یاد


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


یادی که از یاد نمی بَرد تو را
https://t.me/zinabmhmdibot سخنی بود می شنوم

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


در چشمانت من جستم هر آنچه را که آرزو کردم"


Forward from: رُگآ.
آیندگان عزیز، شما که نفس‌هایتان عطر فردای ماست،
از این نقطه‌ی گذران، از جایی که دیروزِ ما به امروز و امروزمان به فردای شما گره می‌خورد، برایتان می‌نویسم. آیا هنوز در چشمانتان برق همان امیدِ بی‌کران می‌درخشد؟ آیا جهان هنوز هم برایتان پر از آن شگفتی‌های کوچک و بزرگ است؟ ما در زمانی زندگی کردیم که رویاها، یکی پس از دیگری، به حقیقت می‌پدیوستند. اما هر واقعیت جدید، سوالات تازه‌ای را پیش روی ما می‌گذاشت. گاهی در تکاپوی رسیدن به مقصد، چنان غرق می‌شدیم که فراموش می‌کردیم خودِ مسیر، با تمام فراز و نشیب‌هایش، زیباترین بخش سفر است. آیا شما توانسته‌اید میان این دو، تعادلی ظریف و پایدار برقرار کنید؟
از شما می‌خواهم هرگز از گوش دادن به آن ندای درونی عمیق دست نکشید. آن صدا، قطب‌نمای واقعی شما در دریای پر تلاطم زندگی خواهد بود. یاد بگیرید که به شهودتان اعتماد کنید و از ریسک کردن نترسید، اما همواره مسئولیت‌پذیر بمانید. میراث ما برای شما، صرفاً بناهایی که با دستانمان ساختیم یا کتاب‌هایی که نوشتیم نیست؛ میراث واقعی، عشق‌هایی است که با تمام وجود تجربه کردیم، پیوندهایی است که با تلاش ساختیم، و درس‌هایی است که از عمق رنج‌ها آموختیم. این‌ها گنجینه‌هایی هستند که با گذر زمان، ارزششان دوچندان می‌شود. قدردان باشید، مهربان باشید، و هر روز را فرصتی برای خلق زیبایی و معنا در دنیایتان ببینید.
با قلبی سرشار از آرزوهای نیک و عشقی که فراتر از زمان است، از نسلی که راه را برای شما هموار کرد.
- برای https://t.me/yadee1402


«زندگی را می توان ادامه داد، حتی بدونِ اون که نیست»
این را به عنوان آخرین جمله‌اش گفت و رفت.
ولی او اشتباه می کرد، این حرف را از روی نادانی گفته بود، وگرنه دو روز بعد از رفتنش نمی‌ مرد.
او طاقت نیاورد، غم وجودش را رخنه کرد، زندگی که هیچ، نفس کشیدن هم برایش سخت بود تنها راهی که به ذهنش رسید، خودکشی بود!


می خوام کتاب ابلوموف رو بخونم
900 صفحه
ببینم می تونم تموم کنم یا نه فعلا مقدمه خوندم


تاسیان رو دیدم
حالَم خرابه، مثل مریم که نمی دونه نادر مرده
مثل شیرین که فهمید امیر یکیو کشته
مثل سعید، که فکر کردم همه چیو لو می ده، ولی اون خیلی خوب بود. خیلی
حاوی اسپویل
چقدر بد تموم شد!


تایم


می‌نشینم تا تو عاشقانه موهایِ سپیدم را زیبا کنی"


یادمه تو کنکور با اینکه هچی بلد نبودم ولی تا لحظه آخر نشستم
دختر کناریم، تو سانس اول، آب و کیک شو خورد، تو سانس دوم خوابید، تو سانس سوم منتظر شد تا بگن می تونن برگه ها رو بدن، وقتی گفتن برگه شو داد و رفت
فهمیدم تو هرچیزی یا باید سفت بهش بچسبی، یا ولش کنی
من همیشه اون وسط می لولیدم و خب پشیمونم.
اینو به عنوان یه نصیحت از من داشته باشید، تو هرکاری می رید یا صفر باشید یا صد، حتی نود و نه هم نه. البته نظر منه. شاید اشتباه باشه بعدا بفهمم


عه امسال کنکور ندارم؟


تو مثلِ شرابی برای بدنِ خسته‌م
میای مرا آرام کنی، ولی می سوزانی هر چه را که سر راهت است


رفت
از نگاه رفت
از قلب رفت
از ذهن رفت
ولی از یاد نرفت


((


Forward from: رُگآ.
نگاه.


Video is unavailable for watching
Show in Telegram
#آشپزی در طبیعت


عشق نه آن دوستت دارم هایی که شده بودند برایت یک عادت، نه بهشون عمل می کردی و نه از ته دلت می گفتی.
عشق نه آن فریاد کشیدنت موقع دعوا، که می زدی نابود می کردی هر چه که بین‌مان بود.
عشق آن نگاهِ خسته است، که پس از شب کاری، هنوز لبخند می زند، هنوز وقت می گذارد برای کسانی که دوستش دارند. شاید نگه دوستت دارم، ولی مدام با چشمانش، غزل های عاشقانه برایت می خواند. شب موقع کابوس دیدن، بیدار می شه یه لیوان آب بهت می ده. موقع چت کردن می فهمه حالت بده، موقع بازی کردن با غذا می دونه از یه چیزی ناراحتی، موقع خندیدن می فهمه که پشت این ماسک خندان یه صورتِ که شبا با گریه می خوابه. عشق همه این هاست، برای من عشق توجه به جزئیات ریز معشوق است


سرمای بدنت به بدنِ من خطور کرد، همان قدر سرد شدم از نبودنت
بعد از وداع با تو، تکه ای از قلبمان را کنارت گذاشتیم و رفتیم. وقتی بیمارستان بودی، نشد که پسر کوچولوتو بیارن ببینی، اما این بار آوردنش. نمی دونم دیدن تو برایش خوب بود یا نه، اما یادمه می گفت:«بابا تو حمومه». واقعا دنیای بچه ها چقدر متفاوت تر از دنیای ماست. کاش همه ما مثل بچه ها می دیدیم، رفتار می کردیم و از اونا یاد می گرفتیم.
بعد از اون‌جا اومدیم خونه. یادم نیست دقیقا کِی، ولی آوردنت برای خداحافظی از خونت، خونه ای که با کلی سختی و تلاش درست کردی، خونه ای که تازه داشتی با شادی توش زندگی می کردی اما شیشه شادی این زندگی، لب طاقچه بود و باخوردن یه بمب به تکه های ریز تبدیل شد، می خواستیم تکه ها رو برداریم و کنار هم بذاریم تا باز بتونی فرزندانت رو ببینی، اما متاسفانه، تیزی شیشه ها دستمان را خونی کرد. همان خونِ غم از نبودِ تو. این شیشه ها مثال بدنِ تو بودن، که دیگر نماند.
وقتی اومدی خونت، سخت بود. طاقت فرسا بود. زندگی انگار لحظه ای ایستاد و با تمام قدرتش ما را به ته پرتگاهی عمیق هل داد، ما را از خواب و خیال بیدار کرد و فهماند که دیگر تو نیستی
تو نیستی وقتی اومدیم خونت، بیای دم در و دست بدی، سلام کنی، بخندی، خوش آمد بگی. آری تو دیگر نیستی تا ما را در خانه‌ت پذیرایی کنی.
بعد از خداحافظی از خانه تهی از تو، به کلانتری رفتیم، همون کلانتری که یه زمانی کار می کردی.


در هیاهوی نوا های این دنیای بی‌کران، من به تو پناه می برم، ای دلبر مو سپیدم


Forward from: رُگآ.
"نامه‌ای برای روحی که درگیر افکار منفی و ناامیدی‌های پی‌درپی است."
آه، ای جانِ دردمند که در سایه‌ی افکارِ تاریک نشسته‌ای،
چه تندبادی از افکارِ منفی در ذهنِ زیبایِ تو می‌وزد، چه زمزمه‌هایِ تلخی که هر لحظه تو را به سویِ ناامیدی می‌کشانند. می‌فهمم... که گاهی این صداها چنان بلند می‌شوند که نورِ امید را از چشمانت می‌ربایند و تو را در گوشه‌ای از تاریکی رها می‌کنند. اما از اعماق روحی که این درد را می‌فهمد، زمزمه‌ای از جنسِ حقیقت برایت می‌فرستم: این افکار، تو نیستی. این‌ها تنها مهمانانی هستند که می‌آیند و می‌روند. تو قدرتِ انتخاب داری. قدرتِ انتخابِ نور، قدرتِ انتخابِ امید. به خودت اجازه بده که نفس بکشی، حتی اگر این افکار تو را خفه می‌کنند. به یاد آور که خورشید، حتی پس از تاریک‌ترین شب‌ها نیز طلوع می‌کند. تو قوی‌تر از آن چیزی هستی که این زمزمه‌ها به تو می‌گویند. هر بار که این افکار به سراغت آمدند، به خودت یادآوری کن: "این‌ها فقط فکرند، و من کنترلِ آن‌ها را در دست دارم." با هر نفس، نوری تازه را به درونت بکش و با هر بازدم، تاریکی را بیرون بران. تو خالقِ دنیایِ درونیِ خودت هستی. رها کن این سایه‌ها را و به سویِ نورِ خودت قدم بردار.
با قلبی سرشار از نور و امید برایت،
همان نجوایِ امیدبخشِ درونت.
- از فرشته برای
https://t.me/yadee1402


منم همین طور


-بیا بریم برقصیم
+الان؟
-آره، مگه الان چشه؟
+آخه بارون می باره.
مکث خنده ای کرد، دست او را کشید و از زیر بالکن به روی حیاط رفتند، نزدیک هم ایستاده بودند، نگاهی به چشمانی که دیر به او رسیده بودند کرد و گفت: موزیک که نداریم، صدای باران می تونه رقص مونو طبیعی تر نشون بده.
بعد دستش را به نشونه‌ی درخواست برای رقص، به سوی او دراز کرد. لورا دامنش را به نشانه تعظیم گرفت، کمی سرش را خم کرد و دستش را در دستان مکث گذاشت.
آن ها ساعت های پایانی عمرشان زیرِ باران آرام رقصیدند.
باران بی صدا رقصشان را تماشا کرد و در سکوتِ حاوی فریاد گذاشت تا عاشقانه بمیرند.

20 last posts shown.

25

subscribers
Channel statistics