صدای شکسته شدن استخوانها و لرزههایی که در تن دختر میافتاد باعث شد قدمی به عقب بردارند. اریک در جایش ایستاده بود و با دستهایی که در جیب داشت، به دختر نگاه میکرد.
خون از کمر تالیا به زمین میچکید و حتی کوچکترین نالهای از درد شکسته شدن استخوانهایش نمیکرد و ناگهان دو شاخهی بلند از شانههایش، بیرون آمد.
وحشت زده، فریاد زدند و بر زمین سنگر گرفتند.
صدای کینزرها را شنید که فریاد میزدند:
- این دیگه چه کوفتیه؟!
او هم هیچ پاسخی برای آن سوال نداشت و نمیدانست، آن موجود چیست و دختر چگونه توانسته است چنین کاری کند.
تمام شاخهها از پر سفید پوشیده بود و وسعت بالها به اندازهی درختی سیصد ساله بود. توان درکش بر تن آن جسم کوچک، چیزی غیرممکن به نظر میرسید.
دختر، دست بر زمین گذاشت و بر روی دو پا ایستاد. از وزن سنگین بالها، شروع به تلو تلو خوردن کرد و با پشتی قوز کرده، آهسته به جلو قدم برداشت.
دو نفر از گروه وحشتزده، به سوی ماشینها هجوم بردند.
اریک دوباره بیحرکت نظارهگر دختر بود و هیچگونه واکنشی در مقابل او نشان نمیداد، اما میتوانست بفهمد که همین حالا هم دو کینزری که فرار کرده بودند، سرهایشان از تنشان جدا شده است و باد، مانند تیغ در مقابل آنها عمل کرده است.
به گونهای که به گوش تمام اعضا برسد، داد زد:
- میخواید زنده بمونید؟!...پس سرجاهاتون بشینید و تا وقتی چیزی نگفتم، کاری نکنید.
دختر، از این پا به آن پا میافتاد و نمیتوانست سنگینی بالها را به روی دو پایش تحمل کند. با این وجود، راه رفتنش چیزی فراتر از عقل بود.
خودش را به حدی نزدیک رساند، که در فاصلهی یک متری اریک بود.
سرش را بالا آورد و بالاخره موهای سفید از چهرهاش کنار رفت. چیزی جز سفیدی در آن وجود نداشت. حتی اثری از مردمک در چشمانش نبود و به نظر میرسید، مردمکها به پشت کاسهی چشمش برگشته است.
آرام و در حالی که به چشمان موجود سفید مقابلش نگاه میکرد به تیمش گفت:
- هر موقع گفتم... فرار کنید و یه سر پناه پیدا کنید.
دختر با چشمان درشت و سفیدش حالا فاصلهی بسیار کمی با او داشت و سرش مانند موش به سرعت تکان میخورد و اریک را از نظر میگذراند. عقل دختر از کار افتاده بود و رفتارهایش نشان میداد، نیروی تفکرش در بیهوشی است.
در فاصلهی نزدیکتری به چشمان اریک خیره شد و دستش را آرام و محتاط بر گونهی اپ قرار داد.
هیچ عکسالعملی در مقابل دختر نشان نمیداد و تلاشی برای کنار زدن دست آن موجود وحشتناک از صورتش، نمیکرد.
صدای شلاق باد به گوش رسید و سری غلت خورد و در مقابل پای اریک افتاد.
نگاهش را از تالیا گرفت و با پایش، سر را چرخاند تا چهرهی مرده را ببیند.
کینزرها با دیدن سر آشنا، لرزان نگاههایشان را چرخاندند و به بدن اسنیک نگاه کردند که بدون سر، در کنارشان نشسته بود. جیغ زدند و به سمت آوارهها فرار کردند.
اریک، نگاه خشمگینش را به دختر دوخت که با لبخند به او نگاه میکرد. بهنظر میرسید، میخواهد او را به چالش بکشد و به او بفهماند که بیحرکت ماندن، هیچ سودی برایشان ندارد.
بالهایش مانند موشک، هوا را شکافت و دختر در میان زمین و آسمان قرار گرفت.
نیروهای گارد، مدتی بود که به محل رسیده بودند و مانند کینزرهای تیم، در بهت و ناباوری به موجود عظیمی که در آسمان بال میزد، نگاه میکردند و فکر مبارزه با آنها از سرشان هم عبور نمیکرد.
#part36
support me with ➙ Share, React, Comment, Join, Following
Thank you for reading