#story
- بیگانه، قسمت سوم
تنها کتاب داستانی که احساس همزادپنداری من را به وجد آورد، شازدهکوچولو بود.
اون نیز از دنیای دیگری آمده و سخن میگفت بااینحال بندبهبند زمین را به خوبی میشناخت.
در کمال تاسف او در زمین عمق نداشت، ریشههایش در اخترک خودش جای داشتند.
همان موقع بود که با خود گفتم، شاید من نیز از اخترک دیگری باشم؟
وقتی خوب فکر کردم، متوجهشدم من گل سرخی ندارم که برایش پا به سرزمینهای متفاوت بگذارم.
درست است که شازده با گل قهر کردهبود، اما همین احساساتی را در بطن داشت.
بهیاد دارم کتاب را که بستم، نفس سطحی کشیدم و در افکارم غرقشدم.
تجربهی جالبی بود، همزادپنداری امیدوارت میکند.
شازده یکنسخهی مشابه اما بیگانه با من شد.
انگاری من نیز با خود بیگانه و با زمینِ مادر تنها مرتبطهای فیزیکی هستیم.
➟『
@DuskInLight』