29 Jan 2025, 16:31
29 Jan 2025, 16:16
بامداد بود . ټازه از خواب بلند شده بودهام که چشمم به ساعټ روبهرو ټخټم خوࢪد ، نزدیڪ بود دیࢪ بࢪسم سࢪ قرار ، سرېع لباس هاے خود را ڪه از شب قبل آماده کرده بودم و حټے جوراب و دسټند هاېم را آماده کرده بودم را پوشېدم و موهاې طلاېیام را با شانه چوبې که ټازه خرېده بودمش را شانه کردم . براېم جالب بود که چرا درخواݾټ کرد که در بامداد هم را ببینېم ؟! گوشېم ࢪا گرفټم و عطࢪ خوشبو و زیباے خود را زدم و از خانه خارج شدم . به جایی که قرار بود بࢪېم حرکټ کردم و ڪمڪم قدم هاېم ࢪا تندتࢪ میڪࢪدم تا زودټࢪ به مقصد بࢪݾم . رݾېده بودهام ! چشمان براق و دࢪخشانش به چشمانم که کلے شوک دࢪ درونش بود افتاد . نشسټېم و قهوهاے تلخ داغ خوردېم و صحبټ کردېم ڪه گفت : ڪاش هېچوقټ عاشقټ نمےشدم که انقدࢪ مدټ زیادے بهټ زُل بزنم که اشڪ دࢪ چشمانم جمع شود .