Forward from: آرامگاهِ خاطــرات
همیشه چیزهای قشنگ، بیخطر نیستن.
بعضی وقتها قشنگترین چیزهای دنیا،
همون چیزهایی هستن که بیشتر از همه بهت آسیب میزنن.
مثل لیلیوم،گلی که انقدر زیباست که نمیتونی چشم ازش برداری،اما سمیه.و مشکل اینجاست که وقتی عاشقش بشی،دیگه اهمیتی نمیدی که داره آرومآروم تو رو از بین میبره.
هیونجین و فلیکس هم دقیقاً همین بودن.
دو آدم حساس و زخمی
دو آدمی که بیشتر از هر کسی همدیگه رو دوست داشتن و بیشتر از هر کسی همدیگه رو آزار میدادن.
هیونجین زود عصبانی میشد.
وقتی ناراحت بود،وقتی میترسید،وقتی احساس میکرد ممکنه فلیکس رو از دست بده.
حرفهایی میزد که حتی خودش هم بهشون اعتقاد نداشت.
و همون لحظه که کلمات از دهنش بیرون میاومدن،
پشیمونی شروع میشد.
اما دیگه دیر شده بود.
چون بعضی زخمها،حتی بعد از معذرتخواهی هم میمونن.
فلیکس هم حساس بود.خیلی حساس.
اما هیچوقت بلد نبود دردش رو نشون بده.برای همین هر بار که قلبش میشکست،ساکت میشد.
فاصله میگرفت،لجبازی میکرد.
و این سکوت،
هیونجین رو بیشتر دیوونه و عصبی میکرد.
هر دو از هم ناراحت میشدن.
هر دو گریه میکردن.
هر دو شبها به صفحهی گوشی خیره میشدن.اما هیچکدوم نمیتونستن اولین نفر باشن.
غرورشون نمیذاشت.و همین غرور،
هر بار فاصله رو بیشتر میکرد.
بارها به هم قول داده بودن،قول داده بودن دیگه اشک همو درنیارن.
قول داده بودن وقتی ناراحتن فرار نکنن.قول داده بودن بیشتر مراقب قلب هم باشن.
اما آخرش همیشه همون اتفاق میافتاد.
دعوا،سکوت،اشک،پشیمونی.
و بعد ساعتها خودخوری.
هیونجین از خودش متنفر میشد که چرا باز هم کسی رو که بیشتر از همه دوست داره گریه انداخته.
فلیکس از خودش متنفر میشد که چرا باز هم نتونسته حرف دلش رو بزنه.
انگار هر دو داشتن خودشون رو مجازات میکردن.
و تلخترین قسمت داستان این بود که هیچ دشمنی نمیتونست به اندازهی خودشون به هم آسیب بزنه.
اما با وجود همهی این دردها،با وجود تمام شبهایی که با چشمهای خیس خوابیدن.با وجود تمام دفعاتی که فکر کردن این بار دیگه تمومه
باز هم نمیتونستن برن.
چون نبودن همدیگه،
از بودن کنار تمام این دردها ترسناکتر بود.
هیونجین میتونست با عذاب وجدان زندگی کنه
اما بدون فلیکس نه.
فلیکس میتونست با زخمهای قلبش کنار بیاد.
اما بدون هیونجین نه.
و این همون چیزی بود که رابطهشون رو ترسناک میکرد.اینکه هم زخم همدیگه بودن و هم تنها مرهم همدیگه.
انگار هر بار که از هم دور میشدن،
یه قسمت از وجودشون هم میمرد.
و هر بار که برمیگشتن،
میفهمیدن هنوز هم نمیتونن بدون هم نفس بکشن.
شاید عشقشون سالم نبود،شاید بارها همدیگه رو شکستن،شاید بارها باعث اشکهای هم شدن.
اما حقیقتی وجود داشت که ازش فرار نمیکردن.
اگر قرار بود یکی از اون دو نفر نابود بشه،
اون نابودی از دوری بود.
نه از دعوا،نه از زخمها.
چون بعضی آدمها انقدر عمیق توی قلبت ریشه میزنن که وقتی میرن،
انگار یه تیکه از روح و قلبت رو با خودشون میبرن.
و هیونجین و فلیکس مدتها بود که تکههای روحشون رو به هم سپرده بودن