توی کتابخونه نشسته بودی که اومد پیشت و آروم روی صندلی کناریت نشست.از کارش جا خوردی ولی اهمیت ندادی.میشناختیش پسر عجیب و غریبی بود! همیشه کارهای یهویی و شوخی های بی مزه.مشغول کتاب خوندت شدی که آروم مدادتو برداشت و گوشه ی کتابت طوری که بتونی دقیق ببینیش نوشت دوستت دارم از کارش عصبانی شدی و داد بلندی زدی، تمام نگاها به سمتتون برگشت سریع انگشت کشیدشو گذاشت روی لبات و گفت: هیسسس! اینجا کتابخونست..بیا بریم یه کافه راجبش صحبت کنیم.راجب قلبی که ازمن دزدیدی..راجب نگاه هایی که همیشه متمرکز روی تو هستن..بیا راجب احساسات من صحبت کنیم!
- https://t.me/bllack_tears ♡︎
- https://t.me/bllack_tears ♡︎