سرش را متاسف پایین انداخت. دم سنگینی گرفت و گفت:
- تسلیت میگم.
بلافاصله نگاهش تغییر کرد و چشم در چشم تالیا شد.
- ولی اگر بهخاطر من نبود، تو حتی خواهرتو نمیدیدی... حتی... حتی...
چشمانش دو دو زد و در مغزش به دنبال کلمهای برای تکمیل حرفش گشت.
- حتی نمیدونستی که خواهری هم داری.
از آن همه بیشرمیاش خون بر گونههایش هجوم برد و بلند فریاد زد:
- بیهمهچیز! بانی اصلی مرگ اونها تویی. من شانس اوردم که زنده موندم و الا برنامت این بود، منو هم بکشی!
چشمانش را گشاد کرد و قاطع گفت:
- من نه میخواستم تو رو بکشم نه اونا رو.
در آن همه سفیدیای که بر چهرهی دختر بود، رگهای قرمزی که در تخم چشمانش پخش میشد، توجهش را جلب کرد.
مشتش را گره زد و بلندتر از پیش، فریاد زد:
- پس چرا به موقع نیروی کمکی نفرستادی؟! تو یه عوضی دروغگویی... از اینجا بیام بیرون دستت رو واسه همه رو میکنم.
نیک، با انگشت وسطش، عینک را از روی بینیاش به بالا سر داد و عضلات فکش منقبض شد.
پشت گوشش را خاراند و از جیبش، آینهی کوچکی را بیرون کشید.
بر زمین خم شد و آینه را به سمت تالیا سر داد.
نگاه مرددش را به نیک انداخت. نیک در پاسخ با ابروهایش به آینه اشاره کرد تا آن را از زمین بلند کند.
آهسته و با احتیاط، بر زمین نشست و آینه را در دست گرفت. در همان نگاه اول چشمش به موهای سفیدی خورد که از کثیفی و گرد و خاک، تیرهتر به نظر میرسند، اما هنوز هم به روشنی برف بودند.
گوشهای از موهایش را در دست گرفت و به تار موهای استخوانی رنگی نگریست که پیش از این سیاه بودند.
نگاه شوکه شدهاش را به نیک انداخت.
نیک با نگاه سردش پاسخ داد:
- سوالی که باید بپرسی اینه « چه بلایی سرم اومده؟ چطور یهویی سر از اینجا در اوردم؟».
- تسلیت میگم.
بلافاصله نگاهش تغییر کرد و چشم در چشم تالیا شد.
- ولی اگر بهخاطر من نبود، تو حتی خواهرتو نمیدیدی... حتی... حتی...
چشمانش دو دو زد و در مغزش به دنبال کلمهای برای تکمیل حرفش گشت.
- حتی نمیدونستی که خواهری هم داری.
از آن همه بیشرمیاش خون بر گونههایش هجوم برد و بلند فریاد زد:
- بیهمهچیز! بانی اصلی مرگ اونها تویی. من شانس اوردم که زنده موندم و الا برنامت این بود، منو هم بکشی!
چشمانش را گشاد کرد و قاطع گفت:
- من نه میخواستم تو رو بکشم نه اونا رو.
در آن همه سفیدیای که بر چهرهی دختر بود، رگهای قرمزی که در تخم چشمانش پخش میشد، توجهش را جلب کرد.
مشتش را گره زد و بلندتر از پیش، فریاد زد:
- پس چرا به موقع نیروی کمکی نفرستادی؟! تو یه عوضی دروغگویی... از اینجا بیام بیرون دستت رو واسه همه رو میکنم.
نیک، با انگشت وسطش، عینک را از روی بینیاش به بالا سر داد و عضلات فکش منقبض شد.
پشت گوشش را خاراند و از جیبش، آینهی کوچکی را بیرون کشید.
بر زمین خم شد و آینه را به سمت تالیا سر داد.
نگاه مرددش را به نیک انداخت. نیک در پاسخ با ابروهایش به آینه اشاره کرد تا آن را از زمین بلند کند.
آهسته و با احتیاط، بر زمین نشست و آینه را در دست گرفت. در همان نگاه اول چشمش به موهای سفیدی خورد که از کثیفی و گرد و خاک، تیرهتر به نظر میرسند، اما هنوز هم به روشنی برف بودند.
گوشهای از موهایش را در دست گرفت و به تار موهای استخوانی رنگی نگریست که پیش از این سیاه بودند.
نگاه شوکه شدهاش را به نیک انداخت.
نیک با نگاه سردش پاسخ داد:
- سوالی که باید بپرسی اینه « چه بلایی سرم اومده؟ چطور یهویی سر از اینجا در اوردم؟».
#part38
support me with ➙ Share, React, Comment, Join, Following
Thank you for reading