02:08


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


همه چیز از دیدن من شروع شد
دیدنی که ساعت 02:08 آغاز شد
تمامی عکس های اینجا رو خودم ثبت کردم ©️
‌
من عکاس نیستم. من هیچی نیستم و کسی هم نیستم. یه روح. یه حاضرِ غایب.
📬 میلی به شناس نیست :
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1155324413

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter




"چشم ببر"

• مشهد
۱۲ خرداد ۰۳

#Cars

02:08


"خانه حاج حبیب"
‌
‌• مشهد
آذر ۰۲

#Building

02:08




علی بابا - اپیزود دو

اما داستان علی بابای عربی یه سری تفاوت هایی با داستان ایرانیش داره.
علی و برادر بزرگترش قاسم، پسرای یک تاجرن که قاسم بعد از مرگ پدر (که ظاهراً به مرگ طبیعی میمیره) با یه زن ثروتمند ازدواج میکنه اما علی‌بابا با یه زن فقیر ازدواج می‌کنه و هیزم شکنه.

یه روز توی جنگل، علی‌بابا به‌طور اتفاقی صدای دزدها رو می‌شنوه که برای سر زدن به گنجشون به یه غار میرن.
(همون غاری که احتمالا توی سندباد دیدین که میگن "سِسِمی باز شو". این کلمه در اصل سِمسِم هست که در عربی بمعنی کنجده اما توی دوبله ایرانی بهش میگن سسمی)
علی بابا اونا رو تعقیب می‌کنه و زمانیکه دزدها از غار میان بیرون ، اون با گفتن رمزی که ازشون استراق سمع کرده بود وارد غار میشه و یه کیسه طلا برمیداره.

علی بابا از همسر برادرش ترازوشونو قرض میگیره تا کیسه رو وزن کنه. همسر قاسم که یکم فضول بوده یه تیکه موم میچسبونه روی کفه ترازو تا بفهمه علی بابا میخواد چیو باهاش وزن کنه.
علی بابا هم که انگاری یکم شیش میزده، وقتی ترازو رو پس میده متوجه نمیشه روی اون موم یه سکه چسبیده (مگه کوری آخه؟) و همسر قاسم جاری‌بازی در میاره و به شوهرش ماجرا رو میگه.
قاسم، داداششو سین‌جیم می‌کنه و آخرش می‌فهمه که ماجرا چیه و با یه الاغ به غار می‌ره تا هرچی می‌تونه با خودش طلا بیاره.
اینجاست که حرص همیشگیش کار دستش میده و وقتی می‌ره داخل ، از شدت هیجان کلمه رو برای باز شدن مجدد در غار فراموش می‌کنه و گیر می‌افته و دزدها که برمی‌گردن اونو میکشن و جسدشو تیکه تیکه میکنن.

البته این قسمت‌ها توی برنامه کودک‌ها نیومده و فقط توی کتاب هزار و یک شب ذکر شده.

#دونستن

@Picsadr


"سندباد در بازار"

• بازار شورجه - بغداد - #عراق
اسفند ۹۹

#World
‌
02:08


"سلطان"
‌
‌• گرگان
۱۸ خرداد ۰۳

#Cars

02:08


تازه خود این بابایی که داشت از اونا می‌نالید که چرا پشت آمبولانس میرن خودش داشت پشت آمبولانس می‌رفت 😂


ایران درست میشه
- ایران:


مجموعه ساختمان - اپیزود سه

چقدر حال و روزم مثل اون توپه‌اس‌. آسمون پاکه. جایی که هستم جای خوشگلیه. هوا خوبه. با صفاس‌. ولی اون نقطه ای که توش گیر کردم نقطه خوبی نیست.

• گرگان
۱۸ خرداد ۰۳

#Building

02:08




"رو به پاییز"

• جنگل توسکستان - #گلستان
۱۴ مهر ۰۰

#Nature | #Trip

02:08


فرفری‌ها چگونه دنیا را می‌بینند؟
- اینگونه:

• گرگان
۶ اردی‌بهشت ۰۱

(با دیدن عکس اولی، یاد این افتادم)

#Sky

02:08


Forward from: P E Y M A N
تصویرِ لحظه‌ای که به‌تابش نور خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ‌ها خیره می‌شی.
/دانشکده هنر شوشتر/
#photography
@peymantaheripoor


چون تابحال چند نفر توی ناشناس پرسیده بودن:


‌
چرا معرفی نمیکنم؟

پرسیدن اسم، کار یا محل زندگی، جدای از اینکه برای بعضیا حالت حریم خصوصی داره (که برای من اینطور نیست) ، توی چنل‌نویسی خیلی باب شده.
بغیر از چندتا از دوستام که توی کانال هستن و توی کامنتا یا پای پیاما با ری‌اکشن‌هاشون شیطنت هاشونو میبینید؛ کسی چیزی نمی‌دونه از من.

علت این کار اینه که دوست داشتم یه سنت شکنی بکنم.
کسی نیست که از معروفی بدش بیاد. حتی اگه دویست نفر بشناسنش.
اما اینکه یه گمنام بیاد و کاراشو بذاره ، یکم داستان رو قشنگ تر می‌کنه.
چه لزومی هست به شناسایی؟ حتما برای لذت بردن از چیزی باید صاحب اثر رو شناخت؟
این ذهنم رو قلقلک می‌داد که این سنت رو بشکنم که همه معرفی میکنن و بقیه میشناسنشون‌ و بعنوان یکی که نشناسنش؛ کارای یه فرد بی نام و نشون رو به نمایش بذارم. حتی صفحه اینستاگرامم هم همینه.
یه مجله مجازی که قراره بزرگ بشه و بشه نمایشگاهِ مجازی که صاحب و گرداننده‌اش ناشناسه‌.
یه جمله بود که برای رابطه‌ها می‌گفت: بجای فکر کردن به مقصد از مسیر لذت ببرید. (منظور اینکه به تموم شدنش و ... فکر نکنید)
حالا اگه چیزی توی کانال نظرتونو میگیره؛ همینجوری ازش لذت ببرید. بدون شناس. ❤️
‌


ایران درست میشه بنظرتون؟
Poll
  •   نه
  •   خیر
35 votes


بابام که ماموریت بوده برا تولد مامانم که تقریبا یه هفته دیگس ادکلن از فرانسه سفارش داده و دیشب که مرخصی اومده بود خونه بهش تحویل داد و رفت
چرا برا زنم توقع ایجاد می‌کنی آخه مرد مومن؟ :)


علی بابا - اپیزود یک

حتما اسم على بابا و چهل دزد بغداد رو شنیدید. اما شاید داستانش رو به تفصیل ندونید.
دوتا نقل از علی بابا هست که یکیش ایرانیه و یکی عربی.
داستان علی بابای ایرانی برخلاف اسمی که ازش در رفته اونقدرا هم داستان منفی ای نیست.

علی بابای ایرانی پسرکی بود که پدرش یه تاجر بود که در حمله مغولها به عراق کشته شد و اون که شاهد مرگ پدرش بود به صحراهای مرکزی ایران فرار میکنه. اونجا متوجه گروهی از راهزنیها میشه که مخفیگاهشون یه غاره‌.
زمانیکه راهزن‌ها از غار برای یه راهزنی دیگه بیرون میان علی بابا خودشو به غار میرسونه و اونجا با گنجینه‌ای پر از گنج و طلا مواجه میشه. اما از بخت بدش اونجا خوابش می‌بره و وقتی که بیدار میشه کاروان راهزنها رو بالای سرش می‌بینه.

اما از بخت خوبش رهبر راهزن ها که از این پسرک شجاع خوشش میاد اونو عضو گروهش میکنه و علی‌بابا در این گروه پا میگیره.
بعد از ده سال که رهبر گروه می‌میره؛ علی بابای داستان شکل میگیره و با درایت و ذکاوتش رهبر این گروه میشه.
اما کار اون نه دزدی از مردم بلکه دزدی از ماموران مغولی بوده و رابین‌هودطور پولها رو بین مردم ضعیف تقسیم میکرده.

• این عکس من ، بصورت واید گرفته شده اما من این قسمتش رو برای این کلاژ ، بریدم و اینو روش اجرا کردم.
خیابون های بغداد حال و هوای بازی‌های جنگی کامپیوتری دهه ۲۰۰۰ رو برام زنده میکرد و برام یادآور داستان علی بابا و سندباد بود.

#دونستن


"شهرِ علی بابا"

• خیابان شورجه، یکی از قدیمی‌ترین خیابان‌های بغداد - #عراق

اسفند ۹۹

عکس های من از #عراق رو میتونید با هشتگ خودش و این هشتگ #World ببینید
‌

02:08

20 last posts shown.

311

subscribers
Channel statistics