امروز مرخصی بودم...
نه صدای نالهای، نه گریهی کودکی، نه چراغِ چشمکزنِ اتاق عمل.
فقط من بودم و ساعتی که برای اولینبار بعدِ مدتها، دیر گذشت.
ولی عجیب بود…
انگار دلم برای شلوغی بخش تنگ شده بود،
برای همان صداهایی که گاهی طاقتفرسا بودند و حالا آرامم میکردند.
آدمیست دیگر…
گاهی در دل سکوت، دلتنگِ همهمه میشود،
گاهی در خانه، دلش میخواهد برگردد به همان جایی که خستهاش میکرد.
و امروز فهمیدم…
حتی مرخصی هم مرهمی نیست، وقتی دلت هنوز در بیمارستان جا مانده.
نه صدای نالهای، نه گریهی کودکی، نه چراغِ چشمکزنِ اتاق عمل.
فقط من بودم و ساعتی که برای اولینبار بعدِ مدتها، دیر گذشت.
ولی عجیب بود…
انگار دلم برای شلوغی بخش تنگ شده بود،
برای همان صداهایی که گاهی طاقتفرسا بودند و حالا آرامم میکردند.
آدمیست دیگر…
گاهی در دل سکوت، دلتنگِ همهمه میشود،
گاهی در خانه، دلش میخواهد برگردد به همان جایی که خستهاش میکرد.
و امروز فهمیدم…
حتی مرخصی هم مرهمی نیست، وقتی دلت هنوز در بیمارستان جا مانده.
✍🏼