#آدمبرفی
كل شيء يتجمد في الشتاء إلا العطر والحنين والذكريات وبعض الأمنياتوقتی متن را نوشت، با پنس مخصوص، یک برچسب شاخه زیتون و یک قلب چسباند کنارش. یادداشت را گذاشت توی پاکت کاهی و پاکت، گذاشته شد لای کتاب. باید فردا میفرستاد برای
سودا(
Soda). با سودا که دختری از اهوازی بود، توی پیاده روی اربعین با آشنا شده بود.
هیما، دختری که حالا داشت برای دوست خارجیاش هدیه آماده میکرد، اهل لبنان بود و ساکن بیروت. نشسته بود پشت میز و با دقت کتاب را بررسی میکرد. یک دفعه انگار چیزی یادش آمده باشد هم شد و تکه کاغذ دیگری برداشت. نوشت:
هیما یعنی سیدة العشق و سودا یعنی عشق!با اینکه هیما توی اینستاگرام خیلی فعال بود، تا به حال یک دوست خارجی که اینقدر همرنگش باشد نداشت و غیر از سودا هیچ کدام را ندیده بود. کاغذ بعدی را هم گذاشت توی پاکت. نوشته بود: هیما یعنی بانوی عشق و سودا یعنی عشق.
حتی اسمهایشان هم شبیه بودند. هر چند که دوست داشت فارسی هم برایش بنویسد، چون سودا اهل اهواز بود و البته عرب، نیازی نداشت. اما قبلتر معنی فارسی جمله اول را هم از خواهرش که مترجم بود گرفته بود.
در زمستان همه چیز یخ میبندد، جز عطر، اشتیاق، خاطرات و برخی آرزوها...-ذکریات و بعض الامنیات...
این را زمزمه کرد و به آرزوی کوچک خودش فکر کرد. سفر به ایران؛ مشهد، اهواز...
به خاطرات فکر کرد. اربعین سال گذشته... دیدن سودا...
و در آخر، چشمهای تیرهاش را دوخت به عکسی که با سودا در بینالحرمین گرفته بودند...
برای
والضحیٰ
#یادداشت
https://t.me/DaftarcheNahang