TGStat
TGStat
Type to search
Advanced channel search
  • flag English
    Site language
    flag Russian flag English flag Uzbek
  • Sign In
  • Catalog
    Channels and groups catalog Search for channels
    Add a channel/group
  • Ratings
    Rating of channels Rating of groups Posts rating
    Ratings of brands and people
  • Analytics
  • Search by posts
  • Telegram monitoring
artist star

24 Dec 2024, 16:29

Open in Telegram Share Report

Forward from: A Pisho From Hell
روزی روزگاری، در سرزمینی خیلی خیلی دور؛


ملکه ای مهربان و بخشنده زندگی می کرد. او هرگز مال نمی اندوخت و تمام تلاشش این بود که مردم در رفاه زندگی شان را سر کنند. مردم هم ملکه را دوست داشتند، هیچوقت سر و کله خشکسالی پیدا نمی شد و همه در صلح و آرامش بودند. اما مثل هر قصه دیگر، این آرامش ابدی نبود.

یک شب ملکه خواب عجیبی دید. او خودش را در باغچه ای از گلهای پارچه ای یافت، در دهکده ی کوچکش که تمام مردم پارچه ای بودند و چشمهای دکمه ای سیاه داشتند. وقتی ملکه از خواب پرید، به سرعت کابوسش را برای پیشگوی قصر بازگفت.

او خواب را تعبیر کرد:« ملکه من، به زودی شوالیه ای سیاه با چشم هایی خبیث و نارنجی رنگ، به سرزمینمان خواهد آمد و تمام بهشت کوچکمان را نابود خواهد کرد. او قلب شما را از سینه بیرون می کشد و می دزدد. باید دست به کار شوید! تمام جوانان چشم نارنجی میبایست سوزانده شوند! »


ملکه داستان ما مهربان تر از این حرف ها بود که بخواهد به هشدار پیشگو گوش دهد. اما به توصیه ی آخر او که انداختن گردنبندی شبیه صلیب بود توجه کرد و به همراه خدمتکارش به نزدیکی رودخانه رفت تا اندکی آرامش بگیرد. همان جا بود که پسری جوان را لب رود دید، پسری خوش قیافه با چشمهای نارنجی، سعی می کرد از رود ماهی بگیرد.
ملکه، از خامی و ناشی بودن جوان در سید ماهی خنده اش گرفت. به خدمتکارش دستور داد که به جوان کمک کند و سر انجام هر دو موفق شدند.

پسر جوان فریاد زد:« وووهو! بزرگترین ماهی دنیارو گرفتم! »

به سمت ملکه آمد و مودبانه خم شد و دستش را بوسید:« ممنونم بانوی من، همونطور که تعریف میکنن با وقار و مهربون هستین.»


قلب ملکه شروع کرد به تپیدن، او یک دل نه صد دل عاشق پسر جوان شده بود. آن ها خیلی زود به هم نزدیک شدند و طولی نکشید که ملکه بدون خدمتکار با جوانک به جنگل می رفتند و چیز های مختلف شکار می کردند. اما مرد جوان شکار هایش را برای دلایل عجیبی میخواست. "روغن ماهی" ، " روده گوزن" ، "منقار کلاغ وحشی" و غیره. پیشگو متوجه شد که این مرد جوان، موجود خبیث معروف سرزمین های شرق، ویپ جادوگر است. اما دیگر خیلی دیر شده بود. او ملکه را به عمق جنگل، در خانه خود برد و با او رابطه برقرار کرد. وقتی ملکه به خواب عمیق فرو رفت، او با کمک تمام چیز هایی که جمع کرده بود، یک چنگال جادویی ساخت و قلب تپنده ملکه را از سینه اش بیرون کشید.

هیچکس دیگر بعد آن، ملکه را ندید. شاید او برای همیشه مُرده باشد، شاید هم تبدیل به یک عروسک پارچه ای کوچک شده و ویپ را تعقیب می کند تا قلب و انسانیتش را از او پس بگیرد.

پایان؟؟؟

64 0 0
Catalog
Channels and groups catalog Channels compilations Search for channels Add a channel/group
Ratings
Rating of Telegram channels Rating of Telegram groups Posts rating Ratings of brands and people
API
API statistics Search API of posts API Callback
Our channels
@TGStat @TGStat_Chat @telepulse @TGStatAPI
Read
Академия TGStat Telegram Research 2019 Telegram Research 2021 Telegram Research 2023
Contacts
Справочный центр Support Email Jobs
Miscellaneous
Terms and conditions Privacy policy Public offer
Our bots
@TGStat_Bot @SearcheeBot @TGAlertsBot @tg_analytics_bot @TGStatChatBot