#story
- بیگانه
همهچیز را میدیدم، لمس میکردم، میبوییدم، میشنیدم، میچشیدم و خوب راه میرفتم.
زمین زیر پایم میغلتید و من نیز ایام سپری میکردم.
اول، هیچ تفاوتی بین من و رهگذارنی که هریک زندگی خود را داشتند، احساس نمیشد.
همهچیز از یک لمس ساده شروع شد. کودکی در پارک نزدیکم آمد و لبخند زد. من نیز مشابهش را به او دادم، حتی گوشهی چشمهایم خط افتاد.
اما وقتی که رفت، چشمهایم دنبالش نکرد.
این شروع کشف من بود.
➟『@DuskInLight』
- بیگانه
همهچیز را میدیدم، لمس میکردم، میبوییدم، میشنیدم، میچشیدم و خوب راه میرفتم.
زمین زیر پایم میغلتید و من نیز ایام سپری میکردم.
اول، هیچ تفاوتی بین من و رهگذارنی که هریک زندگی خود را داشتند، احساس نمیشد.
همهچیز از یک لمس ساده شروع شد. کودکی در پارک نزدیکم آمد و لبخند زد. من نیز مشابهش را به او دادم، حتی گوشهی چشمهایم خط افتاد.
اما وقتی که رفت، چشمهایم دنبالش نکرد.
این شروع کشف من بود.
➟『@DuskInLight』