من چراغ‌ها را روشن می‌کنم.


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


ولی کی می‌دونه از چه روزایِ تاریکی گذشتیم تا روشن بمونیم؟
روشنا صدایم کن✨

Related channels  |  Similar channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


آدمایی که اشتباهامو می‌دونن و هیچ‌وقت به روم نمیارن، بدونِ این که بدونن، قلبمو لمس می‌کنن.


Forward from: مَرد سان‌فرانسیسکویی
نوشته بود: "کسانی که به زندگی دیگران نور می‌بخشند، روزی خورشید خواهند شد".


Forward from: Sepi Day
ساقی نداده ساغر چندان نموده مستم
کز خود خبر ندارم در عالمی که هستم
•فروغی بسطامی

• @roshantarin


زدم به دلِ جاده. بابا یه جا نگه می‌داره، با هم از کوه می‌ریم بالا، یه جویبار کوچیکو می‌شه دید. دنبالِ ردِ جویبار می‌ریم، یه گله گوسفند می‌بینیم. بابا به چوپانشون سلام می‌کنه و اونم با لبخند جواب می‌ده. سه تا زردآلو تو دستایِ باباست با یه دونه آلو‌. نمی‌دونم چرا با خودش آوردتشون بالایِ کوه؛ خوشحالم که می‌تونم کوه‌نوردی کنم هنوزم. یکم عکاسی می‌کنم و قصد برگشتن دارم که بابا رو می‌بینم داره با یه سنگ زمینو می‌کنه و هستهٔ زردآلو ها و آلوش رو می‌کاره توش. لبخند می‌شینه رو لبم، عکس می‌گیرم ازش و به رویش جوونه ها فکر می‌کنم.
_خدایا، مراقبِ نهالکایِ ما باش🌱_


قشنگ‌ترین توصیفی که می‌شد کرد=)




Forward from: | 𝕄𝕪 𝕓𝕝𝕦𝕖 𝕓𝕠𝕩 |
رند نشیم؟🥲🪐
همینو فور بزنین تاامشب!
منم با یه کلمه توصیفتون کنم.


کی می‌دونه ما چی کشیدیم؟


کی می‌دونه چقدر دستامونو زیرِ اشکامون گرفتیم تا رو نقطه‌هایِ روشنِ قصه نچکه؟


کی می‌دونه واسه روشن کردنِ شمعایِ قلبمون، چند بار سوختیم؟


کی‌می‌دونه چند بار شعله‌ها رو بغل کردیم تا باد خاموششون نکنه؟


ولی کی می‌دونه از چه روزایِ تاریکی گذشتیم تا روشن بمونیم؟


Forward from: Sepi Day
••• فوروارد کنین، یه بیت شعر تصادفی تقدیم کنم.
پرایوت‌ها و بی‌چنل‌ها اسمتون رو ناشناس بیوی چنل بدین. •••


حقیقتا برای زندگی دلم همچین خونه‌ای می‌خواد.




شاید رسالتِ من این باشد که به تو بفهمانم، چه اندازه دوست‌داشتنی هستی.


روشنا امروز بینِ کتاب‌ها قدم زده.✨📚


مثلِ یه سایه می‌مونه که افتاده رویِ یه جدول کنار خیابون که می‌تونی بشینی چند دقیقه اونجا و نفس بگیری برای ادامه راه.


من همیشه دوستدار یک زندگی عجیب و پرحادثه بودم. شاید خنده‌ات بگیرد اگر بگویم من دلم میخواهد پیاده دور دنیا بگردم. من دلم میخواهد توی خیابان‌ مثل بچه‌ها برقصم، بخندم، فریاد بزنم. من دلم میخواهد کاری کنم که نقض قانون باشد. شاید بگویی طبیعت متمایل به گناهی دارم ولی اینطور نیست، من از اینکه کاری عجیب بکنم لذت می‌برم. من دلم می‌خواهد این لفظ باید از زندگی دور شود.  «باید این کار را بکنی، باید اینطور لباس بپوشی، باید اینطور راه رفت، باید اینطور حرف زد، باید اینطور خندید...» آه همه‌اش باید، همه‌اش سلب آزادی و محدودیت. چرا باید؟ می‌دانم که به من جواب خواهند داد زیرا قوانین اجتماع اجازه نمی‌دهد طور دیگری رفتار کنی. اگر بخواهی برخلاف دیگران رفتار کنی دیوانه و احیانا جلف و سبک‌سر خطاب خواهی شد. من نمی‌فهمم این قوانین را چه کسی وضع کرده؟ کدام دیوانه‌ای بشر را به این زندگی تلخ و پر از رنج محکوم کرده؟

-فروغِ عزیزم.



20 last posts shown.

40

subscribers
Channel statistics