وَٱڵضُّحَیٰ...


Channel's geo and language: not specified, not specified
Category: not specified


•اولین آیه‌یِ نودوسومین سوره‌یِ کتابِ‌خدا•
"سوگند به روز، وقتی که نور می‌گیرد..."
☀️🪴
https://t.me/HarfinoBot?start=zoha809

Related channels

Channel's geo and language
not specified, not specified
Category
not specified
Statistics
Posts filter


همیشه وقتی کسی ازم میخواد که توصیفش کنم، واژه‌ها از ذهنم فرار می‌کنند و فقط تصویری در ذهنم می‌مونه که نه می‌تونم نشونش بدم و نه می‌تونم توصیفش کنم.
ولی ادمینِ مه‌تار رو شبیه به این تصویر می‌بینم، در حال نوشتن با قلم و جوهر، رویِ میز پر از افکاری که نوشته شده اما مچاله شده، با نورِ اندکی که از فانوس اشاعه می‌شه و تبسمی که رویِ صورتش نقش بسته.


مثلِ همیشه نوشته‌هایی قشنگ و بوسیدنی.


Forward from: مَــــه‌ِتآر
حیات.

حیاتی در اوج ممات.
مرگی تدریجی برای جهان و گشتن به دنبال حیاتی برای ادامه ی حیات.
حس حیات میگیرم با طبیعت درون کلمات.
حس حیات از لطافت گلبرگ های آغشته به اشکِ احساسات که رشدشون میشه کلمات والضحی.


Forward from: 𝚉𝚎𝚜𝚑𝚒𝚗🦋
این پیامو فور کنین، براتون لطیفه بفرستم🦦
پ‌ن: جوین دادن از موجبات سرور است...🤞🏻


پنجشنبه‌یِ بارانی...


اما رنج‌ها، داستانش فرق می‌کند؛
تا عمقِ وجودِ آدم رخنه می‌کند.


دو هفته‌یِ پیش روزِ خاکسپاریِ مادربزرگم بارون می‌بارید.
پنجشنبه‌یِ هفته‌یِ قبل سرِ مزارش بودیم و بارون می‌بارید.
این پنجشنبه که داریم می‌ریم سرِ مزارش هم داره بارون می‌باره.


شبی از میانِ این همه زَخم، اُمید می‌رویَد...


کاش من یکی رو مثلِ خودم، برایِ خودم داشتم.


مامانت راست می‌گه.
می‌دونی مانتو الان از یه تومن شروع می‌شه؟
یعنی مانتو حداقل یه تومن. یعنی چرت‌ترین مانتو یه تومن.


Forward from: |في أحْضان|
یه بنده خدایی به عمه م گفته بود که نیازمنده و لباس نداره.. منم لباسایی که دیگه نمیپوشیدم رو جدا گذاشتم که مادرم بده به عمه تا بهش بده.
چندتاشو مامانم دید گفت اینا رو واقعاً نمیپوشی؟‌ گفتم نه می‌خوام چند دست لباس جدید بگیرم جایگزین کنم
یهو گفت بنظرم نگهشون دار شاید دیگه نتونی چیزی بخری :))))))
با این جمله فرو ریختم.

ولی خب همه رو دادم بهش تا فرشته سمت راستم حوصله ش سر نره😔


وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ
و به خاطرِ پروردگارت صبر کن!

•آیه‌یِ ۷ سوره‌یِ مدثر
☀️🪴


خدایا؛ خودت هوایِ دل‌هایِ غمگین‌ رو داشته باش.


چرا امشب انقدر غمگینه؟
انگار گَردِ غم ریختن تو تلگرام.


خوشحالم که من رو با نور می‌شناسید.


تشکرِ فراوان.🌿


Forward from: معلم دهه هشتادی 🚶
چون که نور رو دوست دارین
عکاسی زیباست مخصوصا برای شما که علاقمند به نور هستین👌
شات های زیبایی ثبت کنید
برای والضحی


چقدرررر قشنگ نوشتی. واقعا برام باارزشه.🩵🌿


Forward from: دفــتــ📒‍ـرچــه
#آدم‌برفی

كل شيء يتجمد في الشتاء إلا العطر والحنين والذكريات وبعض الأمنيات
وقتی متن را نوشت، با پنس مخصوص، یک برچسب شاخه زیتون و یک قلب چسباند کنارش. یادداشت را گذاشت توی پاکت کاهی و پاکت، گذاشته شد لای کتاب. باید فردا می‌فرستاد برای سودا(Soda). با سودا که دختری از اهوازی بود، توی پیاده روی اربعین با آشنا شده بود. هیما، دختری که حالا داشت برای دوست خارجی‌اش هدیه آماده می‌کرد، اهل لبنان بود و ساکن بیروت. نشسته بود پشت میز و با دقت کتاب را بررسی می‌کرد. یک دفعه انگار چیزی یادش آمده باشد هم شد و تکه کاغذ دیگری برداشت. نوشت:
هیما یعنی سیدة العشق و سودا یعنی عشق!
با اینکه هیما توی اینستاگرام خیلی فعال بود، تا به حال یک دوست خارجی که این‌قدر هم‌رنگش باشد نداشت و غیر از سودا هیچ کدام را ندیده بود. کاغذ بعدی را هم گذاشت توی پاکت. نوشته بود: هیما یعنی بانوی عشق و سودا یعنی عشق.
حتی اسم‌هایشان هم شبیه بودند. هر چند که دوست داشت فارسی هم برایش بنویسد، چون سودا اهل اهواز بود و البته عرب، نیازی نداشت. اما قبل‌تر معنی فارسی جمله اول را هم از خواهرش که مترجم بود گرفته بود.
در زمستان همه چیز یخ می‌بندد، جز عطر، اشتیاق، خاطرات و برخی آرزوها...
-ذکریات و بعض الامنیات...
این را زمزمه کرد و به آرزوی کوچک خودش فکر کرد. سفر به ایران؛ مشهد، اهواز...
به خاطرات فکر کرد. اربعین سال گذشته... دیدن سودا...

و در آخر، چشم‌های تیره‌اش را دوخت به عکسی که با سودا در بین‌الحرمین گرفته بودند...

برای والضحیٰ

#یادداشت
https://t.me/DaftarcheNahang


_هاورین_

20 last posts shown.

45

subscribers
Channel statistics