برای من امید بود، امیدی که مغزِ خیالپرداز و احمقانهام بهم میداد!
هر بار خواستم برم، تمومش کنم، بذارم همهچی پشتِ سرم بمونه، امیدم گفت: «نه... بمون. شاید بهتر بشه.» هر بار خواستم حیاتم رو پایان بدم، امیدم گفت: «اگه ده سالِ بعد، یه جایی که دوست داری، با آدمهایی که دوست داری، از تهِ دل بخندی چی؟» هر بار خواستم یکی رو برای همیشه بذارم و برم، امیدم گفت: «اگه عوض بشه چی؟» هر بار خواستم پوچی رو بغل کنم، امیدم گفت: «اگه زندگی واقعا یه معنایی داشته باشه چی؟» هر بار که خوردم زمین، وقتی همه مسخرهام کردن، وقتی گفتم بسته دیگه، امیدم گفت: «اگه یه بارِ دیگه تلاش کنی و اینبار بتونی چی؟»
و من هر روز دارم میدوم، به امیدِ اینکه بالاخره یهروزی، یهجایی، یهجوری بشه. که برسم. شاید هم اصلا مقصدی وجود نداره که بهش برسم، ولی امیدم همیشه منو زنده نگه داشته و نگه میداره.
هر بار خواستم برم، تمومش کنم، بذارم همهچی پشتِ سرم بمونه، امیدم گفت: «نه... بمون. شاید بهتر بشه.» هر بار خواستم حیاتم رو پایان بدم، امیدم گفت: «اگه ده سالِ بعد، یه جایی که دوست داری، با آدمهایی که دوست داری، از تهِ دل بخندی چی؟» هر بار خواستم یکی رو برای همیشه بذارم و برم، امیدم گفت: «اگه عوض بشه چی؟» هر بار خواستم پوچی رو بغل کنم، امیدم گفت: «اگه زندگی واقعا یه معنایی داشته باشه چی؟» هر بار که خوردم زمین، وقتی همه مسخرهام کردن، وقتی گفتم بسته دیگه، امیدم گفت: «اگه یه بارِ دیگه تلاش کنی و اینبار بتونی چی؟»
و من هر روز دارم میدوم، به امیدِ اینکه بالاخره یهروزی، یهجایی، یهجوری بشه. که برسم. شاید هم اصلا مقصدی وجود نداره که بهش برسم، ولی امیدم همیشه منو زنده نگه داشته و نگه میداره.