"و من، دوست داشتنت را قورت میدهم"
گفتم نمیگویم چون گفتن، چیزی را عوض نمیکند.
چون تو آنقدر دوری،
که حتی اگر داد بزنم
دلت صدایم را نخواهد شنید…
دوستت دارم،
اما نه از آنها که راحت از دهان بیرون میریزد،
نه از آن دوستداشتنهای کوتاه و مصرفی…
از آنهاییست که
در دل خانه کرده،
ریشه زده در استخوان،
و هر بار که خواستم فراموشش کنم،
درد گرفت.
من هر شب
با بغضی در گلو
و اسمی روی لب
به خواب میروم
که قرار نبود به زبان بیاید…
قرار نبود
دوستت داشته باشم،
ولی…
داشتم.
کاش میشد فقط یکبار
رو به رویت بایستم
و بگویم:
میدانی؟
من اینهمه سال،
دوست داشتنت را قورت دادم…
تا مبادا تو
دلتنگی نکنی…
مبادا زندگیت به هم بریزد…
مبادا
بدانی چقدر
بودنت برایم سخت بود
وقتی سهمم نبودی ..
علی_ماسپیمهر