سرمای بدنت به بدنِ من خطور کرد، همان قدر سرد شدم از نبودنت
بعد از وداع با تو، تکه ای از قلبمان را کنارت گذاشتیم و رفتیم. وقتی بیمارستان بودی، نشد که پسر کوچولوتو بیارن ببینی، اما این بار آوردنش. نمی دونم دیدن تو برایش خوب بود یا نه، اما یادمه می گفت:«بابا تو حمومه». واقعا دنیای بچه ها چقدر متفاوت تر از دنیای ماست. کاش همه ما مثل بچه ها می دیدیم، رفتار می کردیم و از اونا یاد می گرفتیم.
بعد از اونجا اومدیم خونه. یادم نیست دقیقا کِی، ولی آوردنت برای خداحافظی از خونت، خونه ای که با کلی سختی و تلاش درست کردی، خونه ای که تازه داشتی با شادی توش زندگی می کردی اما شیشه شادی این زندگی، لب طاقچه بود و باخوردن یه بمب به تکه های ریز تبدیل شد، می خواستیم تکه ها رو برداریم و کنار هم بذاریم تا باز بتونی فرزندانت رو ببینی، اما متاسفانه، تیزی شیشه ها دستمان را خونی کرد. همان خونِ غم از نبودِ تو. این شیشه ها مثال بدنِ تو بودن، که دیگر نماند.
وقتی اومدی خونت، سخت بود. طاقت فرسا بود. زندگی انگار لحظه ای ایستاد و با تمام قدرتش ما را به ته پرتگاهی عمیق هل داد، ما را از خواب و خیال بیدار کرد و فهماند که دیگر تو نیستی
تو نیستی وقتی اومدیم خونت، بیای دم در و دست بدی، سلام کنی، بخندی، خوش آمد بگی. آری تو دیگر نیستی تا ما را در خانهت پذیرایی کنی.
بعد از خداحافظی از خانه تهی از تو، به کلانتری رفتیم، همون کلانتری که یه زمانی کار می کردی.
بعد از وداع با تو، تکه ای از قلبمان را کنارت گذاشتیم و رفتیم. وقتی بیمارستان بودی، نشد که پسر کوچولوتو بیارن ببینی، اما این بار آوردنش. نمی دونم دیدن تو برایش خوب بود یا نه، اما یادمه می گفت:«بابا تو حمومه». واقعا دنیای بچه ها چقدر متفاوت تر از دنیای ماست. کاش همه ما مثل بچه ها می دیدیم، رفتار می کردیم و از اونا یاد می گرفتیم.
بعد از اونجا اومدیم خونه. یادم نیست دقیقا کِی، ولی آوردنت برای خداحافظی از خونت، خونه ای که با کلی سختی و تلاش درست کردی، خونه ای که تازه داشتی با شادی توش زندگی می کردی اما شیشه شادی این زندگی، لب طاقچه بود و باخوردن یه بمب به تکه های ریز تبدیل شد، می خواستیم تکه ها رو برداریم و کنار هم بذاریم تا باز بتونی فرزندانت رو ببینی، اما متاسفانه، تیزی شیشه ها دستمان را خونی کرد. همان خونِ غم از نبودِ تو. این شیشه ها مثال بدنِ تو بودن، که دیگر نماند.
وقتی اومدی خونت، سخت بود. طاقت فرسا بود. زندگی انگار لحظه ای ایستاد و با تمام قدرتش ما را به ته پرتگاهی عمیق هل داد، ما را از خواب و خیال بیدار کرد و فهماند که دیگر تو نیستی
تو نیستی وقتی اومدیم خونت، بیای دم در و دست بدی، سلام کنی، بخندی، خوش آمد بگی. آری تو دیگر نیستی تا ما را در خانهت پذیرایی کنی.
بعد از خداحافظی از خانه تهی از تو، به کلانتری رفتیم، همون کلانتری که یه زمانی کار می کردی.