پزشکی که می‌نویسد✍🏼


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


در این صفحه،پزشکی برایت می‌نویسد…
نه از نسخه‌ها،که از شب‌هایی که دلش تب می‌کند.شعرهایی که بوی دلتنگی می‌دهند،
و روایت‌هایی که کمی بیشتر از درد،و کمی کمتر از فراموشی‌اند.
t.me/HidenChat_Bot?start=7571662310

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


امروز، قهوه‌ام هم نت سکوت داشت…
نشستم پشت همین میز خالی، همان جایی که همیشه روبه‌رویم می‌نشستی.
صندلی‌ات هنوز خالی بود…
نمی‌دانم چرا فکر می‌کردم اگر طرحی روی فنجانم نقش ببندد، شاید حال دلم کمی فرق کند.
ولی هر چقدر هم نت عاشقانه روی قهوه بکشم، این موسیقی دلتنگی تمام نمی‌شود.
تلخی قهوه، کمتر از نبودنت نبود…
امروز هیچ‌چیز شبیه قبل نبود…
نه این میز، نه این صندلی، نه این فنجان…
فقط این دلتنگی بود که مثل همیشه کنارم نشسته بود.

علی_ماسپی‌مهر




Forward from: دیـنـاسـور
نمی‌دونم عزیزم، شاید بدترین قسمت زندگی اونجاست که مجبور می‌شی قبول کنی هیچی قرار نیست اونجوری که تو دلت می‌خواد پیش بره.


"خودم را از تو پس گرفتم"

نه اینکه دلم نخواهدت…
نه اینکه دلتنگ نباشم،
نه اینکه هنوز شب‌ها
به جای "خواب"
تو را در آغوش نکشم…
اما یک‌جایی
بین نبودنت و نخواستنت
باید خودم را نجات می‌دادم.
باید یاد می‌گرفتم
کسی که نمی‌ماند
نباید دلی را
ویران کند.
و حالا
نه قهرم،
نه منتظر…
فقط
بی‌سر و صدا
خودم را از تو
پس گرفته‌ام.

علی_ماسپی‌مهر


"بی‌آنکه همدیگر را دیده باشیم..."

بعضی رفاقت‌ها نه از کوچه‌های شهر می‌گذرند نه عکسِ دونفره دارند نه خاطره‌ای از کافه‌های شلوغ... فقط کلماتند
که آرام‌آرام جای خودشان را باز می‌کنند
در دلِ آدم.
تو را ندیده‌ام اما لحظه‌هایی بوده که تنها صدای تو خستگی‌ام را برده… لحظه‌هایی که نوشته‌هایت از فاصله‌ها عبور کرده‌اند
و دلم را مثل آغوشی گرم، پناه داده‌اند. رفاقت یعنی همین... بی‌آنکه دیده باشی
بدانی که هست که می‌فهمد
که می‌ماند…

علی_ماسپی‌مهر


امروز مرخصی بودم...
نه صدای ناله‌ای، نه گریه‌ی کودکی، نه چراغِ چشمک‌زنِ اتاق عمل.
فقط من بودم و ساعتی که برای اولین‌بار بعدِ مدت‌ها، دیر گذشت.
ولی عجیب بود…
انگار دلم برای شلوغی بخش تنگ شده بود،
برای همان صداهایی که گاهی طاقت‌فرسا بودند و حالا آرامم می‌کردند.
آدمی‌ست دیگر…
گاهی در دل سکوت، دلتنگِ همهمه می‌شود،
گاهی در خانه، دلش می‌خواهد برگردد به همان جایی که خسته‌اش می‌کرد.
و امروز فهمیدم…
حتی مرخصی هم مرهمی نیست، وقتی دلت هنوز در بیمارستان جا مانده.
✍🏼


"چون خنده‌ات آمد، بهار آمد"

ز خندۀ تو باغ دلم گلستان شد
غم رفت و دل از شور تو باران شد

چون باد بهاری گذری کردی
هر شاخه ز شوقِ تو غزل‌خوان شد

با چشم تو دیدم که جهان زیباست
هر لحظه دلم شوق پریشان شد

لبخند تو ای یار، بهاری‌تر است
از صبحی که در دامن اردیبهشت جان شد

علی_ماسپی‌مهر


هرجا کم آوردم غمت با صد برابرش برگشت...


قهوه و سکوت... همون چیزی که امروزم کم داشت...




امشب سنگینیِ نگاهِ خسته‌ام، بهتر از هر کلمه‌ای درد را فریاد می‌زند.
✍🏼


گفت دوستم داره…
ـ و تو چی گفتی؟
ـ هیچی… چون بعضی حرفا وقتی گفته میشن، دیگه هیچ‌وقت مثل قبل نمیشن

✍🏼




"و هیچ‌کس ندید"

من نبرده‌ام رنج…
اما زخمی‌ام.
نه از جنگی بزرگ،
که از سکوت‌های کوچک.
از نگفتن،
از نگه‌داشتنِ چیزی در دل،
که نه جای گفتنش هست،
و نه توان پنهان‌کردنش باقی مانده.

من نبرده‌ام رنج،
اما دست برده‌ام به چیزی که برایم عزیز بود—
بیشتر از خیلی چیزها…
و آن را بخشیده‌ام،
بی‌هیچ نامی، بی‌هیچ نشانی.

نه به‌قصد فراموشی،
بلکه برای ماندن.
برای اینکه شاید در روزگاری دیگر،
در سکوتی دیگر،
کسی یادش بیفتد
که یک دل،
بی‌صدا،
همه چیزش را داد…

علی_ماسپی‌مهر




Forward from: 𝐬𝐧𝐨𝐰 𝐠𝐢𝐫𝐥
"زندگی از من می‌خواهد که فراموشت کنم
و این چیزی است که قلبم نمی‌تواند بفهمد..."
-محمود درویش


"و من، دوست داشتنت را قورت می‌دهم"

گفتم نمی‌گویم چون گفتن، چیزی را عوض نمی‌کند.
چون تو آن‌قدر دوری،
که حتی اگر داد بزنم
دلت صدایم را نخواهد شنید…
دوستت دارم،
اما نه از آن‌ها که راحت از دهان بیرون می‌ریزد،
نه از آن دوست‌داشتن‌های کوتاه و مصرفی…
از آن‌هایی‌ست که
در دل خانه کرده،
ریشه زده در استخوان،
و هر بار که خواستم فراموشش کنم،
درد گرفت.
من هر شب
با بغضی در گلو
و اسمی روی لب
به خواب می‌روم
که قرار نبود به زبان بیاید…
قرار نبود
دوستت داشته باشم،
ولی…
داشتم.
کاش می‌شد فقط یک‌بار
رو به رویت بایستم
و بگویم:
می‌دانی؟
من این‌همه سال،
دوست داشتنت را قورت دادم…
تا مبادا تو
دلتنگی نکنی…
مبادا زندگیت به هم بریزد…
مبادا
بدانی چقدر
بودنت برایم سخت بود
وقتی سهمم نبودی ..

علی_ماسپی‌مهر


"برایت بودن… اگر می‌شد"

دوست داشتم کسی برایت باشم
که وقتی خسته‌ای، بی‌هیچ حرفی
فنجانی سکوت برایت بیاورد و بنشیند کنارت،
تا آرام شوی
بی‌نیاز از توضیح، بی‌نیاز از دلیل.
دوست داشتم
در تمام لحظه‌هایی که دنیا پشتت را خالی می‌کند
دستی باشم پشتت، نه برای هل دادن
برای نگه‌داشتن… تا زمین نخوری،
تا نترسی.
دوست داشتم بشود کنارت بمانم،
نه با حرف، با بودن.
با نرفتن.
اما…
دنیا همیشه
میان ما و خواسته‌هایمان
مرزی می‌کشد از نبایدها…
و من، ماندم در همان سوی خط،
با دلی که
هر روز برایت می‌تپد،
بی‌صدا.

علی_ماسپی‌مهر


"و من، رفتنی‌ام"

من خودم رفتنی‌ام…
نه از سرِ دل‌زدگی،
نه از خستگیِ راه،
نه حتی به خاطرِ زخم‌هایی که نگفتنی‌اند...
من می‌روم،
چون گاهی ماندن،
بیشتر از رفتن، آدم را از پا می‌اندازد.
می‌روم تا به کسی مدیونِ دلسوزی‌هایش نباشم،
تا دلِ کسی را با بودنِ بی‌فایده‌ام زخمی نکنم،
می‌روم…
چون جایم دیگر اینجا نیست،
نه در نگاه‌ها،
نه در دعاها،
نه حتی در خاطره‌ای محو...
رفتنم را به حسابِ بی‌مهری نگذار،
من فقط فهمیده‌ام که
بعضی فصل‌ها،
باید بی‌هیاهو تمام شوند…
حتی اگر کسی، منتظرِ برگِ آخر نباشد.

علی_ماسپی‌مهر


"زیباترین درد"

تو را دوست داشتن، دل شیر می‌خواهد…
وقتی می‌دانم نه در امروز نه در فردا
هیچ‌وقت هیچ‌کجا
به نام من نخواهی شد...
تو را خواستن،
مثل نفس کشیدن زیر آب است؛
می‌دانم خفه‌ام می‌کند
اما باز ادامه می‌دهم…
نه برای رسیدن نه برای امید
فقط برای اینکه…
تو را خواستن،
با تمام نداشتنت،
زیباترین درد این دنیاست.

علی_ماسپی‌مهر

20 last posts shown.

594

subscribers
Channel statistics