آن روز با من تماس گرفتند و خبری ناخوشایند به من رساندند.
ماهها از آخرین باری که با همدیگر صحبت کرده بودیم میگذشت و اکنون خبر رو به اتمام بودن شیشهی عمرش را شنیدم.
وقتی تصمیم گرفتیم دیگر باهم صحبت نکنیم هیچگاه فکر نمیکردم همچین اتفاقی بیافتد.
با ذهنی آشفته به سوی مرکز درمان هجوم بردم.از معدود دفعاتی بود که اشک میریختم.
رو را دیدم صورت بیجانش چون رنگ مورد علاقهاش-سفید-شده بود.
هیچگاه او را چنین بی نشاط ندیده بودم.
به سختی میتوانست سخن بگوید.با صدایی که از ته چاه بیرون میآمد گفت«متاسفم»
با صدایی که به علت بغض در گلویم لرزان بود پرسیدم«برای چی؟» آخر من باید عذرخواهی میکردم من باید آن حرف را میزدم نه او.من همه چیز را تمام کرده بودم.
گفت«فقط برای همهچیز متاسفم»
آن زمان سِیلی از حرفها به ذهنم هجوم آوردند پس به او گفتم«من هم متاسفم»
و بعد صدای نمایشگر ضربان قلبش بلند شد.منتظر همان لحظه بود.او میخواست برود زودتر از اینها فقط برایِ من ایستاده بود تا آن لحظه.
او رفت.همهچیز دروغ بود.
@kiriiiiiiii11
ماهها از آخرین باری که با همدیگر صحبت کرده بودیم میگذشت و اکنون خبر رو به اتمام بودن شیشهی عمرش را شنیدم.
وقتی تصمیم گرفتیم دیگر باهم صحبت نکنیم هیچگاه فکر نمیکردم همچین اتفاقی بیافتد.
با ذهنی آشفته به سوی مرکز درمان هجوم بردم.از معدود دفعاتی بود که اشک میریختم.
رو را دیدم صورت بیجانش چون رنگ مورد علاقهاش-سفید-شده بود.
هیچگاه او را چنین بی نشاط ندیده بودم.
به سختی میتوانست سخن بگوید.با صدایی که از ته چاه بیرون میآمد گفت«متاسفم»
با صدایی که به علت بغض در گلویم لرزان بود پرسیدم«برای چی؟» آخر من باید عذرخواهی میکردم من باید آن حرف را میزدم نه او.من همه چیز را تمام کرده بودم.
گفت«فقط برای همهچیز متاسفم»
آن زمان سِیلی از حرفها به ذهنم هجوم آوردند پس به او گفتم«من هم متاسفم»
و بعد صدای نمایشگر ضربان قلبش بلند شد.منتظر همان لحظه بود.او میخواست برود زودتر از اینها فقط برایِ من ایستاده بود تا آن لحظه.
او رفت.همهچیز دروغ بود.
@kiriiiiiiii11