یه هفته از دانشگاه گذشت...
حس خوبی از کسی نگرفتم جز دو سه نفر، ذوقی که برا دانشگاه داشتم دیگه اثری نیست ازش.
ترم بالاییایی رو نمیبینم که برم و ازشون سوالای ناتمام بپرسم، سپهر هم فارغ التحصیل شده...دانشگاه خلوته، جوری که پسرا نگات میکنن اصلا قشنگ نیست، دخترایی که جدی نیستن رو هدفشون آزارم میده، البته به من چه آخه!
اصلا به تصوراتم شبیه نیست، چه محیط دانشگاه، چه استادا، چه بچهها..
نمیدونم... مطمئنا نظرم تغییر میکنه نسبت به همهچی ولی خب هفته اول ذوقم کور شد.
همچنان سکوت کردنم بهترین گزینهس بنظرم، چون نیازی نمیبینم با کسی همکلام شم، شایدم باید در قالب یه آدم شاد همصحبت شم.
در واقع دوست دارم یه گوشه کلاس بشینم، ایرپاد رو گوشم، اسکچ بوک رو بذارم جلوم و استفراغ(های) ذهنیمو رسم کنم.
وجود فاطمه و دیدن موهای مسیح جدا حالمو بهتر میکنه ولی بعدش حوصله ندارم ادامه بدم با بودن باهاشون.
میدونی! دقیقا مثل اینِ که برا اردوی جنگلی روزشماری کنی، کولهت رو آماده کنی و بعد که برسی ببینی همه برگای درختا خشک شدن و اطراف زیبایی وجود نداره.
کز میکنم و موزیک گوش میدم.
کاش منم مثل میترا با همه رابطه خوبی داشتم، یکی بم سلام کرد من بیشتر هواشو داشته باشم، ولی اصلا نمیشه.
یه حالت تهی رو حس میکنم..
الان چشام لحظات آخر باز بودنشونِ، کیبورد رو واضح نمیبینم و هرلحظه ممکنه گوشی از دستم بیوفته، ولی امان از گوشام، همیشه خوب کار میکنن.
کینگ کول خیلی قشنگه.
چرت و پرت میگم نه! عب نداره
۱۴۰۱.۱۱.۲۹