همیشه وقتی کسی ازم میخواد که توصیفش کنم، واژهها از ذهنم فرار میکنند و فقط تصویری در ذهنم میمونه که نه میتونم نشونش بدم و نه میتونم توصیفش کنم.
ولی ادمینِ مهتار رو شبیه به این تصویر میبینم، در حال نوشتن با قلم و جوهر، رویِ میز پر از افکاری که نوشته شده اما مچاله شده، با نورِ اندکی که از فانوس اشاعه میشه و تبسمی که رویِ صورتش نقش بسته.
ولی ادمینِ مهتار رو شبیه به این تصویر میبینم، در حال نوشتن با قلم و جوهر، رویِ میز پر از افکاری که نوشته شده اما مچاله شده، با نورِ اندکی که از فانوس اشاعه میشه و تبسمی که رویِ صورتش نقش بسته.