بعد از مدت طولانی که خودت رو کنترل کرده بودی تا کاری نکنی و به زور خانوادهت رو تحمل کرده بودی بلاخره یک شب حین یک دعوای بزرگ با اونها، صبرت لبریز شد
خودت هم نفهمیدی چطوری اونکار ها رو کردی و در نهایت چاقو دستت بود و سه تا جنازه رو به روت افتاده بود
اولین احساسی که بعد از اینکار سراغت اومد عذاب وجدان بود، پشیمون شده بودی و احساس میکردی نباید انقدر زود عمل میکردی
ولی بعد از مدتی که خونه رو در سکوت و آرامش دیدی فهمیدی کار درستی کردی و باید زودتر از اینا انجامش میدادی
با همون هیجانی که داشتی از خونه زدی بیرون و توی خیابونا چرخیدی سر و وضع عجیبی که داشتی باعث میشد آدما بهت مشکوک بشن
وقتی داخل یکی از کوچه ها چند نفرو دیدی که برای یکی قلدری میکردن کنترلت رو از دست دادی و به اونهام حمله کردی، چون به جنون رسیده بودی به این فکر نمیکردی که داری جلوی جمعیت چیکار میکنی؟ تا وقتی دستگیرت کنن چند تا شلوغ کاری دیگم داخل شهر کردی و نهایتا داخل زندان خودت رو دار زدی.
For: @alexsdiaries |🥟|
خودت هم نفهمیدی چطوری اونکار ها رو کردی و در نهایت چاقو دستت بود و سه تا جنازه رو به روت افتاده بود
اولین احساسی که بعد از اینکار سراغت اومد عذاب وجدان بود، پشیمون شده بودی و احساس میکردی نباید انقدر زود عمل میکردی
ولی بعد از مدتی که خونه رو در سکوت و آرامش دیدی فهمیدی کار درستی کردی و باید زودتر از اینا انجامش میدادی
با همون هیجانی که داشتی از خونه زدی بیرون و توی خیابونا چرخیدی سر و وضع عجیبی که داشتی باعث میشد آدما بهت مشکوک بشن
وقتی داخل یکی از کوچه ها چند نفرو دیدی که برای یکی قلدری میکردن کنترلت رو از دست دادی و به اونهام حمله کردی، چون به جنون رسیده بودی به این فکر نمیکردی که داری جلوی جمعیت چیکار میکنی؟ تا وقتی دستگیرت کنن چند تا شلوغ کاری دیگم داخل شهر کردی و نهایتا داخل زندان خودت رو دار زدی.
For: @alexsdiaries |🥟|