artist star


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


Art&stuff
Anon;
t.me/HidenChat_Bot?start=5956369166

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


so-


Forward from: Whisper
📌جهت حمایت :
مالکان چنل (با هر موضوع و تعداد ممبر) اگر به حمایت نیاز دارید این پیام رو فروارد کنید جهت افزایش ممبر و تبلیغ و دیده شدن چنلتون 🪙
اینجا جوین بشید چک میشه📌


وای مرسیییی😭😭


Forward from: Hidden Chat
کارات خیلی خوشگلن تازه چنلتو پیدا کردممم استایلت خیلی خوشگله💗💗💗


جان..


Forward from: Hidden Chat
گوز


بخدا ناشناس اینجاست یچیزی بگین😭😭


https://decomytree.com/home?hashedId=HgaFmQzkYyxN

Tell me,
how did 2024 go in you?
was it short?
was it long?
Tell my dear tree how was your last year☆♡


Forward from: Hanged†priest
اینم دوست دارم بدونم-


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
Artists every day:
#oc #art


Forward from: Local Disappointment
فیتیله فیتیله فردا تعطیللغ


خدایا سگتم😭
تعطیل شدیمممممم


ویو هارو قربوووننن😭✨🫶


Forward from: معشوق اشترودل
اشترودل رضوی my beloved🫦




یکم اناتومیش بد شد ولی خب🤭


What I want from Santa for Christmas:
#oc #art


یه اسپویل کوچولو🎀


Forward from: 🎄انـعکاس‌روح‌هُـنر؛
✧ هنرمندای قشنگ ✧

اگه چنلتون هنریه (تو هر سبکی) این پیامو فور
کنید تا فولدر مخصوص هنری بسازم🎨🎭
⊹اینجا جوین باش⊹


Forward from: A Pisho From Hell
روزی روزگاری، در سرزمینی خیلی خیلی دور؛


ملکه ای مهربان و بخشنده زندگی می کرد. او هرگز مال نمی اندوخت و تمام تلاشش این بود که مردم در رفاه زندگی شان را سر کنند. مردم هم ملکه را دوست داشتند، هیچوقت سر و کله خشکسالی پیدا نمی شد و همه در صلح و آرامش بودند. اما مثل هر قصه دیگر، این آرامش ابدی نبود.

یک شب ملکه خواب عجیبی دید. او خودش را در باغچه ای از گلهای پارچه ای یافت، در دهکده ی کوچکش که تمام مردم پارچه ای بودند و چشمهای دکمه ای سیاه داشتند. وقتی ملکه از خواب پرید، به سرعت کابوسش را برای پیشگوی قصر بازگفت.

او خواب را تعبیر کرد:« ملکه من، به زودی شوالیه ای سیاه با چشم هایی خبیث و نارنجی رنگ، به سرزمینمان خواهد آمد و تمام بهشت کوچکمان را نابود خواهد کرد. او قلب شما را از سینه بیرون می کشد و می دزدد. باید دست به کار شوید! تمام جوانان چشم نارنجی میبایست سوزانده شوند! »


ملکه داستان ما مهربان تر از این حرف ها بود که بخواهد به هشدار پیشگو گوش دهد. اما به توصیه ی آخر او که انداختن گردنبندی شبیه صلیب بود توجه کرد و به همراه خدمتکارش به نزدیکی رودخانه رفت تا اندکی آرامش بگیرد. همان جا بود که پسری جوان را لب رود دید، پسری خوش قیافه با چشمهای نارنجی، سعی می کرد از رود ماهی بگیرد.
ملکه، از خامی و ناشی بودن جوان در سید ماهی خنده اش گرفت. به خدمتکارش دستور داد که به جوان کمک کند و سر انجام هر دو موفق شدند.

پسر جوان فریاد زد:« وووهو! بزرگترین ماهی دنیارو گرفتم! »

به سمت ملکه آمد و مودبانه خم شد و دستش را بوسید:« ممنونم بانوی من، همونطور که تعریف میکنن با وقار و مهربون هستین.»


قلب ملکه شروع کرد به تپیدن، او یک دل نه صد دل عاشق پسر جوان شده بود. آن ها خیلی زود به هم نزدیک شدند و طولی نکشید که ملکه بدون خدمتکار با جوانک به جنگل می رفتند و چیز های مختلف شکار می کردند. اما مرد جوان شکار هایش را برای دلایل عجیبی میخواست. "روغن ماهی" ، " روده گوزن" ، "منقار کلاغ وحشی" و غیره. پیشگو متوجه شد که این مرد جوان، موجود خبیث معروف سرزمین های شرق، ویپ جادوگر است. اما دیگر خیلی دیر شده بود. او ملکه را به عمق جنگل، در خانه خود برد و با او رابطه برقرار کرد. وقتی ملکه به خواب عمیق فرو رفت، او با کمک تمام چیز هایی که جمع کرده بود، یک چنگال جادویی ساخت و قلب تپنده ملکه را از سینه اش بیرون کشید.

هیچکس دیگر بعد آن، ملکه را ندید. شاید او برای همیشه مُرده باشد، شاید هم تبدیل به یک عروسک پارچه ای کوچک شده و ویپ را تعقیب می کند تا قلب و انسانیتش را از او پس بگیرد.

پایان؟؟؟

20 last posts shown.

53

subscribers
Channel statistics