منطق او که سراسر منطق بود، نمی‌گنجید.
با صدای بلندی که به گوش دختر برسد، داد زد:
- تو چه جونوری هستی؟!
دختر، سر بالا برد و با چشمان خالی از مردمکش به آسمان آبی شده‌ی بالای سرش نگاه کرد. تا لحظاتی قبل، آسمان پوشیده از گرد و خاک بود، اما حضور تالیا در آسمان، مانند تصفیه‌ای برای هوا عمل کرده بود.
صدای مواد مذاب درون زمین را می‌شنید که راه‌شان را به سمت سطح زمین باز می‌کنند و زمین را به لرزه در آورده‌اند.
دندان قروچه‌ای کرد و نگاهی به تالیا و نگاهی به گروهش انداخت که به سرهای بریده شده‌ی بیشتری نگاه می‌کردند.
جریان هوا به تیغ نامرئی‌ای تبدیل شده بود که بی‌حرکت ایستاده است و هرکس که می‌دوید را گردن می‌زد و از سمتی دیگر، ماندن‌شان در آن‌جا باعث می‌شد تا به مواد مذاب تبدیل شوند. کینزرهای باد در برابر نیروی او مقاومت می‌کردند، اما باد در پارادوکسی میان آن‌ها و تالیا، گیر افتاده بود.
متوجه شده بود که بنا به دلیل نامعلومی، به او آسیبی نمی‌رسد، اما ریسک حمله‌ به آن موجود بال‌دار می‌توانست خسارت جبران ناپذیری به بار آورد.
چشمانش را به رنگ آبی در آورد. مردمک‌های سیاه ثابت بودند و عنبیه‌های آبی به دور آن به گردش در می‌آمد.
جرقه‌های برق‌، از آرنج تا نوک انگشتانش را پوشانده بود و هرکس که او را می‌دید را انگشت به دهان می‌کرد.
- احتمالاً متوجه‌ی اطرافت می‌شی. پس باید خوب بفهمی که بدم نمیاد از اون پرهای کفتر چوب بسازم برای سر آتیش کباب کردنت.
حرارت شدیدی که از زمین احساس می‌شد، در همان درجه که بود، متوقف شد. مواد مذاب بی‌حرکت مانده بودند و فشار هوا از بین رفته بود.
دختر به سمت اریک رو چرخاند. با دهان نیمه باز به نیرویی که در مقابلش بود نگاه کرد.
در هر پنج ثانیه یک بار، بال می‌زد و حجم عظیمی از باد را به سمت اریک که در مقابل او بود، می‌فرستاد.
توان مقاومت در برابر فشار هوا را داشت و کشنده نبود، اما علامت سوال‌هایی بسیاری در آن وجود داشت و نمی‌دانست تا چه حد می‌تواند قدرتمند عمل کند و چرا تهاجمی به سمت اریک ندارد.
بوی خون در فضا پیچیده بود و همه تماشاگر اریک و شیطان درون آسمان بودند. نیروهای پادگان بیشترین آسیب را داشتند و هر دو گروه، دوستانه در نزدیک هم به تماشای رقابت دو عجیب‌الخلقه می‌پرداختند.
با متوقف شدن شدت باد و مواد مذاب درون زمین، چراغی در ذهنش روشن شد.
صدای اریک، طنینی از تردید و احتیاط گرفت و به آرامی لب زد:
- حرفامو... می‌فهمی؟
در نهایت احتیاط، کمی جلوتر رفت و چشمانش را به حالت سابق بازگرداند.
- چرا... با من نمی‌جنگی؟
لب‌‌های خشک شده‌اش را با زبان تر کرد و به خودش اجازه داد تا جلوتر برود.
- چند لحظه پیش... داشتی... صورتمو نوازش می‌کردی یا این هم از نیروته؟
نیروها، فرصت را جور دیدند و با جا گذاشتن ماشین‌ها، در نهایت سرعت فرار می‌کردند.
ریسک را پذیرفته بود و فاصله‌ی امن را پشت سر گذاشته بود. نیرویش را غیرفعال کرد تا در حد امکان، برای آن موجود وحشی، تهدیدوار به نظر نرسد.
- اون دختر.... خواهرت بود؟
با اتمام حرفش، چشمان دختر گشاده‌تر شد و به فاصله‌ی از بین‌رفته‌ی بین‌شان نگاه کرد.
اریک، با خطری که در خود احساس کرد، رعدهایش را به کار انداخت.
دهان کوچک دختر، تا آخرین حد ممکن گشوده شده بود و از میان حنجره‌اش ارتعاش صوتی شدیدی به سمت اریک فرستاد. جیغ‌ بنفشش، گوش هر کسی را کر می‌کرد.
با برخورد کمی از ارتعاشات، سیستم دفاعی به طور خودکار، قدرت شنوایی را خاموش کرد، اما او کار خودش را کرده بود. درد از گوش‌هایش به سمت سرش هجوم برده بود.
دستانش را بر گوش‌هایش قرار داد و صورتش به هم پیچید. از درد، فریاد کشید و چشمانش را بر هم فشرد. بر موهایش چنگ زد و تلاش کرد تا صدای زنگ درون سرش را خاموش کند.
نمی‌توانست حالا و در این لحظه که تا این حد به او نزدیک شده است، قیدش را بزند.
برداشته شدن دستش از روی‌ گوش‌ها، می‌توانست منجر به عبور قدرت ارتعاشات و از بین رفتن سیستم شنوایی‌اش شود.
در یک آن، زنده ماندن را به شنوایی ترجیح داد و مچ دختر را به چنگ گرفت.
- می‌تونی اون دنیا شاد باشی! تو اولین کسی هستی که انقدر تونست در برابرم مقاومت کنه.


این مدت به‌خاطر نقد، یه مدت فعالیت نداشتم و پارت جدید قرار نگرفته بود، اما از امروز شروع می‌کنم و به رمان رسیدگی می‌کنم. یک‌سری چیزها هم هست که قراره بهتر بشه و خلاصه این یه کامبک خفنه.
خیلی ممنونم که صبوری کردید و می‌کنید. منم قول می‌دم از صبوری‌تون پشیمون‌تون نکنم🤍✨




Your #questions about orenda:
کینزی‌ها چطور به وجود اومدن؟

برمی‌گرده به مبحث چاکراها که قبلا توب داستان بهش اشاره کردیم. منشا این نیروها چاکراهاست.
چاکرا چیه؟
چاکرا یه مبحث شبه علمیه که طبق آئین هندوئیسم به مراکز انرژی در بدن انسان گفته می‌شه و چاکراها منابع انرژی برای ادامه‌ی حیات هستن.
عناصر چاکراها از پایین به بالا: زمین، آب، آتش، هوا، صدا، نور و اندیشه‌ است که با تسلط به هر کدوم از این نیروها قدرتی در جسم‌شون فعال می‌شه که این‌جا مسئله مربوط می‌شه به کینزی‌ها.
راجب انواع کینزی در اینترنت حتما مطالعه کنید، اما به طور خلاصه ما انواع مختلفی از قدرت‌های ماورایی داریم که در جهان واقعی قابل دستیابی شدن و از معروف‌ترین اون‌ها، تله کینزیه
تله کینزی به نیروی حرکت اجسام توسط نیروی ذهن گفته می‌شه و ما برش می‌گردونیم به همون چاکرای چشم سوم.
همه‌ی قدرت‌ها به همین ترتیب به یک چاکرا متصل می‌شن. اما این قدرت در سطح پایینی نیست بلکه قدرت خیلی بالایی داره و این توب طبیعت بشر نیست بلکه توی شرایط سخت ازمایشی و فشار وارد کردن به چاکراها، اون‌قدر فرایند ادامه‌ پیدا می‌کنه تا یکی از چاکراهایی که قابلیت بیشتری داره، قدرت خودشو نشون بده و یا فرد بمیره...
اریک چطور؟
اریک یه رباته و هیچ چاکرایی نداره و این قدرت‌ها منشا دیگه‌ای دارن.
تالیا چی؟
تالیا یه ازمایش شکست‌خورده محسوب می‌شه که مقاومت شدیدی از خودش در مقابل ازمایشات نشون داده و یک مورد استثناست. هیچ کدوم از ازمایشات تغییری در اون ایجاد نمی‌کنه، اما توی پارت‌ ۳۶ دیدیم که دچار چه تغییری شد. باید بذاریم داستان جلو بره، اما تا این‌جا می‌تونم بگم که تالیا در اثر فشار آزمایشات دچار یک ناهنجاری جسمی شده، منتها یک ناهنجاری زیبا و در عین حال ترسناک. که برای این هم ارجاع‌تون می‌دم به مطالب مربوط به گربه‌های بال‌دار.




Your #questions about orenda:
رتبه‌بندی قوی‌ترین کینزی‌ها در اورندا:

اول از همه توجه کنیم به این‌که چه نیروهایی در اورندا وجود داره
ترتیب قدرت و آسیب‌زایی:
کینزی آتش
تله کیتزی
کینزی باد
کینزی نور
کینزی آب
کینزی جاذبه
بعد از کینزی آتش که آسیب شدید به بار میاره و تحت هرشرایطی می‌شه ازش استفاده کرد و تو داستان هم متوجه شدیم خیلی کمیابه، تله کینزی قویه.
یعنی ما قدرت شخصیت اصلی رو توی رده‌ی دوم می‌ذاریم در مقابل کینزی آتش و همون‌طور هم که می‌بینید قدرت سوم اریک یعنی کینزی جاذبه، از نظر آسیب‌زننده بودن مورد آخره.
علتش چیه؟
کینزی آتش تحت هر شرایطی می‌تونه از قدرتش استفاده کنه حتی اگر دستاش بسته بشه می‌تونه شیء رو بسوزونه و ما توی داستان شاهد بودیم که بران که کینزر گیاه بود با بسته شدن دستاش نتونست از قدرتش استفاده کنه و اریک برای استفاده از تله کینزیش دستاش رو حرکت می‌ده.
کینزی باد بدون استفاده از دستاش می‌تونه باد رو به حرکت بیاره، اما نقطه ضعف اون‌ها وجود باد در مکانیه که حضور دارن. اگر جریان بادی وجود نداشته باشه، کینزر بادی هم وجود نداره پس توی مکان‌های سربسته امکان استفاده از این کینزر نیست‌. ما توی داستان فراوونی کینزرباد داریم و اگر به یاد داشته باشید صحنه‌ی اول رو به رو شدن اریک با فایو و دار و دسته‌اش، فقط تله کینزر می‌تونست از قدرتش استفاده کنه. چون توی فاضلاب امکان استفاده از باد و نور نیست.
پس کینزر نور هم کنار رفت.
کینزر آب توب فاضلاب دسترسی کمی به آب داره که می‌تونه کمی قدرتشو به دست بیاره و ازش استفاده کنه (دارک اما واقعیت)
مکان داستان ما در نیویورکه و دسترسی به آب زیاده. کینزرهای آب تاثیرگذاری بالایی در ادامه داستان خواهند داشت. کینزی جاذبه بیشتر امکان جابه‌جایی و حالت دفاعی رو فراهم می‌کنه و قدرت آنچنانی‌ای در اختیار نمی‌ذاره پس فکر کنم منطقی باشه علت این‌که ضعیف‌ترین استعداد به حساب می‌ره.






صدای شکسته‌ شدن استخوان‌ها و لرزه‌هایی که در تن دختر می‌افتاد باعث شد قدمی به عقب بردارند. اریک در جایش ایستاده بود و با دست‌هایی که در جیب داشت، به دختر نگاه می‌کرد.
خون از کمر تالیا به زمین می‌چکید و حتی کوچک‌ترین ناله‌ای از درد شکسته شدن استخوان‌هایش نمی‌کرد و ناگهان دو شاخه‌‌ی بلند از شانه‌‌هایش، بیرون آمد.
وحشت زده، فریاد زدند و بر زمین سنگر گرفتند.
صدای کینزرها را شنید که فریاد می‌زدند:
- این دیگه چه کوفتیه؟!
او هم هیچ پاسخی برای آن سوال نداشت و نمی‌دانست، آن موجود چیست و دختر چگونه توانسته است چنین کاری کند.
تمام شاخه‌ها از پر سفید پوشیده بود و‌ وسعت بال‌ها به اندازه‌ی درختی سیصد ساله بود. توان درکش بر تن آن جسم کوچک، چیزی غیرممکن به نظر می‌رسید.
دختر، دست بر زمین گذاشت و بر روی‌ دو پا ایستاد. از وزن سنگین بال‌ها، شروع به تلو تلو خوردن کرد و با پشتی قوز کرده، آهسته به جلو قدم برداشت.
دو نفر از گروه وحشت‌زده، به سوی ماشین‌ها هجوم بردند.
اریک دوباره بی‌حرکت نظاره‌گر دختر بود و هیچ‌گونه واکنشی در مقابل او نشان نمی‌داد، اما می‌توانست بفهمد که همین حالا هم دو کینزری که فرار کرده بودند، سرهای‌شان از تن‌شان جدا شده است و باد، مانند تیغ در مقابل آن‌ها عمل کرده است.
به گونه‌ای که به گوش تمام اعضا برسد، داد زد:
- می‌خواید زنده بمونید؟!...پس سرجاهاتون بشینید و تا وقتی چیزی نگفتم، کاری نکنید.
دختر، از این پا به آن پا می‌افتاد و نمی‌توانست سنگینی بال‌ها را به روی دو پایش تحمل کند. با این وجود، راه رفتنش چیزی فراتر از عقل بود.
خودش را به حدی نزدیک رساند، که در فاصله‌ی یک متری اریک بود.
سرش را بالا آورد و بالاخره موهای سفید از چهره‌اش کنار رفت. چیزی جز سفیدی در آن وجود نداشت. حتی اثری از مردمک در چشمانش نبود و به نظر می‌رسید، مردمک‌ها به پشت کاسه‌ی چشمش برگشته است.
آرام و در حالی که به چشمان موجود سفید مقابلش نگاه می‌کرد به تیمش گفت:
- هر موقع گفتم... فرار کنید و یه سر پناه پیدا کنید.
دختر با چشمان درشت و سفیدش حالا فاصله‌ی بسیار کمی با او داشت و سرش مانند موش‌ به سرعت تکان می‌خورد و اریک را از نظر می‌گذراند. عقل دختر از کار افتاده بود و رفتارهایش نشان می‌داد، نیروی تفکرش در بی‌هوشی است.
در فاصله‌ی نزدیک‌تری به چشمان اریک خیره شد و دستش را آرام و محتاط بر گونهی اپ قرار داد‌.
هیچ عکس‌العملی در مقابل دختر نشان نمی‌داد و تلاشی برای کنار زدن دست آن موجود وحشتناک از صورتش، نمی‌کرد.
صدای شلاق باد به گوش رسید و سری غلت خورد و در مقابل پای اریک افتاد.
نگاهش را از تالیا گرفت و با پایش، سر را چرخاند تا چهره‌ی مرده را ببیند.
کینزرها با دیدن سر آشنا، لرزان نگاه‌های‌شان را چرخاندند و به بدن اسنیک نگاه کردند که بدون سر، در کنارشان نشسته بود. جیغ زدند و به سمت آواره‌ها فرار کردند.
اریک، نگاه خشمگینش را به دختر دوخت که با لبخند به او نگاه می‌کرد. به‌نظر می‌رسید، می‌خواهد او را به چالش بکشد و به او بفهماند که بی‌حرکت ماندن، هیچ سودی برای‌شان ندارد.
بال‌هایش مانند موشک، هوا را شکافت و دختر در میان زمین و آسمان قرار گرفت.
نیروهای گارد، مدتی بود که به محل رسیده بودند و مانند کینزرهای تیم، در بهت و ناباوری به موجود عظیمی که در آسمان بال‌ می‌زد، نگاه می‌کردند و فکر مبارزه با آن‌ها از سرشان هم عبور نمی‌کرد.
#part36
support me with ➙ Share, React, Comment, Join, Following
Thank you for reading

20 last posts shown.

467

subscribers
Channel statistics