مثل همیشه به کافه ی مورد علاقت رفته بودی. همون آرامشی که همیشه داشت دوباره برقرار بود.یه قهوه سفارش دادی و به سمت گوشه ترین میز که جات بود رفتی.پسر جوونی که نمیشناختیش به سمتت اومد و قهوه ی تو رو روی میز گذاشت...همراه قهوه یه نامه هم بود
مشکوک شدی و بازش کردی
- سلام..میدونم احتمالش هست نخونیش و بندازیش دور...ولی مریم..عام..من بخاطر تو اینجا کار میکنم...من میدونستم که عاشق کافه اومدنی من میدونستم که قهونه سفارش میدی بخاطر همین امروز با صاحب کافه صحبت کردم و گفتم که میخوام بهت اعتراف کنم...میشه من کسی باشم که ازین به بعد توی روز های سرد زمستونی باهاش قهوه میخوری؟!اونم در حالی که تورو محکم توی بغلش گرفته و به بودنت افتخار میکنه؟! میشه؟!
https://t.me/SwanHeart ♡︎
مشکوک شدی و بازش کردی
- سلام..میدونم احتمالش هست نخونیش و بندازیش دور...ولی مریم..عام..من بخاطر تو اینجا کار میکنم...من میدونستم که عاشق کافه اومدنی من میدونستم که قهونه سفارش میدی بخاطر همین امروز با صاحب کافه صحبت کردم و گفتم که میخوام بهت اعتراف کنم...میشه من کسی باشم که ازین به بعد توی روز های سرد زمستونی باهاش قهوه میخوری؟!اونم در حالی که تورو محکم توی بغلش گرفته و به بودنت افتخار میکنه؟! میشه؟!
https://t.me/SwanHeart ♡︎